آرشیو برچسب های: بی‌ربطیات

بی‌ربطیات – وقایع‌نگاری یک جنایت

 «چیز» را بابا آورده بود خانه. مامان فرستاده بودش برود سیب‌زمینی بخرد و بیاورد، و بابا خیلی زودتر از آنچه که باید با یک کیسه عجیب برگشته بود خانه. گفته بود قبل از رسیدن به میدان میوه یک پیرمرد ناآشنایی دیده بوده با یک گاری چوبی پر از سیب‌زمینی. پیرمرده ظاهر ژنده غریبی داشته بود. […]

مثال، از گیر کردن ذهن در هیچ‌چیز

مثلاً یک‌وقتی توی یکی از کامنت‌های فیس‌بوک صادچه در جواب یک کسی گفته بود «گویا بله»، بدون آن که آن فاصله وسط را بگذارد. آن طرف کامنت گذاشته بود که خوانده است «گویابْله». بعد گویابله یک‌هو کسی شد توی فکر من. رفتم نوشتمش: گویابْله تن چالاک و سیاهش را کش داد و دراز کشید روی […]

بی‌ربطیات – فواره‌های سبز ساقه‌های سبکبار

مادربزرگم می‌گفت خورشید اول دی راستگوست. می‌گفت شب چله خورشید ترسیده. مرگ را یک قدمی‌اش دیده و صداقت روز اول دی ماهش صداقت کسی است که مرگ را به چشم دیده. به تو اگر بگویم می‌خندی، اما من می‌دانم که راست می‌گفت. من دیده‌ام. خورشید روز اول دی دست تو را برای من رو کرد. […]

بی‌ربطیات

بشقابم را دادم دست مادر. بشقاب خالی پدرم را هم دادم. پدرم زودتر شامش را تمام کرده بود و نشسته بود جلوی تلویزیون. مادر صدا زد: «نمی‌خوری؟ جمع کنم؟». برادرم مکثی کرد، سبک‌سنگین کرد و سرآخر گفت نه. مادر بشقاب غذای دست‌نخورده را خالی کرد توی دیس. بندوبساط سفره را گذاشت توی سینی دایره‌ای بزرگ […]

apocalyptic

و یک روز هم مرد پاکشان و لخ‌لخ‌کنان آمد، کلید را در قفل چرخاند و در قفس را باز کرد. پرنده نگاهش را چرخاند دور باغ، و … هجوم وحشی تمام دنیای غریبه میخکوبش کرد. بعد از آن نمی‌دانست به کدام امید، کدام خشم را باید به آواز تبدیل کند. دیگر نخواند.