(به شیوه احکام کلی صادره از وبلاگ‌ها باید بگویم که) توی زندگی آدم یک چیزهایی هستند –یک اتفاق‌هایی، یک دوره‌هایی– که می‌شوند شاخص، که مبداء زمان می‌شوند، تاریخ زندگی آدم را به قبل و بعدش تقسیم می‌کنند. وقتی کسی درباره آدم سؤالی می‌کند، آدم می‌بیند باید جواب را دو قسمتی کند: بعد از آن دوران این‌طور، قبل از آن دوران آن‌طور. من دو تا از این شاخص‌ها داشته‌ام. یکی زمان بلوغ و شروع نوجوانی‌ام، و آن یکی سال‌های سیاه (لابد باید بگویم پایان جوانی‌ام).
شروع نوجوانی برای من فقط پایان کودکی نبود، پایان زندگی بود. وقتی بود که تصمیم گرفتم فعلاً دست نگه دارم و کناره بنشینم از همه‌چیز… کودکی‌ام دوران حضور بود. حضور و شدت. الآن‌ها که فکرش را می‌کنم، می‌بینم دوره خوش و شادی نبوده است. بچه پرشروشوری بودم، اما نمی‌شد گفت بچه خوشحالی هستم. مشکل هم از خودم بود. تمام چیزهایی که سایه می‌انداختند روی خوشی‌ام، اقلاً یک پا در درون خودم داشتند: دغدغه‌هایم (ترس از این که اگر توی آب افتادم با خفگی چه کنم، این که مبادا اشتباهی زنده‌به‌گورم کنند)، گریه‌های هر شبم از فکر این که نزدیکانم خواهند مرد، هجوم هولناک حمله‌های خشم، آن نیروی شدیدی که دعوتم می‌کرد به این که خودم را از بالای بلندی‌ها بیاندازم پایین (و از ترس این که مبادا تسلیمش شوم نمی‌رفتم لبه چاه‌ها یا پرتگاه‌ها)، حضور ناگهانی، فراگیر، آرام و غرق‌کننده غم وقتی که شادی یا زیبایی از حدی بیشتر می‌شد، «رقت‌انگیز»ها که از زور غصه به فلاکتم می‌انداختند، بار سهمگین دلسوزی و همدردی که گاهی بر سرم فرومی‌ریخت، «صدای عجیب» که هر از گاهی می‌آمد و روی همه‌چیز را می‌پوشاند… با این حال، دوران بچگی‌ام دوران زندگی بود، دوران درگیری با زندگی. هرچه که در آن دوران حس می‌کردم –از خشم تا شادی تا غم– شدید بود. و گاهی با خودم می‌گویم که شاید –ورای دلایل دیگر– همین شدت بود که باعث شد با شروع بلوغ، وقتی دیدم بدنم هم علیهم شده و پشتم را خالی کرده، به این نتیجه برسم که دیگر نمی‌توانم، ببینم که از پسش برنمی‌آیم، که همه‌چیز بیشتر از طاقت من است، و تصمیم بگیرم –بله، تصمیم بگیرم– که فعلاً –«فعلاً»؟ تا کی؟ نمی‌دانم– دست نگه دارم. گمانم بزرگ‌ترین دلیلی که باعث شد در آن شرایط این تصمیم را بگیرم یک‌جور کمال‌طلبی مرضی بود: یا همه را می‌خواهم یا هیچ را. خیلی ساده هیچ را، مطلقاً هیچ را انتخاب کردم.
کناره‌گیری‌ام از زندگی ناگهانی بود. یک دفعه شدت رفت و آرامش قهر‌آلود جایگزینش شد. به یک‌باره دعواهای هرچندروزیک‌بار با پدرم قطع شد، جمله تا آن موقع پربسامد «تو رو خدا این‌قدر با من بحث نکن!» دیگر شنیده نشد توی خانه‌مان. جلوی خودم را می‌گرفتم که مبادا کاری بکنم، مبادا مشارکتی داشته باشم در روند زندگی، مبادا درگیر شوم با چیزی. حتی از چیزهایی که دوست داشتم فاصله می‌گرفتم و ذخیره‌شان می‌کردم برای بعد، برای «وقت خوب»: کتاب نمی‌خواندم، فیلم نمی‌دیدم، تا می‌توانستم لباس نمی‌خریدم و اگر کسی هدیه‌ای برایم می‌آورد ناراحت می‌شدم که چرا صبر نکرده تا آن بعد معهود. دوره دبیرستانم با بروزات کلاسیک افسردگی گذشت: گوشه گرفتن و بی‌حرکتی، گریه، حرف نزدن، نشستن توی تاریکی، خواب زیاد. جالبی‌اش این است که این حرکاتم یک‌جور اعتراض بود. نمی‌دانم به چی. اما منتظر بودم یکی غیرعادی بودن این حرکات را ببیند و بیاید کمکم. غیرعادی بودن این حرکات را می‌دیدند و دعوایم می‌کردند که چرا بازی درمی‌آورم. وقتی دیدم خبری از کمک نیست، خواستم خودم کاری کنم. با هزار زحمت و مخفی‌کاری خواستم بروم پیش روانپزشک که… بی‌خیال، شرحش مفصل و باعث ناراحتی‌ام است، حوصله ندارم بنویسم، ولی به هر حال آن تجربه باعث شد که بفهمم چندان نمی‌توانم امیدی داشته باشم که بالاخره کمکی از راه خواهد رسید. گمانم سوم دبیرستان بودم که یک‌بار یکی از دوست‌هایم نشست پیشم به گریه و تعریف کرد که چه از احوال من ناراحت است، همین‌طور از بقیه دوست‌هایم گفت، که آن‌ها هم همین‌طورند برایم. من چنان احساس گناه کردم که تصمیم گرفتم کمی جمع کنم خودم را. کمی فتیله افسردگی را کشیدم پایین.
وارد دانشگاه که شدم بعد از اندکی سرخوشی اولیه، آن افسردگی و وخامت حال –البته برای مدت کوتاهی— برگشت. بعد از رفع شدنش، شروع کردم به ساختن سبک زندگی‌ای که نه دقیقاً سالم بود و نه نشانه‌های واضح افسردگی تویش معلوم بود. در واقع همان کناره گرفتن از زندگی و عزلت‌گزینی و پرهیز از درگیری بود، اما این تمایلات را که مبنای ناسالمی داشتند به نزدیک‌ترین و موجه‌ترین فلسفه‌های در دسترس برای زندگی گره می‌زد تا اختیاری و انتخاب‌شده جلوه کنند. فعالیت و درگیری را هم تا جایی که جدی و اساسی نبود برایم مجاز می‌کرد. مثلاً دوباره کم‌وبیش کتاب خواندن را شروع کردم. دوره آرام و نسبتاً شادی هم بود. در غیاب تنش‌ها و نگرانی‌هایی که زندگی برای همه موجودات سالمی که به لعنتش دچارند ایجاد می‌کند، زندگی آرامی داشتم. مخصوصاً موقع امتحان‌ها و تمرین تحویل دادن‌ها –مسائل کوچک و دوری که مال دیگران بودند و در واقع ربطی به من نداشتند– آرامشم هویدا بود. این روش زندگی‌ام در عشق هم نشان می‌داد خودش را. کسی را برای عاشقی انتخاب کرده بودم که سالی دو بار هم نمی‌دیدمش. آنچه از عشق برایم مهم بود تجربه احساسش بود و برای خودم فلسفه می‌بافتم که هرچه هست بازی ذهن است و درنتیجه حضور واقعی معشوق اساساً نالازم. دغدغه رشد و پیشرفت هم داشتم آن موقع‌ها، و صد البته که رشد روحی و روانی. می‌خواستم خودم را بکاوم و ناهمواری‌هایم را سنباده بکشم تا همان اندک ناآرامی‌های باقیمانده را هم رفع کنم. اتفاقاً تا حدی موفق هم بودم. عادت مشاهده‌گری‌ام که طی این همه سال‌های سکون پرورده شده بود، کمکم می‌کرد که در رفتار خودم و دیگران مایه‌های تنش را بشناسم و دنبال حلشان باشم. در آرامش دوری و کناره‌گیری، کمال ممکن به نظر می‌رسید.
گمانم همین موفقیت‌ها و همان رضایت ناشی از آن زندگی آرام بود که فریبم داد که می‌توانم یک قدم بزرگ بردارم: ازدواج کنم. تصمیم به ازدواج، اشتباه‌ترین و درست‌ترین تصمیمی بود که می‌توانستم بگیرم. مبنای ازدواجم هم همان فلسفه زندگی‌ام بود: بی‌واکنشی و بی‌تصمیم واقعی آن بود که همان کاری را بکنم که همه، از آدم و حیوان، می‌کنند. در مورد انتخاب فردش هم، به خودم می‌گفتم چندان مهم نیست با چه کسی ازدواج می‌کنم؛ آدم‌ها تغییر می‌کنند و عوض می‌شوند؛ مهم است کسی را انتخاب کنم که «خوش‌تغییر» باشد: که تمایل به تغییر کردن و بهتر شدن داشته باشد، که مانعی نشود برای رشد کردن من، آرامشم را به هم نزند، همراهم باشد که با هم رشد کنیم.
ازدواج بار بزرگی بود که روی پایه‌های آن پوسته زندگی گذاشته شد… و در نتیجه… همه‌چیز فروریخت. در رابطه بودن، نزدیک شدن، عشق با کناره‌گیری از زندگی و عزلت‌گزینی نمی‌خواند. شاید هم جوری بشود که بخواند؛ این همه آدم ازدواج می‌کنند و در رابطه‌اند و رابطه‌هایشان پوشالی و الکی است. شاید اگر همان کمال‌طلبی افراطی‌ام نبود، من هم می‌شدم یکی از آن‌ها. اما مگر می‌شد آن کمال‌طلبی در چیزی که من از همیشه‌ام مهم‌ترین چیز زندگی می‌دانستمش –عشق– غایب باشد؟ به بن‌بست افتادم. و این بن‌بست که آمد بقیه هم پیدا شدند؛ همه تضادها و گره‌هایی که راه تکان خوردنم را می‌بستند، تنگ‌تر و تنگ‌تر شدند آن‌جور که فشارشان به خفگی‌ام انداخت. سال‌های سیاه رسیدند. همه آن چیزهایی که در سال‌های قبل روی آب مرده و راکد ساخته بودم فرو رفت و من ماندم بی‌تکیه‌گاه. وقتی که تکیه‌گاه‌ها فرو می‌ریزند، وقتی آن عدسی‌ای که آدم تراشیده تا از پشتش دنیا را نگاه کند می‌شکند، آدم مواجه می‌شود با خود دنیا، با اصلش، با همان حقیقت ساده و زمخت و بی‌شکوه هستی که ابتدایی‌تر و خام‌تر از آن است که به کلمه و فکر و فلسفه دربیاید. آدم می‌بیند روی یک تکه سنگ رها شده توی سیاهی و خلاء، و همین. این مواجهه آن‌چنان وحشت خالص و ناب و بدوی ریخت توی جانم که ناتوان شدم (این دوران با یک تصویر توی ذهنم ثبت شده: نشسته بودم کف دستشویی، کنار جنازه یک سوسک مرده و گریه می‌کردم). شاید اگر همان کمال‌طلبی نبود، توی همین دوران وحشت و سردرگمی به مذهب پناه می‌بردم. اصلاً اگر این کمال‌طلبی نبود یک تضاد و تنگنا که هویدا می‌شد، نمی‌گشتم دنبال بقیه‌اش به این بهانه که می‌خواهم همه‌شان را با هم حل کنم. همین مرض بود که ویرانم کرد آن سال‌ها. آن که ساخته بود، خودش ویران کرد؛ آن که بافته بود، خودش سوزاند. و از همان خاکسترها بود که، وقتی سال‌های سیاه گذشتند، کم‌کم جوانه‌هایی سر زدند.
