در اینوریدر وبلاگهایی را که میخوانم توی چهار تا فولدر جا دادهام. یکی فولدر وبلاگهای دوستانم است. یکی دیگر اسمش philosophy است؛ هر وبلاگی را که موضوعش یا نویسندهاش به ترتیبی به فلسفه ربط داشته باشد گذاشتهام تویش. آن دو فولدر دیگر یکیشان اسمش هست New folder، آن یکی هم I read them. معلوم است که هیچ خلاقیتی به خرج ندادهام سر اسمگذاری. چند بار گفتهام بیایم اسم اینها را درست کنم، بعد گفتهام چه کاری است حالا، خودم که میدانم هر کدام کدام است. «نیوفولدر» وبلاگ زنهاست، و «آی رید دم» وبلاگ مردها و غیره. و غیره یعنی وبلاگهایی که نویسنده واحد متشخص ندارند. کاملاً اتهامات مربوط به امل بودن و جاجو بودن و نگاه جنسیتی داشتن و کلیشههای تبعیض فلان را میپذیرم به خاطر معیار اسمگذاریام (و اصلاً از اینجا به بعد نوشتهام کلاً). چیزی که توجهم را جلب کرده این است که جنس نوشتههای این دو فولدر –به جز چند استثنا– کاملاً با هم فرق میکند. معمولاً با وبلاگ جدیدی که مواجه میشوم بدون این که دنبال نشانههای واضح جنسیت نویسندهاش بگردم میدانم توی کدام فولدر باید جا بگیرد. توی نوشتههای «آی رید دم» اکثراً نویسنده دنبال این بوده که نظرش را درباره موضوعی یا واقعهای اظهار کند یا از چیزی گزارش بدهد. نویسندههای خیلی پرتعدادتر «نیوفولدر» بیشتر به توصیف خودشان و احساساتشان پرداختهاند. روزنوشتها توی «نیوفولدر» خیلی زیادترند.
هیچ کدام این دو جور نوشتن به نظرم بهتر یا بدتر از آن یکی نیست، اما اخیراً چیزی در وبلاگخوانی –و علیالخصوص موقع خواندن وبلاگهای «نیوفولدر»– اذیتم میکند. هی بیشتر پیش میآید که وسط خواندن این وبلاگها از خودم بپرسم من چرا دارم اینها را میخوانم. مشکل از شخصی بودنشان نیست، مشکل به نظرم میآید یکجور –شاید بشود گفت– بیمبالاتیشان در برابر خوانندههایشان است. موقع خواندنشان خیلی وقتها احساس میکنم دارم نوشتههایی را میخوانم که ربطی به من ندارند. به نظرم میرسد دارم دفترچه خاطرات یک نفری را میخوانم که اصلاً نمیشناسمش، با این تفاوت که دفترچه خاطرات مردم احتمالاً به آن خاطر که تویش راحت و بیپرده مینویسند جالب است، اما اینها آنقدر در لفافه و مبهم مینویسند که هیچ جذابیتی ته نوشتههایشان نمیماند. نمیدانم دلیلش چیست: ترس از لو رفتن پیش آشناها یا یکجور احتیاط تثبیتشده در ذات آدمها هنگام توصیف احساسات شخصی (چیزی که با اصل وبلاگنویسی شخصی در تضاد است)؛ شاید هم هدفشان فقط ثبت حس لحظهای است و نیازی نمیبینند آن جزئیاتی را هم که برای خودشان معلوم است ذکر کنند (این هم به نظر من با اصل نوشتن یکجورهایی در تضاد است، آدم به هر حال چیزهایی را مینویسد که اقلاً در لحظه برایش معلوم است، هرچقدر هم که جریان سیال ذهنطور بنویسد)… به هر حال هر چه که هست، وقتی مینویسند سر و ته و وسط ماجرا را میزنند و فقط باقی میماند توصیف مبهم و کلی یک حس، که –اقلاً برای من– سخت است پیدا کنم از کدام حس حرف میزنند و با آن همذاتپنداری کنم: «آن روز که نشسته بودی توی آن کافه سر چهارراه و همه آن حرفها را میزدی، من گوش میدادم و هر لحظه حس میکردم دارم خرد میشوم. یاد آن لحظهای افتاده بودم که الف توی آن پارک داشت آن حرفها را میزد و آن لحظه دیگری که سین داشت آن عکسها را نشانم میداد… و با خودم میگفتم من طاقت میآورم…». گاهی هم از توی همین نوشتههای مبهم گنگ در لفافه قوانین کلی در مورد حیات عاطفی انسانها درمیآورند. کافی است جملههایشان را با آدم شروع کنند: «آدم گاهی میشکند. گاهی که یک نفر آمده توی کافه نشسته روبروی آدم و دارد حرفهایی میزند که ذرهذره آدم را خرد میکنند، یا آنموقعهایی که یک نفر دیگر توی پارک نشسته و حرف میزند یا گاهی که کسی دیگر عکسهایی را نشان آدم میدهد. و میدانی؟ آدم طاقت میآورد…». خب چی شد الآن؟ یکجوری است نوشتههایشان که اگر موقع خواندنشان، بچه درون آدم بیاید بنشیند بغل دست آدم، یک خرده خیره شود به مانیتور، یک خرده چشمهایش را بیاورد بالا صورت آدم را نگاه کند، هی ساکت بنشیند نگاه کند و آخر سر از آدم بپرسد «خاله این خانومه چی شده؟» (و بله، آدم میتواند خاله کودک درونش باشد)، آدم یک دفعه میبیند هیچ جوابی نمیتواند بهش بدهد: «این خانومه… چیز… خب یه جوری شده که خوب نیست».
اشتباه نکنید، من الآن به «خانومه» خردهای نمیگیرم. نمیگویم خانومه نباید وبلاگ بنویسد، یا این که باید بیشتر دغدغه خوانندههایش را داشته باشد، یا من خودم برای کس دیگری «خانومه» نیستم؛ دارم میگویم من موقع خواندن این نوشتهها دچار همان سؤالی میشوم که گفتم: من چرا دارم اینها را میخوانم؟ باز اگر طرف خوشحال باشد و از خواندنش حس خوبی پیدا کنم یک چیزی، ولی اکثراً افسردهکننده هم هست نوشتههایشان. اکثراً از زخمهایشان میگویند، از جراحت، جای زخم، جراحتی که خون ازش بیرون میآید، زخمی که خوب نخواهد شد، از خرد شدن، تحمل بار، خرد شدن زیر بار، بغض سنگین، افزایش بغض… اینجور وقتها از خودم میپرسم الآن از این نوشتهها چیزی میفهمی؟ الآن حالت خوب میشود از خواندن این نوشتهها؟ الآن با خواندن این نوشتهها کمکی به کسی میکنی –مثلاً به نویسندهشان؟ که خب جواب همه این سؤالها منفی است.
یکوقتی بود –همان اوایل وبلاگخوانی– که همین که کسی را میدیدی که خوب مینویسد جالب بود. همین که یکی جملههایش سروته داشت، ایراد نگارشی نداشت، به جزئیات حرفها و عواطف توجه میکرد، میفهمیدی دغدغه رسمالخط و کلمه دارد. یکوقتی همین جالبی برای آدم بس بود. ولی الآن دیگر نیست انگار، اقلاً برای من. آنها که وبلاگ دارند و هنوز مینویسند –اگر از وبلاگشان قلب صورتی نبارد یا عکس سیگار و تار عنکبوت پسزمینه وبلاگشان نباشد– آنهایی هستند که خوب مینویسند، از آنها که توی هر کلاس انشایی دو سه تاییشان هستند. اوایل همین که یک عالمه از این آدمها را دور هم میدیدی جالب بود. مثل آن اولی که ملت میروند شریف و میبینند که همه باهوش و درسخوانند، که خودشان دیگر چیز تکافتاده منحصربفردی نیستند (و این بسته به شخصیتشان، خوشحال یا افسردهشان میکند)، ولی بالاخره گمانم آدم عادت میکند و این به تنهایی برای جلب کردن توجهش کافی نیست.
من تازگیها وقتی میبینم نوشتههای کسی آن سؤالها را برایم ایجاد میکنند درنگ نمیکنم در پاک کردنش از فهرست وبلاگهایم. و حقیقتش هی هم بیشتر میشوند وبلاگهایی که خط میخورند. البته وبلاگهایی هستند هنوز که دوستشان دارم، که وقتی توی اینوریدر میبینم جلوی اسمشان عددی هست خوشحال میشوم. سوای وبلاگ دوستانم (که حتی اگر مبهم بنویسند هم حسها و نوشتههایشان برای من واقعی است، چون نویسندههایشان برایم واقعی هستند)، آنها را هم با ذوق میخوانم. یکیشان مثلاً یک دختره شمالی است. تازگیها پیدایش کردهام و هربار که میبینم نوشته خوشحال میشوم، بس که حس مثبت دارد نوشتههایش و معقول و هوشمندانه مینویسد. هر بار که پختگی نوشتههایش را میبینم تعجب میکنم از این که اینقدر کمسنوسال است. یا مثلاً وبلاگ یک آقای گمانم مهندسی که توی آمریکا زندگی میکند و عکاسی هم میکند و آن شبی که برای اولین بار خواندمش از خوشحالی دیر خوابم برد! از معدود کسانی بود که به اشتباهم انداخت که توی کدام فولدر باید قرار گیرند. شخصی مینویسد و معمولاً هر نوشتهای را هم با یک عکسی که گرفته همراه میکند. نوشتههایش به نظرم یکجورهای پاک و پاکیزهای خوب رسیدند، با یک طنز خیلی زیرپوستی خوشایند و دلچسب. یا مثلاً شین. شین که قصه جدایی است برای خودش.
وبلاگ شین را من چند سالی هست که میخوانم. اتفاقی پیدایش کردم. از سر عادت تصادفی باز کردن وبلاگهایی که توی صفحه اول بلاگفا فهرست میشدند (میشوند هنوز؟ خیلی وقت است دیگر سر نزدهام). زن خانهداری است، گمانم ساکن یک شهر کوچکی در جنوب. با شوهر و بچههایش زندگی میکند و از زندگی هر روزهشان مینویسد. مثل اسب مینویسد! تعجب میکنم از این همه که میتواند بنویسد. خودش یک بار گفته بود من یاد گرفتهام بنویسم، اما یاد نگرفتهام فکر کنم. واقعاً به نظرم بین کیبرد و ذهنش واسطهای نیست. اگر تکنولوژی پیشرفت کند و کامپیوترها بتوانند محتوای ذهن آدمها را بیواسطه نشان بدهند گمان نمیکنم در مورد او نتیجه فرقی کند. بیسانسور و بیفکر و لاابالی مینویسد و همینش برای من جالب است. نوشتههایش را که میخوانی انگار داری reality show تماشا میکنی و من هم که عاشق نگاه کردن توی خانههای مردمم. علاوه بر این، شخصیت خودش هم برایم جالب است. به نظرم نویسنده خیلی خیلی خوبی است. اگر بخواهد –و به تدریج هم هی دفعاتی که میخواهد کم میشود– میتواند به طرزی جادویی خوب بنویسد. و علاوه بر آن، به نظرم یکجورهایی… اصیل است. ادا درنمیآورد. در مورد چیزهای مختلف، سلیقهای دارد که شخصی است و منحصر به خودش. و سلیقهاش هم تربیتشده نیست. یعنی تربیت بیرونی نشده. از آنها نیست که چون توی جوی بزرگ شدهاند که میدانند چه چیزهایی خوب است از آنها خوششان میآید. سلیقهاش حاصل غریزه خودش است و تجربیات خودش. توی ادبیات مثلاً سلیقهاش صرفاً پرورده آن همه کتابی است که خوانده (همیشه خدا دارد کتاب میخواند. به طرز حسرتبرانگیزی همیشه دارد کتاب میخواند یا فیلم میبیند). آن اوایل که پیدایش کرده بودم حس میکردم خیلی شبیه من است. خیلی میفهمیدم احساساتش را. شیفتگیاش برای زندگی و جادو و عشق را. بالا و پایین شدنهایش را. خشمهای هولناکش را. اما الآن دیگر شباهت چندانی احساس نمیکنم. یک چند وقتی هم نمیخواندمش اصلاً. اعصابم را خرد کرده بود چند وقتی. این همه بدون فکر و قید نوشتنش باعث میشود قضاوتهایی که از آدمها میدهد، با احوال روحیاش فرق کنند و بالا و پایین شوند و این –هر بار که غافلگیر میشدم از این که گزارشش با تصورات پیشینی من تضاد داشت– اذیتم میکرد. وقتی خودت در زاویه ثابتی نشستهای و کسی را نگاه میکنی، تغییرات روحیاش جالب است، اما وقتی زاویه دید را همان آدمی برایت بسازد که دارد تغییر میکند، هی هر دفعه احساس میکنی به تناقض رسیدهای و تعجب میکنی. الآنها دوباره میخوانمش. هم او آرامتر شده و تغیرات روحیاش کمدامنهتر شده، و هم من یاد گرفتهام که زاویه دیدم را کلاً نسپارم دست آدمها، که آنها را وسیله فراهم شدن دادههایی بدانم که خودم بر مبنایشان باید قضاوت کنم…
اینها، به علاوه وبلاگ دوستانم و هنوز خیلیهای دیگر وبلاگهایی هستند که من اوقات سبک و خوشایندی را میگذارنم باهاشان، اما هی به تدریج دارم سختگیرتر میشوم توی خواندنشان –به موازات سختگیرتر شدنم در ارتباط با آدمها. میگویند عمر وبلاگها به سر آمده و نوبت شبکههای مجازی است که جایشان را بگیرند. من فکر نمیکنم. گمان میکنم آنها که تا الآن دوام آوردهاند همچنان بمانند.
پینوشت: الآن که این همه نوشتهام میبینم هدف و موضوع این نوشته درست معلوم نیست. حقیقتش این است که هدف مشخصی هم نداشتم، چند تا نکته درباره وبلاگهایی که میخوانم پس ذهنم بود که چند وقت بود میخواستم همینجوری بگویمشان، بدون نتیجهگیری خاصی. به وبلاگها لینک ندادهام چون پرهیز دارم از دعوت کردن مردم به اینجا.
پینوشت ۲: یک چندوقتی هم بود که یک موج دیگری راه افتاده بود در وبلاگنویسی. این که نوشتهای را از هیچی شروع کنند، بدون نظم و ترتیب خاصی هر رشتهای را که آن هیچی تداعی میکرد بگیرند و ادامه بدهند و آخر سر هم نوشته را بدون این که به جای خاصی برسد (گاهی برش میگرداندند به جای اولی) تمام کنند. نوشتهای که آدم به تهش که میرسید نمیتوانست بگوید درباره چیست، اما یک اطلاعات کلیای از نویسنده به آدم میداد. و نویسنده هم معمولاً آدم باهوش آشفتهذهن کمی شوخطبع و کمی افسردهای در ذهن آدم مجسم میشد. اوایل که اینجور نوشتهها را میدیدم خوشم میآمد. به نظرم میآمد قالب جالبی است برای نوشتن، و آشفتگی و بینظمی ظاهری میتواند کلیت منسجمی را بپوشاند. به تدریج که این جور نوشتن مد شد، از پیش چشمم افتاد. نه صرفاً به خاطر مد شدنش، به این خاطر که معمولاً از پس آن کار برنمیآمد آن نوشتهها (یعنی چنان هدفی هم نداشت اصلاً) و به نظرم میآمد قالب ادایی است که نویسنده دارد درمیآورد. نمیدانم هنوز هم ملت اینجور مینویسند یا نه. برای من حذف کردن وبلاگهای «اینجوری»نویس شروع عادت وبلاگحذفکنی بود.


ینی هی مشخصات وبلاگای نیوفولدر رو خوندم و هی پیش خودم شرم کردم از خودم :)))
منم نگرانم اون بی سر و ته نویسیه رو که سرش به تهش برمیگرده از رو من گفته باشه! :)))
پس اصن نگرفتی ژانر اون نوشتههایی رو که من میگم. من واقعاً متأسفم واسه زبان الکن خودم :))
نه آقا گرفتن یه بحثه، به خود گرفتن یه بحث دیگه. با هم در تناقض نیستن اگه مرض کمی اعتماد به نفس داشته باشه آدم! 😀
جز این که بگم آفرین که این قدر خوب مینویسی چیزی نمیتونم بگم. ولی دلم نمیآد همینو نگم!
ولی حالا چه عب داشت میگفتی وبلاگ شهرزاد مثلا؟ شین چیه! آدم یاد همون الف میافته که تو پارک اون حرفا رو میزد و من بغض کرده بودم و اینا!
اول این که آفرین که «هدو» 🙂 🙂 🙂
بعدشم این که خواستم عملاً نشون بدم که خردهای به «خانومه» نمیگیرم و خودمم برای کسای دیگهای خانومهم.
بعدترشم این که واقعاً من مشکلم از مخفف نوشتن اسما نیست. اگرم بنویسند «آن روز که ابوذر توی پارک آن حرفها را زد و سلمان آن عکسها را نشانم داد» چیز چندانی واضحتر نمیشه. مسئله اینه که اینا بدون این که بگن کدوم دست حرفها و کدوم جور عکسا توقع دارند حسی که اون عکسا و حرفا ایجاد میکنند معلوم باشه.
بعدترترشم این که خواستم اقلاً یه نشونی صریح کمتر داده باشم به وبلاگش. خیلیا وبلاگشو میخونن و نمیدونم چرا ابا دارم از این که خودم مردمو بکشونم به وبلاگم. احتیاط بیمعنی.