بشقابم را دادم دست مادر. بشقاب خالی پدرم را هم دادم. پدرم زودتر شامش را تمام کرده بود و نشسته بود جلوی تلویزیون. مادر صدا زد: «نمیخوری؟ جمع کنم؟». برادرم مکثی کرد، سبکسنگین کرد و سرآخر گفت نه. مادر بشقاب غذای دستنخورده را خالی کرد توی دیس. بندوبساط سفره را گذاشت توی سینی دایرهای بزرگ و راه افتاد سمت آشپزخانه. در آشپزخانه را نگاه کردم که تاریکی مثل دوده سیاه متراکمی آرامآرام ازش بیرون میآمد.
– بیام چراغو روشن کنم؟
مادرم خندید: «نه، آخه تو آشپزخونه که گم نمیشم!».
اما شد.
الآن که فکرش را میکنم میبینم ما دیر فهمیدیم. یعنی مدت زمانی که گذشت تا ما تعجب کنیم که از آشپزخانه نه نوری آمد نه صدایی، به طرز بیمعنایی طولانی بود.
– مامان؟
بار سوم که صدایش زدیم و نیامد پریدیم توی آشپزخانه. اول پدرم و برادرم رفتند. من میترسیدم بروم تو، از ترس مواجهه با صورت بیهوشی که کف زمین افتاده باشد. اما نبود. نه روی زمین بود، نه جای دیگر. به طرز غیرقابلتوضیحی نبود. چند لحظهای در سکوت چشم چرخاندیم دور آشپزخانه دنبال در یا پنجرهای که تا آن زمان از وجودش بیخبر بوده باشیم و بعد گنگ و مات سر جایمان ماندیم. پدر و برادرم یکهو شروع کردند به دوباره صدا زدن و چرخیدن دور آشپزخانه. بالا و پایین کابینتها را نگاه میکردند، به دیوارها مشت میکوبیدند، در کابینتها را باز و بسته میکردند، دور آشپزخانه کوچک میچرخیدند و صدا میزدند. جستجویشان به جنون تبدیل شد: پدرم در قابلمهها و دیگها را برمیداشت و صدا میزد؛ برادرم ظرفهای نخود و لوبیا را خالی میکرد و تهشان را نگاه میکرد (هنوز هم –با وجود آن که قبل از پختن غذا حبوبات را جلوی خودش پاک میکنم و توی غذا میریزم– قبل از جویدن هر لقمه چشمهایش را میبندد و دندانهایش را با ترس فرو میآورد)… من، اما، تا چشمم به آن سوراخ کوچک افتاد همهچیز دستگیرم شد. آن سوراخموش کوچک در همان گوشه خالی آشپزخانه که جای ماشین ظرفشویی بود که سه سال بود بنا بود بخریم. به آن دو درخشش کمسوی موذی توی سوراخ نگاه کردم و حقیقت، نرم و آرام و هولناک و بدیهی، مرا دربرگرفت.
دو ساعت بعد که بهت و حیرت پدر و برادرم را فلج کرده بود، رفتم تا ظرفهای شام را بشویم. قبلترش مرگ موش را که مادرم صبح آن روز قاطی خریدهایش آورده بود خانه انداخته بودم توی سطل.


آقا اجازه ما به برخی مفاهیم محوری که رد پاشون در تمامی آثار شما به صورتهای مختلف به چشم میخوره اشراف پیدا کردیم و رد نگاه نگارنده رو میتونیم تا دغدغههای وی دنبال کنیم.
میشه از حالا نقش یکی از شارحین آثار شما رو رزرو کنیم برا وقتی که معروف شدین؟
جالبه، چندوقته خودمم به صورت پسینی دیدهم تواتر یه چیزایی خیلی زیاده تو این بیربطیاتا. بعد یه تفسیری ازشون میشه کرد که من به قدر ذرهای هم احساس همدلی نمیکنم باهاش! :))
حالا میخوای تو هم تفسیرتو بگو بلکه مال تو بهتر باشه!
الان که نمیگم!
بعد این که معروف شدی!
مگه الکیه؟!