علاقه‌ام به این که «کار»ها را سر آن فرصت معهود انجام بدهم، به علاوه خوشبینی و خوشخیالی‌ام
نتیجه می‌دهد که همیشه حس می‌کنم فعلا از انجام کارها معافم، حس میکنم از من توقع نمی‌رود
کاری بکنم
من که هر چه نباشد بچه‌ام و فعلا زود است برایم کاری کردن، من که معلوم است عذرم
موجه است برای معاف بودن از کارهای آدم‌بزرگ‌ها
. این خودش نتیجه‌اش این می‌شود که مدام در یک
حال تعجبی به سرم می‌برم وقتی می‌بینم که ناغافل وقتش شده که کاری بکنم، که از من هم انتظار
می‌رود که درگیر باشم، که کسی یادش نیست من فعلا معافم
. مثل آن وقت‌هایی که خیالت راحت
است که تا امتحان‌های آخر سال وقت هست و بالاخره یک وقتی خواهی رفت سراغ درس‌ها، و معلم
یک‌باره آمده و گفته می‌خواهد امتحان کلاسی بگیرد
. با یک‌جور تعجب و غافلگیری و احساس گناه
دوروبرم را نگاه می‌کنم که ببینم بقیه چه می‌کنند و هر لحظه امید دارم که دری به تخته‌ای بخورد و
خطر از سرم رفع شود
: معلم بی‌خیال امتحان گرفتن بشود، زنگ بخورد، دستی از جایی بیاید و من را از وسط مهلکه بدزدد و ببرد یک جای امنی
در طول این سال‌هایی که گذشته بالاخره به جبر محیط محدوده کارهایی که انجامشان داده‌ام گسترش
پیدا کرده، ولی آن حس درونی همیشه هست
. سر دانه دانه کارهایی که باید بکنم هست. حتی سر
مرحله مرحله‌شان
. هر کدامشان را که می‌خواهم انجام بدهم باید بر یک مقاومت بزرگ درونی غلبه
کنم و وقتی بالاخره انجامشان می‌دهم که هیچ چاره دیگری نباشد، وقتی که تا توانسته باشم
دست‌دست کرده باشم و وقتم را هدر کرده باشم
.

به علاوه، گستره چیزهایی هم که به سر فرصت
طلایی موکول شده‌اند بزرگتر شده
. فلسفه یک وقتی خیال دوری بود که هیچوقت فکر نمیکردم به
زندگی واقعی‌ام ربط داشته باشد
. وقتی که زد و خورد و دانشجوی فلسفه شدم، باز با همان حس معاف
بودن و برکنار بودن که دستاویز آشنای من برای مواجهه با محیط‌های غریبه است باهاش مواجه شدم
.
به بقیه دانشجوها نگاه میکردم و حس میکردم اینجا مال آنهاست، حس میکردم من را به زور راه
داده‌اند
. حس میکردم همه در یک گذشته مشترکی سهیم بوده‌اند که من به آن راهی نداشته‌ام و
همین عذرم را موجه می‌کند که فعلا معاف باشم از درست کار کردن، از مقاله‌ها را خواندن، از واقعا
فکر کردن و درگیر شدن در مباحث
کنفرانس رفتن و مقاله چاپ کردن که معلوم بود دیگر کار آدم‌های
حسابی رسمی بود، نه من الکی همینجوری
. اینطور شد که تهش دستاوردم از آن دوره فلسفه‌ای که
اینجا خواندم فقط آشنایی با بعضی مسائل و موضوعات فلسفی بود و آرزو و برنامه‌ای برای یک وقتی
که به فلسفه برگردم
. الآنها وقتی جایی بحثی فلسفی بشنوم، یا با هر موضوعی که به فکر کردن نیاز
داشته باشد مواجه شوم، با یک‌جور دستپاچگی و بی‌حوصلگی فقط می‌خواهم دور شوم
. درست
نمیدانم چه باید بکنم در برابر چیزی که از طرفی عمیقا با من مرتبط است چون توی آن زندگی خیالی‌ای
که توی سرم در جریان است جای اساسی و محوری دارد، ولی از طرف دیگر هیچ نمی‌خواهم در این
لحظه درگیرش شوم
.

