گاهی مجری‌های تلویزیون را که می‌بینم، با تعجب از خودم می‌پرسم چه معیاری پشت انتخابشان بوده. گمان نمی‌کنم این معیار داشتنِ ویژگی‌هایی باشد که من فکر می‌کنم یک مجری باید داشته باشد: فصاحت و بلاغت، صدای خوب، چهره خوب، شخصیت جالب، سواد و تخصص؛ از آنجا می‌گویم که خیلی‌هایشان هستند که هیچ‌کدام این ویژگی‌ها را ندارند و آن‌هایی هم که بعضی از این ویژگی‌ها را تک‌وتوک دارند اشتراکاتشان کمتر از آن است که بشود بنا بر آن معیاری تشخیص داد. در عوض، چیزی که به نظر می‌رسد در اغلبشان (حواسم به استثناها هست) مشترک است نچسبی است، که در اینجا یعنی مخلوطی از پررویی، بی‌مایگی و بی‌سوادی، تلون و تظاهر خیلی رو و تابلو به سبک زندگی و اعتقاداتی که حتی اگر واقعی بودند خوشایند نبودند چون با مطلوب خیلی از ما تفاوت دارند. صد البته خودشیفتگی و میل به خودنمایی را هم باید اضافه کرد: اکثرشان، مستقل از موضوع برنامه‌شان، از این خوشحالند که جایی پیدا کرده‌اند که خودشان را نشان بدهند و از خودشان حرف بزنند. این مخصوصاً وقت‌هایی که مهمان دعوت می‌کنند خوب پیداست. اکثرشان راضی نمی‌شوند باور کنند که برنامه راجع به مهمانشان است، نه آن‌ها.
من به همین خاطر (از جمله به همین خاطر) خیلی کم تلویزیون می‌بینم. و احتمالاً معلوم باشد هم که تحمل نشستن پای برنامه احسان علیخانی را ندارم. اما چند روز پیش از آنجا که مادربزرگم مهمانمان بود، چند دقیقه‌ای ماه عسل را تماشا کردم و برای اولین بار علیخانی حرفی زد که خوشم آمد. برنامه‌شان انگار درباره خواستگاری و ازدواج بود و دو تا مهمان داشتند. یکی از مهمان‌ها کور بود. داشت از خودش و زندگی‌اش می‌گفت. می‌گفت کورها برخلاف آن‌جوری که همه مردم فکر می‌کنند آدم‌های خیلی عادی‌ای هستند، برخلاف این تصویرهایی که توی تلویزیون نشان می‌دهند که این‌ها لب دریایند و عرفان و معنویت و از این بند و بساط‌ها. احسان علیخانی موافقت کرد و گفت خودش مخالف این است که به نابیناها بگویند روشندل و به نظرش این کار خیلی بی‌معنی‌ست.
این کلمه روشندل از آن اول که شنیده‌امش خیلی روی اعصاب من بوده. به نظرم این مد –که همان دست مجری‌های صداوسیما که در بالا بهشان اشاره کردم بابش کرده‌اند– بعضی سیستم‌های رفتاری ابلهانه ما را خیلی واضح بازتاب می‌دهد: این که یک سری کلمه‌های معصوم و بی‌طرف را به آن خاطر که به نظرمان زشت و توهین‌آمیزند کنار بگذاریم و کلمات خوش‌ظاهرتر و نرم‌ونازک‌تر جایگزینشان کنیم، و بعد همان کلمات خوشایندتر هم عادی شوند و کاربردشان را از دست بدهند و مجبور شویم بگردیم دنبال کلمات دیگر. اول مجبور شدیم نابینا را جایگزین اجباری کور کنیم، چون –«بیایید منصف باشیم»– کور فحش است، توهین است و بعد ببینیم عه نابینا هم که به همان کورها اشاره می‌کند و زشت است، پس به جایش بگوییم روشندل (منتظرم کم‌کم کلمه مسن هم که جایگزین «مؤدبانه» پیر است نخ‌نما شود و یکی از همان مجری‌ها «بُرنادل» را جایگزینش کند).
و در این مورد خاص، قضیه از این هم فراتر است. در واقع این ماجرای کلمات نمود زبانی یک سیستم رفتاری و فکری ما است (و خوشحالم که کسی مثل احسان علیخانی که متأسفانه خیلی محبوب است، به این مسأله اشاره کرده): این که یک واقعیت مسلم و بدیهی و جلوی چشم را خیلی ساده انکار کنیم، به آن خاطر که مخالف ارزش‌های والاتری است که می‌خواهیم حفظشان کنیم، یا به آن خاطر که به احساساتمان برمی‌خورد یا نمی‌دانم چه، و بعد به خاطر همین انکار و چشم بستن به روی واقعیت‌ها گند بزنیم و اوضاع را از نظر عملی بدتر کنیم. واقعیت این است که کوری نوعی ناتوانی است. ناتوانی از دیدن در بین یک گروه از همنوعان که همه می‌توانند محرک‌های بصری را پردازش کنند و برای بقایشان استفاده‌شان کنند، ضعف حساب می‌شود. اما ما نمی‌توانیم این واقعیت را بپذیریم. من واقعاً نمی‌دانم چرا. شاید برای عدل خداوندی مسأله ایجاد می‌کند (اقلاً باید توجیه کنیم که اگر خدا این را بهشان نداده «عوضش» چه کرده یا خواهد کرد)، شاید نگرانیم به احساسات آن‌ها که نمی‌توانند ببینند بربخورد و به تصویر «ما همه خوبیم و خوشحالیم» خدشه‌ای وارد شود، شاید احساس گناه می‌کنیم از این که ته دلمان واقعاً خودمان را از کورها برتر می‌بینیم و این‌جور می‌خواهیم جبران کنیم… ولی به هر حال موظفیم که این ضعف را نپذیریم. باید یک‌جوری به برابری و مساوات برسیم. آن‌وقت مجبوریم برای این که آن ضعف آشکار خنثی شود، یک‌جوری یک برتری دیگر را جایگزینش کنیم؛ باید نشان بدهیم که خب اگر آن‌ها این ضعف را دارند «عوضش» چه. اگر نمی‌بینند خب عوضش دلشان روشن است. اگر امورات این دنیا سخت‌ترشان است، خب عوضش در امورات آن‌دنیایی دستشان قوی‌تر است، معنوی‌ترند، دلشان پاک‌تر است (این ضمناً ما را از این وظیفه که دنیا را برای آن‌ها راحت‌تر کنیم معاف می‌کند). انگار که آن ضعف نابینایی با آن قوت روشنایی دل همیشه همراه و ملازم‌اند و ما برای این که حرف‌هایمان قشنگ‌تر باشد، وقتی بخواهیم از صاحبشان حرف بزنیم، به قوت اشاره می‌کنیم نه به ضعف. شیک و مجلسی، بدون کم‌وکاستی در معنا. و این‌طور می‌شود که آن کسی که نمی‌بیند، مجبور می‌شود که حتماً روشندل باشد؛ اگر بخواهد بین ما پذیرفته شود –به جبران ضعفش– لاجرم باید از ما آدم‌های عادی معنوی‌تر باشد، وگرنه حتی نمی‌دانیم چطور باید خطابش کنیم.
حالا شاید به نظر بیاید که این همه تفسیر و تعبیر از یک کلمه زیاده‌روی است. من خودم حقیقتش چندان دل خوشی ندارم از آن‌ها که با زیر ذره‌بین گذاشتن زبان می‌خواهند روحیه جمعی سخنگویان زبان را کشف کنند؛ به نظرم روند تحلیل‌هایشان چپه است، یعنی می‌خواهند یک‌سری صفات را به جمعی منتسب کنند، بعد می‌گردند توی زبانشان دنبال نشانه‌های نتیجه‌های ازپیش‌آماده‌شان می‌گردند. از آن‌ها هم که به صورت جزئی و فردی این کار را می‌کنند می‌ترسم همه‌اش. آن‌ها که خم می‌شوند توی جمله‌های آدم و از نزدیک کلمه‌های آدم را وارسی می‌کنند تا ریشه‌های جزمیت و تعصب و عقب‌ماندگی ذهنی آدم را پیدا کنند و فریاد بزنند. مثلاً راستش من خیلی ساده پذیرفته‌ام که «زن» در فارسی امروز یکی از معانی‌اش همسر مؤنث است؛ اگر ببینم کسی از «زن گرفتن» حرف می‌زند خیلی درست نمی‌بینم که تنبانش را بکشم سرش که به تمام تاریخچه کثیف پشت این عبارت معتقد است یا دارد با این نحو کاربردش به تاریخ زن‌ستیزانه ما دامن می‌زند یا چه… اما با این حال فکر می‌کنم کلمات و اصطلاحات آن‌موقع که شروع می‌کنند به رایج و همگانی شدن چیزی را نشان می‌دهند. عدم تقارنی که بین «زن گرفتن» و «شوهر کردن» هست یک وقتی عدم تقارنی واقعی را نشان می‌داده. به همین ترتیب هم فکر می‌کنم اگر کسی احساس نیاز می‌کند روشندل را جایگزین نابینا کند و این کلمه هم می‌گیرد و شایع می‌شود، این می‌توان نشان‌دهنده روحیه جمعی‌ای باشد.
و گذشته از این، من حتی بدون نیاز به این تحلیل‌ها و واکاوی‌ها هم می‌توانم نشانه‌های این روحیه و آن سیستم فکری را در خودم و دیگران تشخیص بدهم. این انتظار که کسی که ضعفی جسمانی دارد باید وارسته‌تر از آدم‌های عادی باشد به نظرم در خیلی از ما درونی است. توقع داریم که کسی که معلولیتی دارد، مظلوم باشد (و جایگزینی این دو صفت –مظلومیت و وارستگی– هم خودش قابل توجه است)، می‌خواهیم بی‌دفاع باشد، آخی باشد، نازی باشد. دلمان می‌خواهد بتوانیم ترحم کنیم بهش. در رقابت بین ماها که داریم تقلا می‌کنیم برای رسیدن به خواسته‌هایمان و به همدیگر تنه می‌زنیم، او دست ضعیف‌تر را دارد؛ می‌خواهیم خودش ضعفش را بپذیرد و پیشاپیش از دور رقابت‌ها انصراف بدهد. این وقتی خیلی به چشم می‌آید که یکی‌شان را ببینیم که با این تصویر نمی‌خواند، کسی را ببینیم که معلول است اما هیچ مظلوم نیست، که برای خودش حقی قائل است و خیلی هم مصرانه خودش دنبال حقش است. دیده‌ام که اولین واکنش خیلی‌ها این است که جا می‌خورند و تعجب می‌کنند. اگر آن طرف مثل خیلی‌ آدم‌های عادی دیگر به فکر زرنگی هم باشد و در مقابل ما پررویی‌ای نشان بدهد که دیگر واویلاست؛ کلمات «چه غلط‌ها!» از دل آدم‌ها راه می‌افتند و از چشم‌ها و بعضاً زبانشان سرریز می‌کنند.

نتیجه آن می‌شود که ما، همان‌طور که قبلاً گفتم، گند می‌زنیم و اوضاع عملی را از آنچه هست بدتر می‌کنیم. قرار بود ما خیلی مساوات‌طلب و مهربان و گل و ماه باشیم، اما نتیجه به طرز غریبی آن شد که بخواهیم آن‌ها را که ضعف جسمانی دارند از دنیا هل بدهیم بیرون. نتیجه آن شد که زندگی آن‌ها را در دنیایمان سخت‌تر کنیم، در حالی که اگر ضعف و مشکلشان را می‌پذیرفتیم احتمالاً به فکر کمک و راهکاری برای آسان شدن زندگی‌شان می‌بودیم. فهم این که ضعف جسمانی داشتن موهن نیست، محتاج همدردی عمیقی است و ما خیلی وقت‌ها تنبل‌تر از آنیم که تخیلمان را به کار بیاندازیم و به این همدردی دست پیدا کنیم (شاید هم دلیلش این است که روزگار سختمان کمتر چنین فراغ خاطری برایمان می‌گذارد). پذیرفتن این که هر کسی در این دنیا یک جوری دهنش صاف است و اگر به غریزه همدردی‌مان تن بدهیم و همدیگر را کمک کنیم سرجمع به نفعمان است، برای ما کار سختی است. این تعبیر خیلی ساده و خام‌بینانه‌ای است از اوضاع جهان. و ما بازی‌های پیچیده‌تر و والاتر را دوست داریم.
دسته بندی: دسته‌بندی نشده برچسب ها:

One thought on “در باب این که زبان از زندگی تغذیه می‌کند، و زندگی از زبان نه، و ما که در هر حال بهتر است همدیگر را نخوریم

  1. هدو میگوید:

    ما یه سری حرف داریم که جایی جز کامنت‌دونی شما برای زدنشون نداریم.

    داستان تلاش مذبوحانه برای تغییر جهان از طریق تغییر زبان سر دراز داره.
    زبان انسانی پر از کلمه‌های متفاوتیه که به نظر من صرفا ارزش‌داوری‌های متفاوتی حمل می‌کنن ولی مدلول یکسانی دارن. مثل غرور و اعتماد به نفس. یا صداقت و بی‌ملاحظگی. یا شجاعت و کله‌خری. آدم‌ها تا آخرین نفس سعی می‌کنن بگن این دوگانه‌ها در کیفیت یا دست‌کم کمیت با هم فرق دارن. ولی به نظر من ریشه ماجرا صرفا اینه که یه جاهایی از این ویژگی‌ها خوششون می‌آد و یه جاهایی بدشون می‌آد، و بهشون در این دو حالت اسم‌های مختلفی می‌دن. یه چیزی تو مایه‌های ستاره صبحگاهی و ستاره شامگاهی.

    بعضی چیزها هم هست که یه اسم داره، ولی باز فقط بنا به senseش اون اسم ممکنه استفاده بشه یا نشه، ولی آدما اصرار دارن که بگن رفرنسش هم فرق می‌کنه. مثل تواضع، که ذاتا مستلزم ناواقع‌گرا بودن یا دروغ‌گو بودنه، اما کسی حاضر نیست قبول کنه. مثل «قضاوت نکنیم»، که توصیه بی‌معنی‌ایه که آدمها که طبیعتا نمی‌تونن قضاوت درباره آدما رو کلن کنار بذارن به اون دسته از قضاوت‌ها که دوست ندارن می‌گن قضاوت.

    حالا شاید هم موافق نباشی که من اینا رو می‌ذارم کنار اون مثال «روشندل» تو. ولی خب واقعا برای من همه‌ش مصداق «بسیج عمومی برای تظاهر به ندیدن واقعیت به کمک زبان»ئه. حتی کاری که عرفا با کلمه عشق کرده‌ن هم برای من همین حکمو داره. آدما از زمان گیلگمش و پیش از آن عاشق می‌شدن و دلشون پر از پروانه می‌شده و غش و ضعف می‌رفتن، بهش هم می‌گفتن عشق یا کلمه مشابه دیگه. یه عده دیگه اول اومده‌ن برای این که حسشون نسبت به خدا رو توصیف کنن تشبیهش کرده‌ن به همین عشق (خود این که نمی‌تونه باشه. عشق به خدا که رسوایی و هیجان و خجالت و اینا نداره، هوم؟). بعد تا این‌جاش عب نداره. مشکل اینه که یه مرحله جلوتر هم رفته‌ن و به اون عشق اریجینال می‌گن «عشق مجازی» و به مال خودشون می‌گن «عشق حقیقی». زرشک!

    حالا یه کم بیشتر نزدیک شم به همون مثال روشندل. کلا خب پدیده رایجیه (و فک کنم حرفشو هم زده‌ایم با هم) که توی یک زبون کلمه‌هایی که مربوط به مفاهیم تابو هستن تندتند عوض بشن. احتمالا برا همینه که ما برای دستشویی حد اقل هفت تا کلمه داشته‌ایم در همین چندصد سال گذشته (خلا، آبریزگاه، موال، مستراح، دست‌به‌آب، توالت، دستشویی، سرویش بهداشتی). خب تا این‌جاش که عب نداره. عیب از این‌جا شروع می‌شه که همون طور که گفتی مفهومه از تابو بودن نمی‌افته اما آدما می‌خوان با کلمه سرش بازی در بیارن. این طوریه که دستشویی هم اخیرا کلمه زشتی شده و به جاش می‌نویسن سرویس بهداشتی. و همین طوریه که توی غرب نه تنها نیگر (که در لغت یعنی سیاه) جاشو به بلک داد، حالا بلک هم زشته و به جاش می‌گن پیپل آو کالر (و من هر بار این عبارتو می‌شنوم می‌خوام بزنم تو گوش گوینده). حتی یه بار این‌جا داشتم با یه دوست آمریکاییم درباره عرب‌ها حرف می‌زدم. گفتم Arabs. این کلمه به نظرش توهین‌آمیز اومد. خودشم نمی‌دونست چرا. بعد گفت مثلا شاید بهتر باشه بگیم Arab people. اصن به خدا مریض و ابلهند آدما :‌))

    همون طور که می‌بینی این سخنرانی آماده بود که یه جای ایراد بشه. حالا کلا احساس می‌کنم مثل اینا شده‌م که می‌شینن به درددل با کارمند میز بغلی، تنها ربط حرفشون به حرفی که شنیده‌ن وجود یک کلیدواژه مشترکه، الکی هم برای هم سر تکون می‌دن. ولی شما بپذیر دیگه…

  2. majira ya machipuko میگوید:

    :))) بسیار هم عالی و خوب و مربوط!

    عنوانت عالی بود: «بسیج عمومی برای ندیدن واقعیت به کمک زبان». دقییقاً همینه. کامنتتو که داشتم می‌خوندم تا قبل از این که به این عنوان برسم، داشتم فکر می‌کردم تو جواب کامنتت بنویسم که بازم برمی‌گردیم به همون حرف همیشگی‌مون که هر چی مصیبت داریم از بازی کردن با این زبانه که دیدم خودت به بهترین شکل نوشتیش.

    این پاراگراف دومت خیلی حرف منم بود. در مورد فروتنی که اصن یه بار تو چراگاه با هم حرف زده‌ایم. و در مورد قضاوت هم دست گذاشتی رو دل من! اصن همین یه ربع پیش از دیدن کامنت تو داشتم بهش فکر می‌کردم! مردم چنان پترن‌های پیچیده ای رو به طور ناخودآگاه و همگانی تشخیص می‌دن که آدم اصن تو کف قابلیت این سیستم شناختی می‌مونه، بعد به قضاوت فحش می‌دن. قضاوت اگه نباشه اصن زندگی ناممکن می‌شه ولی مردم اصرار دارن که قضاوت‌ها رو دو دسته کنن، یه دسته رو نادیده بگیرن و به اون یکی دسته بگن قضاوت: بعد مرز دسته‌ها هم که درست معلوم نیست، نتیجه‌ش همینه که کلمه قضاوت رو منحصر می‌کنن به اون دسته‌ای که دوست ندارن تا بار منفی کلمه حفظ شه.

    در مورد بحث اصلی و عوض کردن کلمه‌ها به خاطر «توهین‌آمیز» بودنشون هم من هی حواسم می‌ره به این سمت که خود این کار چقدر اصل توهینه، احمقانه بودنش بماند. تو این مثال Arabs تو خیلی معلوم می‌شه این قضیه. به نظرم هر چی هم آدم بشینه فکر کنه توهینی از این خالص‌تر و تمام‌تر پیدا نمی‌کنه که بگه «عرب» فحشه! کسایی که این کارو می‌کنن به نظرم خیلی عمیق وصلند به اون فرهنگ قدیمی که به طور روراست و صادقانه‌ای اون کلمه رو فحش می‌دونه و احساساتشونو اون فرهنگ کنترل می‌کنه، اما در لایه‌های سطحی‌تر ذهنشون —اون لایه‌ای که مواظب رفتار آدمه— دل داده‌ن به فرهنگ جدید که با فرهنگ قبلی سر جنگ داره.

    کلنم ما انگار مث این زنا شدیم که با کل اهل محل بدن، کاراشونو که می‌بینن نچ‌نچ می‌کنن منتظرن فرصت گیر بیارن سراشونو بکنن تو هم پشت سرشون حرف بزنن و از یه درددل یاد درددل مشترک دیگه‌ای بیفتن: «آخ اونو که دیگه نگو خواااهر!…» #قضاوت 😀

  3. هدو میگوید:

    :‌))))
    رحمت خدا بر تو که این همه همدل بودی!
    تنها امیدم به تفاوتمون با اون زنا که با اهل محل بدن اینه که اون زنا معمولا در مجلس دیگه‌ای خود اون دوستشون رو هم مورد مرحمت قرار می‌دن. ما ولی حد اقل به همدیگه رحم می‌کنیم!

  4. رها میگوید:

    آقا چه چیزهای خوبی! رحمت خدا بر شما دوتن باد!
    به خدا سوگند که شما دو تن مرا بسید!

    بعدم این من واقعا راضی‌ام که پترن کلاسیک استدلالی بنده در استخوان‌بندی استدلالتون نقش داره! :)))
    (پترنم اینه که بگردیم ایرادی که x داره به y وارد می‌کنه رو در خود «ایراد وارد کردن x» پیدا کنیم.)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *