توی خوابگاه که بودم، یکی از دوستانم که اتاقش بغل اتاق ما بود کور بود. کلاً خوابگاه و درس خواندن در یک دانشکده علوم انسانی حواس من را به آن ها که معلولیتی دارند متوجه کرد. قبلش خیلی بهشان فکر نکرده بودم و این هم تا حدی از عوارض درس خواندن در یک دانشگاه فنی در تهران بود. آنها که توی این دانشگاهها هستند کمتر دوروبرشان کسی را میبینند که معلولیتی داشته باشد، کورها را که اصلاً نمیبینند (و این خودش نشان میدهد که چطور آنها که ضعفی جسمانی دارند در رقابتها دست پایینتر را دارند). توی دانشکده ادبیات و علوم انسانی خیلی صحنه غریبی نبود دیدن کسی که با عصای سفید راه میرود. توی خوابگاه کمتر بودند. گمانم سه سالی که آنجا بودم دو سه نفر را دیدم که نابینا بودند. به نظرم عجیب هم نبود، بس که شرایط زندگی کردن توی خوابگاه سخت بود برای کسی که نتواند ببیند. من واقعاً نمیفهمیدم این دوستم چطور میتواند آنجا زنده بماند. گاهی وقتها که کسی دوروبرم نبود چشمهایم را میبستم تا بتوانم تجسم کنم زندگیاش چطور است آنجا. تا این کار را نمیکردم نمیفهمیدم چه چیزهای ریزی که من ناخودآگاه و بدون فکر انجامشان میدهم برای او «کاری» حساب میشوند. نمونه واضحش دستشویی رفتن. هفت، هشتتایی دستشویی بود که وقتهای شلوغی باید منتظر میشدی یکیش خالی شود. هر کدام از دستشوییها هم با بقیه فرق داشت: این که کاسه توالت کجا باشد و شیر آب کجا باشد و وضعیت شیلنگ چطور باشد و دستگیره در چطور بسته شود و این دست چیزها؛ و تازه یک دستشویی هم که همیشه یکسان نمیماند اوضاعش، گاهی وقتها یکی چند وقتی شیرش خراب میشد، یکی یکدفعه چاهش میگرفت… دارم با این جزئیات و تفاصیل میگویم که بگویم چطور دستشویی رفتن و به دست آوردن و ثبت و مدیریت کردن دادههای مربوط به توالت خودش میتواند پروژهای باشد! درس خواندن و پایاننامه نوشتن که امر علیحدهای بود. واقعاً هرجور فکرش را میکنم نمیفهمم چطور ممکن است کسی بتواند آنطور تحقیق کند. برای این که بفهمد کتابی اصلاً به دردش میخورد یا نه هم مجبور بود از دیگران کمک بخواهد. باید از عنوان فصلها حدس میزد که کجا ممکن است چیزی به دردش بخورد و به دیگران میگفت از هر بخش کمی برایش بخوانند تا بتواند قضاوت کند که در ادامه ممکن است چیز بهدردبخوری پیدا کند یا نه. و آدم تا اینطور دقت نکرده باشد نمیفهمد این توانایی پیشپاافتاده از نظر گذراندن مطالب و شکار کردن کلمههای مرتبط چقدر توانایی مفیدی است.
نمیدانم بچههای خوابگاه تا چه حد حواسشان به این سختیها بود. سرجمع فکر میکنم حواسشان بود و کمکش میکردند. ولی دقت کرده بودم که مواظباند پیش او هیچ اشارهای به نابیناییاش نکنند. انگار موضوع ممنوعهای بود که همه از آن آگاه بودند اما نباید هیچ اشارهای بهش میکردند و باید به سکوت برگزارش میکردند. یکجورهایی مثل رفتاری که مردم در قبال رسواییهای خانوادگی در پیش میگیرند. در غیابش البته راحت بودند. موضعشان هم اغلب این بود که حیف از دختر به این خوشگلی که کور است. من به نظرم موضوع تأملبرانگیزی بود که خوشگلها حیفتر باشند برای کور بودن و علاوه بر آن به نظرم او خوشگل هم نبود (و فکر میکنم اگر کور نبود به چشم بقیه هم چندان خوشگل نمیآمد). ولی عوضش تا بخواهی خوشهیکل بود! خیلی خوشاندام بود! یعنی اصلاً تصورات من را درباره زیبایی بدن زنانه جابجا کرد. تا قبلش فکر نمیکردم این زنهایی که توی نقاشیهای مجله توفیقهای خانه پدربزرگم دیده بودم میتوانند واقعی و طبیعی هم وجود داشته باشند.
حالا چرا از این مسئله حرف میزنم؟ اولاً به خاطر این که توی دلم مانده بود که یکجایی یک اشارهای بهش بکنم و ثانیاً به آن خاطر که به چیزی که میخواهم بگویم مربوط است: بر خلاف بقیه ما او در لباس پوشیدن خیلی آزاد بود. ما هر روز برای رسیدن به نیمکتهای کلاس باید از یک سیستم حفاظتی-نظارتی چندلایه رد میشدیم. دم در خوابگاه، دم در دانشگاه، دم در دانشکده و بعضاً بین راه کسانی مراقب ایستاده بودند که به خاطر لباس پوشیدنمان بهمان تذکر بدهند و اگر لازم بود برمان گردانند. اگر یک لایه را به سلامتی رد میکردی لایههای دیگر وظیفهشان را انجام میدادند. از این الک چندلایه فقط مانتوهای گشاد و بلند و تیره رد میشد، اما او را به طرز عجیبی آزاد میگذاشتند که با آن اندام حسرتبرانگیزش مانتوهای تنگ و کوتاه و روشن بپوشد. همیشه برایم سؤال بود که نگهبان دم دانشکده که روزگار من را سیاه کرده بود چرا هیچی به او نمیگوید. شاید همهشان یکجورهایی او را کمتر از بقیه ما زن میدیدند، انگار در نظرشان از زنانگی (و فکر میکنم درواقع از انسانبودگی) چیزی کم داشت. شاید هم دلشان برایش میسوخت و میخواستند بر او آسانتر بگیرند. اما مسئله این است که این با ادعای آنها درباره کاری که میکنند نمیخواند. از دید آنها این مراقبتها و نظارتها برای این نیست که هر کس وظیفه دینی و شخصیاش را درست انجام دهد؛ برای آن است که جامعه را در قبال خطر حفظ کنند. برای این است که مردها نلغزند و زنها از بابت مردهایشان آرامش خاطر داشته باشند. آنها پلیسهای «امنیت» اخلاقی جامعه هستند. بیحجاب از نظر آنها مثل کسی نیست که پول خودش را آتش میزند، مثل کسی است که از دیوار مردم بالا میرود و پول آنها را میدزدد. با این حساب توجیهی ندارد که به خاطر شرایط سختتر کسی دستش را بازتر بگذارند که به حقوق مردم تجاوز کند. مثل آن میماند که کوری را که نقشه سرقت از بانک کشیده کمتر مجازات کنند به خاطر نابیناییاش. به نظرم یا آنها در این ادعایشان صادق نیستند یا فکر میکنند آن که معلولیتی دارد کمتر برای جامعه خطر دارد، و این یعنی آن احتمال اولی که گفتم در جامعه عمومیت داشته باشد: که از دید همه افراد جامعه آن که نمیبیند چیزی از زن بودن –و شاید انسان بودن– کمتر داشته باشد.
یکجورهایی فکر میکنم هر سه حالت برقرار بودند.