در این دوران بی‌عملی و سکون و برکناری که هستم، حسم نسبت به آدمهاآدمها که دارند تلاش
میکنند و درگیر بودنند و دستشان به زندگی آغشته است
حس دوگانه متضادی است. از طرفی با
یک‌جور خودبرتربینی نگاهشان می‌کنم: واکنش اولیه خودکارم نسبت بهشان این است که فکر کنم 
کارها را درست انجام نمی‌دهند، که چیزی بارشان نیست و درست نمی‌فهمند چه می‌کنند، که من البته
بیشتر و بهتر از آنها می‌فهمم
. من، مثل همان منتقدان محترمی که یک عکس هم با شورت ورزشی
ندارند، درگیر سختی‌های واقعی انجام دادن کارها نیستم و توی ذهنم کارها همه آسان و هموارند
.
آن‌جای کار آدم‌ها را که از کمال به دور است میبینم و می‌گذارم به حساب نابلدیشان، که صد البته
من از آن مبرایم
. اما از طرف دیگر عمیقا احساس ناتوانی و ناچیزی می‌کنم در برابر آدم‌ها. همه انگار
دارند از پس همه این کارهایی برمی‌آیند که من ته دلم می‌ترسم ازشان و حس می‌کنم نمی‌توانم
انجام بدهم
. چون دست و بالم هم از کارهایی که به سرانجام رسانده باشم خالی است، چون کمم برای سن
و سالم و برای آن چیزی که فکر میکنم ازم توقع می‌رود، سختم است استناد کنم به کارهایی که تا به
حال کرده‌ام تا به خودم بباورانم که می‌توانم
. یک تخم «من نمی‌توانم»ای توی دلم هی رشد میکند و
بزرگتر و بزرگتر میشود
. این میشود که میلم به عقب انداختن کارها، میلم به فرار کردن و پناه گرفتن زیر سایبان امن «فعلا، تا سر فرصت» بیشتر می‌شود دور باطل

یک وقتی، گمانم اول راهنمایی که بودم، که برای چیزی جایزه‌ای گرفته بودم. مطمئن نیستم زمان یا
مناسبتش درست یادم مانده باشد، فقط یادم هست که جایزه ویژه فوقالعاده‌ای بود که از جایی بالاتر
از مدرسه خودمان آمده بود و فرق داشت با جایزه‌های معمولی‌ای که مدرسه می‌داد
. یک کیت شیمی.
یک جعبه بزرگ زردرنگ پر از اسباب و آلات آزمایش و شیشه‌هایی پر از مواد شیمیایی رنگ‌ووارنگ که
آدم باهاش آزمایش انجام بدهد
. ما که هنوز شیمی نخوانده بودیم. هنوز زود بود که استفاده‌اش کنم.
بنا شد بگذارمش بعدا که بزرگتر شدم و فهمیدم باید چطور استفاده‌اش کرد بازش کنم. جایزه رفت
یک جای محفوظی ماند برای بعد
ساله‌ا همان‌جا ماند و من هر بار حس می‌کردم هنوز آنقدری سر
از شیمی درنمی‌آورم که بروم سراغش
. یک وقتی، خیلی بعدتر، نمیدانم چه شد که بالاخره سر افتادم
بازش کنم
چیزی از مواد نمانده بود ته شیشه‌ها. بعضی از وسائل زنگ زده بود. برچسب‌ها و نوشته‌ها
رنگشان رفته بود
انداختمش دور. این روزها که هر روز بیشتر نشانه‌های رسیدن پیری را توی بدنم می‌بینم هی یادش می‌افتم.





دسته بندی: دسته‌بندی نشده برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *