بشقابم را دادم دست مادر. بشقاب خالی پدرم را هم دادم. پدرم زودتر شامش را تمام کرده بود و نشسته بود جلوی تلویزیون. مادر صدا زد: «نمیخوری؟ جمع کنم؟». برادرم مکثی کرد، سبکسنگین کرد و سرآخر گفت نه. مادر بشقاب غذای دستنخورده را خالی کرد توی دیس. بندوبساط سفره را گذاشت توی سینی دایرهای بزرگ […]
فرزندم، پایاننامهات را چنان بنویس که دلت بخواهد به کسی تقدیمش کنی. بوس، لقمان
گاهی مجریهای تلویزیون را که میبینم، با تعجب از خودم میپرسم چه معیاری پشت انتخابشان بوده. گمان نمیکنم این معیار داشتنِ ویژگیهایی باشد که من فکر میکنم یک مجری باید داشته باشد: فصاحت و بلاغت، صدای خوب، چهره خوب، شخصیت جالب، سواد و تخصص؛ از آنجا میگویم که خیلیهایشان هستند که هیچکدام این ویژگیها را […]
دستهبندی نشده
آنچه گذشت، فور دامیز
(به شیوه احکام کلی صادره از وبلاگها باید بگویم که) توی زندگی آدم یک چیزهایی هستند –یک اتفاقهایی، یک دورههایی– که میشوند شاخص، که مبداء زمان میشوند، تاریخ زندگی آدم را به قبل و بعدش تقسیم میکنند. وقتی کسی درباره آدم سؤالی میکند، آدم میبیند باید جواب را دو قسمتی کند: بعد از آن دوران […]
دستهبندی نشده
همراه شکست
رفتهام بالا. تلویزیون روشن است و دارد والیبال نشان میدهد. ایران و برزیل. ایران یک ست باخته. ست دوم را هم عقباند. بد هم دارند بازی میکنند و هی عقبتر میافتند. بابام نشسته با بداخلاقی تماشا میکند. با عصبانیت ناشی از بهتنگآمدگی. با اشمئزاز نگاه میکند بازی بدشان را، لغزیدنهایشان را و دستوپا گم کردنشان […]
فرزندم، شمرده و واضح صحبت کن. بوس، لقمان
دستهبندی نشده
از سوبک، مینوتور و پدران دیگر
میگویند اسکیموها بیش از بیست اسم مختلف برای برف دارند. یک عده هم میگویند که هیچ هم اینطور نیست و آیا کسانی که این را میگویند نباید قبل از حرف زدن بروند تحقیق کنند تا به رواج خرافات دامن نزنند. این عده دوم باید جوابگو باشند که ملت چه مثال درستودرمان دیگری را میتوانند جایگزین […]
شخصیت عبارت است از ترفندهایی که آدم برای زندگی یاد گرفته.
در اینوریدر وبلاگهایی را که میخوانم توی چهار تا فولدر جا دادهام. یکی فولدر وبلاگهای دوستانم است. یکی دیگر اسمش philosophy است؛ هر وبلاگی را که موضوعش یا نویسندهاش به ترتیبی به فلسفه ربط داشته باشد گذاشتهام تویش. آن دو فولدر دیگر یکیشان اسمش هست New folder، آن یکی هم I read them. معلوم است […]