چه شد که سال‌های سیاه تمام شدند؟ من نمی‌دانم. خوش‌شانسی محض بود. تصادف‌های کوچک خوش‌نیت پشت سر هم آمدند و دست من را گرفتند تا بلند شوم کم‌کم. پروانه‌هایی این‌ور و آن‌ور دنیا بال زدند و باعث شدند بادهای طوفانی بخوابند و دریا آرام شود. یکی از خواب‌هایی که از سال‌های دور همیشه برای من تکرار می‌شود همین خواب دریاست. خواب می‌بینم (می‌دیدم؟ خیلی وقت است ندیده‌ام انگار) دریای خشمگین نزدیکم می‌شود. موج‌های وحشی برم می‌دارند و می‌برند. من از ترس و ضعف نمی‌دانم چه کنم، و در اوج وحشت و بیچارگی یک‌باره آرام می‌شود همه‌چیز؛ می‌بینم که موج‌ها ترسناک نیستند، رام شده‌اند، می‌توانم شنا کنم… و واقعاً همین‌طور شد انگار. انگار به اوج فلاکت که رسیدم، دریا کم‌کمک آرام شد و من را بیهوش و بی‌رمق انداخت روی ساحل.
الآن؟ الآن توی ساحلم. باور کرده‌ام این جزیره‌ای که بهش رسیده‌ام مال من هم هست، من هم می‌توانم –و باید– بروم یک گوشه‌اش کلبه‌ای بسازم برای خودم. به رد گام‌هایم روی شن‌ها نگاه می‌کنم و حالم خوب می‌شود… اما (و بله، کل این نوشته مقدمه بود که این «اما» را بگویم) راه رفتن بلد نیستم درست. یاد نگرفته‌ام خوب. خاطره محوی از راه رفتن‌های دور دارم، اما چنان نیست که بتوانم محکم گام بردارم. این همه سال انزوا و رخوت و سکون توی جانم تثبیت شده. آن‌طور زندگی کردن (نکردن؟) را بلد شده‌ام. ترفندهایی که برای زندگی، برای مواجهه با محیط یاد گرفته‌ام، همه از آن نحو زندگی نشأت گرفته‌اند. میل به سکون در من خیلی قوی‌تر از آن باید-رفتن است.
غریزه رفتن و تکان خوردن و شناختن توی همه آدم‌ها هست. این را همه بچه‌هایی که بلند شده‌اند راه افتاده‌اند و هر آشغالی را که کرده‌اند توی دهنشان که ببینند چیست و اسم‌ هاپو و جوجو و پیشی را یاد گرفته‌اند، می‌گویند. از آن طرف میل به سکون و آرامش هم هست. و فکر می‌کنم که هر چه سن آدم بیشتر می‌شود این دومی غلبه می‌کند و جای اولی را می‌گیرد… من اما کاری که کرده‌ام این است که خیلی زود آن اولی را به زور سرکوب کرده‌ام. الآن می‌بینم که این همه سال گذشته و من خیلی کمتر از آنم که باید باشم… با این مشکلی ندارم. یعنی از پس خودم برآمده‌ام که دیگر مشکلی نداشته باشم، که فکر این که باید به اندازه همه این سال‌های نشستن بدوم را از سرم بیرون کنم؛ مشکلم همان است که گفتم. که عادت به سکون که در تمام تنم ریشه دوانده حرکت از این به بعدم را سخت‌تر می‌کند. 
این تمایل به سکون و لختی، این اینرسی، در خانه ما روحیه غالبی است (و فکر کردن به این سؤال‌های جدی‌ای برایم ایجاد می‌کند که چطور حرکت اعتراضی و قهرآمیزم، مرا به برد به همان سمتی که هماهنگ شوم با این جو کلی)، اینرسی فراگیری که ناشی از زیاده ماندن و رسوب کردن برحذربودگی و احتیاط افراطی است (که آن هم خودش به نظر من نتیجه نبود معیارهای شخصی و مستحکم برای تشخیص خوب از بد است). اما آنچه من احساس می‌کنم آنقدر قوی و همه‌جانبه و گسترده است که گاهی به تعجبم می‌اندازد. در برابر هر کاری مقاومت احساس می‌کنم، از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترینشان. گاهی کارهایی که در برابرشان میل به فرار احساس می‌کنم آن‌قدر کوچک‌اند که به خنده می‌اندازندم. مثلاً هر شب بعد از شام که از بالا می‌آیم پایین که بخوابم و مسواک بزنم، در برابر این مسواک زدن مقاومت احساس می‌کنم! از در خانه‌ام که می‌آیم تو، میل شدیدی احساس می‌کنم که نروم سمت دستشویی و نزدیک‌ترین جای ممکنی که می‌توانم بنشینم! حتی توی اتوبوس و تاکسی که نشسته‌ام دلم می‌خواهد هیچ‌وقت نرسم و پیاده نشوم. این لختی و سکون که آن اوایل مخصوص «کار»ها بود، طی این سال‌ها به فکرهایم هم رسیده. در برابر فکر کردن هم مقاومت می‌کنم. گاهی فکری به ذهنم می‌رسد که می‌دانم باید پی‌اش را بگیرم، سؤالی برایم ایجاد می‌شود که باید به جوابش فکر کنم، ذهنم سریع جاخالی می‌دهد؛ در برابر راه سخت اخم می‌کند و راهش را کج می‌کند. حتی موقع خواندن هم همین‌طورم: هرچه را به آسانی و خودکار فهمیدم فهمیدم، اگر چیزی بود که حس کردم برای فهمیده شدن به فکر نیاز دارد از رویش می‌پرم، مثل خواندن متنی که آدم کلمه‌هایی را که بلد نیست جا بیاندازد و فقط آن‌هایی را بخواند که معنایشان را می‌داند.
این حالت مقاومت و اینرسی را، به لطف آن حساسیت ذهنی که پیش‌تر ازش نوشته بودم، بیشتر می‌شناسم. انگار که خود همان وضعیت عصبی را که بین همه این فرار کردن‌ها و ساکن نشستن‌ها مشترک است بشناسم دیگر. دارم خودم را مجبور می‌کنم که تا دیدمش از بینش ببرم، تا ایجاد شد –قبل از آن که فرصت کنم امرش را سبک‌سنگین کنم– خلافش عمل کنم. چرا این‌طور تصمیم گرفته‌ام؟ مشاهده‌هایم، تجربه‌هایم و سر آخر حساب‌کتاب‌هایم نشانم داده که این‌طور سرجمع خوشحال‌ترم. آن غریزه تکان خوردن را –که من به صورت مصنوعی در خودم ضعیف و غریزه مخالفش را تقویت کرده‌ام– گمانم فقط به زور محاسبه‌گری و وظیفه‌شناسی باید احیاء کنم… اما مسئله این است که من هیچ‌وقت آدم وظیفه‌شناسی نبوده‌ام؛ از آن‌ها بوده‌ام که شور و شوق راهشان می‌برد. آن زمان‌ها که هنوز به زندگی وصل بودم و در آن سال‌های سکون اگر کار و فعالیتی از زیر تیغ سکونم درمی‌رفت، هر کار کرده‌ام از سر هیجان و شوق کرده‌ام، نه از سر «باید». الآن حقیقتش خیلی سختم است این‌طور زندگی کردن. البته خوشحال و راضی‌ام. گاهی شب‌ها که می‌خواهم بخوابم، رضایت از حال و امید به آینده می‌بردم به خیال روزهایی که خواهند آمد، و آن‌وقت، از فکر این که تا وقتی هستم همین است، که همین‌طور هی –در تک‌تک لحظاتی که زنده‌ام– باید مخالفت کنم با این تمایل همیشگی سکون، خستگی پخش می‌شود در تمام روحم. دلم می‌خواهد خوابم که برد، بیدار نشوم دیگر.
پی‌نوشت: در «آنچه گذشت» من نمی‌شود از depersonalization چیزی نگفت. اشاره‌ای بهش نکرده‌ام، چون به نظرم در سیر اتفاقاتی که افتاده نقش چندانی نداشته است؛ فقط گره اضافه‌ای است که به رشته امور افتاده و همه‌چیز را پیچیده‌تر کرده. البته از وقتی به بعد بهانه افسردگی و مانعم برای برگشتن به زندگی بوده است. اما فقط بهانه (هرچند که فکر می‌کنم اگر شرایط جور دیگری بود که بهانه نبود، می‌توانست دلیل باشد).

One thought on “آنچه گذشت، فور دامیز

  1. هدو میگوید:

    برای این‌جا کامنت گذاشتن انگیزه زیادی لازم دارم، چون از هر دو سه تا کامنتم یکیش موفق به انتشار می‌شه انگار!

    اما، خواستم بگم که این عبارت خیلی طلایی بود: نبود معیارهای شخصی و مستحکم برای تشخیص خوب از بد.
    مامان اینای من که به عبارتی آدمای سخت‌گیری هستن، هیچ وقت منو به احتیاط زیاد مجبور نکرده‌ن، و به نظرم علتش اینه که اعتماد به نفسشون زیاده. وقتی یه کاری به نظرشون بی‌عیب می‌آد زیاد نگران این نیستن که نکنه در واقع عیب داشته باشه و ما خبر نداشته باشیم.

    و خب خیلی جالبه که این آدمای بی‌اعتماد به نفسی که معیار شخصی محکمی از غلط و درست ندارن، نهایتا از یه لحاظ‌هایی آدم‌های آزاررسان‌تری می‌شن. حد اقل در تعامل با همسر و بچه‌هاشون. و این خلاف شهود معمولمونه که آدما هرچی بی‌اعتمادبه‌نفس‌تر باشن بی‌آزارتر هم هستن!

    و احساس می‌کنم یه خشم دیرپایی دارم از این که آدم‌ها معیارهای شخصی محکم برای بد و خوب ندارن. انگار داغ دلم رو تازه کردی با اشاره به این قضیه. انگار بیشتر آدم‌ها فقط دارن سعی می‌کنن ادای اعتقاد داشتن و نداشتن به یه سری چیز، و دوست داشتن و نداشتن یه سری چیز رو در می‌آرن. ته دلشون نگران تایید شدنن. اصیل نیستن. الکی‌ان. یه تقوایی می‌خواد که آدم اگر نظر محکمی درباره درست و غلطی نداشت، در عمل‌هاش و قضاوت‌هاش هم این بی‌نظریش بازتاب پیدا کنه نه این که سعی کنه بی‌خطرترین و محبوب‌کننده‌ترین نظر رو اتخاذ کنه. آدم‌ها اما بی‌تقوان. و بی‌تقوایی هم که رأس کل خطیئه است…

    و یه چیز دیگه هم می‌خواستم بگم! شرح بچگیت بعضی جاهاش خیلی خیلی زبان حال بچگی من بود. حتما می‌دونی کدوم‌ها. هجوم غم در اثر زیبایی و شادی، صدای عجیب، و به فلاکت افتادن بر اثر رقت‌انگیزها!

    آفرین که این قدر خوب می‌نویسی! 🙂

  2. majira ya machipuko میگوید:

    ممنون که این جمله‌های کوتاه و کم‌ادعایی رو که ما همین‌طور –سربازان گمنام امام زمان طور– ول می‌کنیم بین نوشته‌هامون شناسایی می‌کنین 🙂
    اتفاقاً من خودمم که این جمله رو می‌نوشتم یاد مامان بابای تو بودم!
    و بله، من هم هی بیشتر و بیشتر حساس شدم رو کم‌اعتمادبه‌نفسی آدما، و از همین لحاظ هم. قبلنا به این دقت کرده بودم که یه وقتایی این بی‌اعتمادبه‌نفسی مزورانه است و هدفای دیگه‌ای جز اون که نشون می‌ده دنبال می‌کنه، اما خیلی باعث نشده بود این خصیصه ضعف اخلاقی به چشمم بیاد. مخصوصاً از وقتی که دقت کرده‌م که چقدر آدم این‌طور می‌تونه اسباب آزار دیگران بشه یه حساسیت خشمناکی احساس کرده‌م نسبت به این ویژگی و فکر می‌کنم همین کمکم کرده که خودم هم جمع کنم خودمو یه کم 🙂

    و مرسی که علیرغم خری این بلاگ‌اسپات که ما نمی‌دونیم چه باید بکنیم براش کامنت می‌ذارین برا ما. ما خیلی منورالقلب می‌شیم کامنتاتونو که می‌بینیم. دیگه تعریفم که می‌کنین از ما که دیگه واویلا! :دی
    🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *