یکی از نقاط عطف زندگی چند سال اخیر من وقتی حاصل شد که داشتم به حسن کچل فکر می‌کردم. اگر اشتباه نکنم، تابستان سال ۹۰ بود. من لبه سال‌های سیاه ایستاده بودم. هنوز هم البته جوابی پیدا نمی‌کردم برای سؤال‌های مکرری که ذهنم را آرام نمی‌گذاشتند (جواب که سهل است، حتی نمی‌توانستم سؤال‌هایی را که مثل دیوارهای سیاه از همه طرف محاصره‌ام کرده بودند و فشارم می‌دادند، درست ببینم، در ذهنم واضحشان کنم و به زبان بیاورمشان)؛ اما پوسته ضخیم سیاهی که دورم را گرفته بود ترک نازکی برداشته بود، آن‌قدر که بتوانم خودم را مجبور کنم با راشکا برویم استخر و دو سه ساعتی را که با او هستم گریه نکنم و خوب‌حالی موقتی بعدش را صرف چند ساعتی زنده بودن کنم –چند ساعتی فقط بودن، له نشدن زیر سؤال‌های بی‌شکل کدر و کلنجار نرفتن با جواب‌های فرّار ناموجود.
آن روز داشتم از خانه می‌رفتم بیرون. یادم نیست برای چه کاری، ولی یادم هست که داشتم زور می‌زدم که جنازه‌ام را از دم در خانه ده دقیقه‌ای بکشم تا به ایستگاه اتوبوس برسم. توی آن دوران راه رفتن برایم سخت شده بود. وجودم را انگار پر از ماده غلیظ و متراکم و چگالی کرده بودند که وزنش نمی‌گذاشت تکان بخورم. به مصیبت خودم را تا ایستگاه اتوبوس کشاندم و ولو شدم روی نیمکت، به این امید که اتوبوس هیچ‌وقت نرسد و مجبور نشوم بلند شوم. همان موقع بود که به حسن کچل فکر کردم. احتمالاً فرآیند مشقت‌بار از خانه بیرون آمدن فکرم را کشانده بود آن سمت. به حسن فکر کردم و سستی و بی‌رمقی‌اش و این که چه زجری حتماً می‌کشیده هر بار که به بیرون رفتن از خانه فکر می‌کرده. با خودم فکر کردم که حسن کچل اگر الآن زندگی می‌کرد می‌گفتند افسرده است، نه این که صرفاً سرزنشش کنند که تنبل است، به این که من هم اگر جای حسن بودم حتماً سرزنشم می‌کردند که چرا تنبلم. و یک فکری توی سرم به اعتراض بلند شد که البته که اشتباه می‌کردند: من افسرده‌ام، و سستی و رخوتم هم دلایل موجه روان‌شناختی و حتی فلسفی دارد. توی ذهنم مجسم شد که در برابر چشمان سرزنش‌گر اطرافیان خیالی‌ام ایستاده‌ام و باید در برابر اتهام تنبلی دفاع کنم از خودم و نشان بدهم افسرده‌ام…
و آن‌وقت بود که یک دفعه تکانکی خوردم. دیدم که یک مرزی باید باشد بین تنبلی و افسردگی. این دو تا –البته اگر قرار باشد جفتشان به رسمیت شناخته شوند– باید با هم فرق داشته باشند، و این فرق از منظر کسی که از بیرون نگاه می‌کند معلوم نیست. و آدم شدیداً مستعد این است که به بهانه افسردگی خودش را بسپرد به تنبلی و تن‌پروری؛ بنشیند منتظر باشد یک توضیحی پیدا شود که علت رخوت و افسردگی‌اش را معلوم کند و توقع داشته باشد که صرفاً با فهمیدن آن علت همه چیز سهل و آسان و میسر شود و او یک‌باره، پر از انرژی، بپیوندد به جریان هموار زندگی. آدم مستعد این است که دلش نخواهد هیچ سختی‌ای را تاب بیاورد، که نخواهد هیچ انضباطی را به خودش تحمیل کند، با این خیال اشتباه که زندگی سالم قرار است ساده و روان باشد. آدم خیلی آماده است که خودش را گول بزند و فکر کند که دارد تلاش روانی ارزشمند می‌کند در صورتی که فقط دارد بهانه‌هایش را کش می‌دهد که مبادا وجود نازکش آزرده گزند شود. پیش‌ترش هم –توی همان زمان‌های اوج سیاهی– من زیاد با این سؤال کلنجار رفته بودم که مرز وا دادن و زیاده به خود سخت گرفتن کجاست. آن لحظه هم جوابش را نفهمیدم، اما نوری از کله بی‌موی حسن منعکس شد و برایم روشن کرد که ناخودآگاه فرض گرفته‌ام وادادن چیز موهومی است، که فقط باید مواظب باشی که زیاده سخت نگیری به خودت، که سختی نباید باشد، که اگر سختی‌ای هست نشان از ناسالمی‌ای است که جایی پنهان شده و باید بگردی کشفش کنی و فقط هم همان کشف کردن کافی است.

من البته انکار نمی‌کنم که گره‌های ریز و درشت زیادی ممکن است توی ناخودآگاه آدم وجود داشته باشد، وزنه‌هایی که از دست و پای روان آدم آویزان می‌شوند و حرکتش را کند و بی‌رمق می‌کنند، اما می‌گویم تمام این گره‌ها هم که باز شوند، تمام این وزنه‌ها هم که بریده شوند، باز یک بخشی از کار باقی می‌ماند: آن بخشی که به خواستن مربوط است، به اراده و، خیلی ساده، به تلاش. اصلاً باز شدن این گره‌ها هم همیشه با نشستن و فکر کردن و کاویدن روان ممکن نمی‌شود، خیلی وقت‌ها چیزی برای پیدا کردن نیست و آدم بیخود سیخ می‌کند توی سوراخ سمبه‌های روحش؛ فقط باید بتواند خودش را مجبور کند به تلاش و تمرین کردن و یافتن عادت‌های مناسب رفتاری و ذهنی (یا دارو خوردن). از همه این‌ها گذشته، اصلاً زندگی بنا نیست چیز ساده و راحتی باشد. اتفاقاً قرار است خیلی چیز دهن‌صاف‌کن سختی هم باشد. هیچ‌جا تعهد نداده‌اند که اگر بچه خوبی باشیم قرار است بگذارند همه‌اش برویم بازی کنیم و خوش باشیم. استراحت مال زنگ تفریح است، زنگ تفریح.

One thought on “در فضیلت هم‌کشیدن

  1. Moj میگوید:

    چه حرف خوبی بود، این تنبلی و افسردگی. من از نزدیک ترین فرد زندگی م لیبل تنبلی خورده بودم، ولی درستش افسردگی بود. نمود بیرونیش ولی به قول تو یک چیز هست.من هم همیشه با اون سوال دیگرت درگیر بودم. مرز وا دادن و زیاده سخت گرفتن کجاست. بالاخره چند وقت پیش به یه جواب ساده و سریع رسیدم.
    در ذهنم، خودم رو دو نفر تصور می کنم، یکی والد و دیگری کودک. دیالوگ این دو نفر رو می بینم. و خیلی غریزی جواب واضح هست که آیا والد داره به بچه بیش از حد سخت می گیره یا بیش از حد رها کرده. مثلا هر روز صبح بیدار شدن سر یه ساعت معین و کاری مثل درس رو شروع کردن، سخته، ولی لازمه. از اون ور اگر مدتهاست غذا نخوری و سر ساعت ورزش روزانه ت انتظار داشته باشی از بچه که بره بدوه، داری بی مورد سخت می گیری. ما همه شهود خوبی داریم از این والد های اعصاب خرد کن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *