چند وقت است که بدحالی آمده و ماندگارم شده. همین یکی دو هفته پیش بود که چنان اسیرم کرده بود که بی‌تاب و بی‌قرار شده بودم. مثل حیوان درنده زخم‌خورده‌ای بودم. به تنم نگاه می‌کردم و یادم نمی‌آمد کی آن‌طور زخمی شده‌ام. بی دلیلی که بتوانم به زبان بیاورم از دوستانم رنجیده و دلزده بودم. از همه آدم‌ها متنفر و مشمئز بودم. از همه‌شان. از تک‌تک آن‌ها که می‌شناختم، و از اجتماعشان با هم، که حس می‌کردم دست بر شانه همدیگر، قد برافراشته‌اند و من را از حلقه‌شان تف کرده‌اند بیرون.
به امید حرفی، صدایی، به امید دیدن دست پیش‌آمده‌ای —دستی که دلم را برنیاشوبد که بخواهم پسش بزنم— رفتم ایمیلم را چک کردم. صندوق junk را. آنجا که آت‌و‌آشغال‌ها می‌روند. و ایمیل مردک روانی را دیدم. مردک روانی همان است که ایران که بودم، توی آن دانشگاه سابق، روزگارم را سیاه کرده بود. مدام دست دراز کرده بود که من را که فرار می‌کردم چنگ بزند، و دستش که نمی‌رسید خیال من را با رشته‌های جنون می‌بافت به خودش. ایمیل‌هایش را، که هنوز هم هرازگاهی می‌فرستد، فیلتر می‌کنم که نبینم. این بار خواندم نامه‌اش را. ابراز محبت صاف و ساده‌ای بود. نه، ابراز محبت نبود. حتی محبت‌آمیز و مهربان هم نبود. توصیف بود. توصیف صادقانه احوالش بود. بی آن که در لفافه کلمات نرم و قشنگ پیچیده شود.
من که پیش‌ترها آن همه از دیدن کلماتش مخلوط عصبانیت و اشمئزاز و نفرت دلم را مرتعش می‌کرد، با دیدن نامه‌اش، به یک‌باره، آرام و آسوده شدم. کلماتش مثل آب فراگیر و ساکن و آرام بود. به یک‌باره آمد تمام دوروبرم را گرفت، عایق شد دورم، مثل لایه سیال محافظی پیچیده شد دورم و احساس امنیت بهم داد در برابر خیال آدم‌های دوروبر، از دوست و غیردوست. 
چرا این‌طور شد؟ چرا آن‌طور آرامم کرد حرف‌هایش؟ شاید چون آن‌طور دوست داشتن صادقانه‌ای بود. ابراز دوستداری بی‌شائبه و بی‌چشمداشت، که می‌توانستم بی‌فکر و خیال، بی‌اندیشه این که واقعی است یا نه، بی ترس این که مبادا جنس قلابی را جای دوست داشتن قالبم ‌کنند، که مبادا دروغی را باور کنم، قبولش کنم. شاید هم… چون او مثل خودم بود. از قماش خودم. چون او هم بد بود مثل من…
یک جایی هست، ته دریا، توی آن اعماق آبی تیره، آنجا که آهن قراضه‌ها زنگ می‌زنند، آنجا که لنگر فراموش‌شده‌ای افتاده و گهواره بچه به دنیا نیامده‌ای و تکه‌پاره‌های لباس عروسی که غرق شده… آنجا، ناجورها، از ریخت افتاده‌ها، رانده‌شده‌ها، روبروی هم مچاله می‌شوند. هم را نگاه می‌کنند و از زشتی دیگری دلشان آرام می‌گیرد. دست می‌گذارند روی گوش‌های هم و فشار می‌دهند، که صداهای آن بالا بهشان نرسد.
دسته بندی: دسته‌بندی نشده برچسب ها:

1 دیدگاه برای “ملاقات در شب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *