می‌گویند اسکیموها بیش از بیست اسم مختلف برای برف دارند. یک عده هم می‌گویند که هیچ هم این‌طور نیست و آیا کسانی که این را می‌گویند نباید قبل از حرف زدن بروند تحقیق کنند تا به رواج خرافات دامن نزنند. این عده دوم باید جوابگو باشند که ملت چه مثال درست‌ودرمان دیگری را می‌توانند جایگزین اسکیموها و برف‌هایشان بکنند، و آن عده اول هم می‌توانند تا عده دوم به جواب مناسب برسند از من و عصبانیت‌هایم استفاده کنند.
عصبانیتم مثل همان برف اسکیموها فراگیر و پوشاننده و پرتنوع است. و من –مثل دختر اسکیمویی که کارش نشستن توی خانه و تماشا کردن برف از پشت پنجره است تا خانواده‌اش از شکار برگردند– دارم کم‌کم انواع مختلفش را از هم تشخیص می‌دهم. کم‌کم شکل‌های مختلفش در نظرم متمایز می‌شود و هر کدام از شکل‌ها گره می‌خورد با زمان‌ها و مکان‌ها و حال‌هایی، و تبدیل می‌شود به دسته‌ای. کم‌کم لابد اسم‌هایی هم اختراع می‌کنم برایشان. البته این‌طور نیست که بنشینم آگاهانه بچینمشان پیش رویم و سعی کنم دسته‌بندی‌شان کنم. من، هر چند که عادت طبقه‌بندی و اسم‌گذاری و حکم کلی دادن از سر و روی نوشته‌هایم هم می‌بارد، هیچ‌وقت به قصد و عمد نمی‌نشینم طبقه‌بندی کنم؛ همیشه این‌طور است چیزی برایم یادآور چیز دیگری می‌شود، و وقتی این یادآوری‌ها مکرر شد، متوجه می‌شوم که طبقه‌ای در ذهنم شکل گرفته و معمولاً هم نزدیک‌ترین اسم را که آن دسته در ذهنم تداعی می‌کند می‌چسبانم رویش. در مورد عصبانیت‌هایم هم همین‌طور است. کم‌کم می‌بینم که یک عصبانیت لحظه دیگری را برایم یادآور می‌شود که عصبانی بوده‌ام و و آن یکی هم دیگری را و دیگری هم یکی‌دیگر را.
چه شده که تازه دارد این اتفاق برایم می‌افتد –من که این همه عصبانیتم همه سال از آسمان می‌بارد و فرق تابستان و زمستانم فقط ضخامت لایه‌های برف است؟ اتفاق جدید و بزرگی که برایم افتاده این است که برای اولین بار از عصبانیتم جدا شده‌ام… حساب خشم برای من همیشه از باقی حس‌ها جدا بوده است. نه به خاطر شدت یا به خاطر هجوم‌های پرشمار بی‌بهانه‌اش؛ حس‌های دیگری هم بوده‌اند که شدیداً بر سرم آوار شده‌اند و می‌شوند، اما بین من و آن حس‌های دیگر –همه‌شان– همیشه فاصله‌ای هست. همیشه خودم را چیزی جدا از آن حس‌ها می‌بینم. آن احساسات –حتی در آن لحظاتی که با بیشترین شدت درگیرم کرده‌اند– به چشمم عوارضی می‌آیند که می‌دانم می‌توانند نباشند. همیشه خودم و احیاناً کسی را که موضوع آن احساس است، موجوداتی مستقل از آن حس می‌بینم و آن احساس را چیزی عارضی که رفع‌شدنی است. حتی اگر دارم از محبت کسی خفه می‌شوم، این محبت را حالی می‌دانم که عارض من شده نه نشان‌دهنده خصیصه‌ای از آن آدم. انگار نقش و نگاری که روی پوستم (یا روی تصویر شخص دیگر) کشیده شده باشد و بدانم که با شستن پاک می‌شود؛ اما عصبانیت مثل لک پوستی، خال، جراحت یا خالکوبی است، با آب نمی‌رود و پاک نمی‌شود، جزئی از پوستم است. درست‌تر بگویم در لحظه درگیری این‌طور حس می‌کنم. اصلش این است که این عصبانیت هم مثل باقی حس‌ها شسته خواهد شد، کم‌رنگ و پررنگ خواهد شد، اما من آن‌وقتی که عصبانی‌ام این را نمی‌دانم. فکر می‌کنم این نقش پوست خودم است. آن را که از دستش عصبانی‌ام  دشمن می‌بینم، خیلی ساده و به معنای اصیل و بدوی کلمه: بد –بد بد بد–، نه شخصی مستقل از عواطف و افکار من که حالا موضوع عصبانیتم قرار گرفته.
اخیراً چند باری شده که توانسته‌ام خودم را از خشمم جدا کنم و خشم را هم حسی ببینم مثل باقی حس‌ها، نه دستی که پرده از تصویر واقعی فرد مقابلم برمی‌دارد. این موفقیتم هم نه مرهون تلاش است، نه ریاضت و خودسازی و نه خودکاوی و گشتن دنبال ریشه‌های عمیق خشم؛ خیلی ساده نتیجه پذیرش است. همان پذیرشی که پیش‌تر ازش گفتم. خیلی ساده پذیرفته‌ام که یک هیولایی توی دلم دارم که از دماغش، که مثل دماغ خودم دراز است، آتش بیرون می‌زند. این هیولا همیشه همراه من بوده. واضح‌ترین تصویری که از بچگی‌هایم دارم، همین حملات خشم و عصبانیت است (خشم از باقی دنیا، آدم‌ها، آدم‌بزرگ‌ها، از «بقیه‌شان»، «همه‌شان!»، «همه‌شان!»). در سال‌های نوجوانی‌ام خشم دیگر حمله نکرد، آمد و همیشه ماند، اما بودنش شبیه بودن آن‌وقت‌های خودم بود: بی‌حرکت و ساکن و فلج. و در سال‌های بعدش، آن‌وقت‌ها که شروع کردم به تلاش برای اصلاح خودم و مثلاً خودسازی، موفق شده بودم نمودهای ظاهری خشمم را خاموش کنم؛ موفق شده بودم هیولا را زندانی کنم یک جایی در دل زمین و فکر می‌کردم دیگر که دفنش کرده‌ام زیر لایه‌های خاک، مرده و تمام شده. سال‌های سیاه، سال‌های افسردگی و سرگشتگی بعد از همین سال‌های آرامش، از وقتی شروع شدند که این هیولا یک دفعه تکان خورد و از زمین زیر پایم سر بیرون آورد و تمام‌قد ایستاد مقابلم و مرا به وحشت انداخت. آن‌قدر از این هیولا –که خودم بود– ترسیده بودم که نمی‌دانستم به کجا پناه ببرم*... الآن؟ خیلی ساده هیولا را پذیرفته‌ام. نه به عنوان نقطه‌ضعف یا چیزی که باید برطرفش کرد. به عنوان چیزی که هست. نه خوب است، نه بد است. نه قشنگ است، نه زشت است. به فلس‌ها و پستی و بلندی‌های پوست زبرش نگاه می‌کنم و به چشمم همان اصالت قابل احترامی را دارد که سوسمارها و کروکودیل‌ها در طبیعت دارند.
همین پذیرش باعث شده که از فکر کشتنش یا انکارش فارغ شوم و به این فکر کنم که چه کنم که کمتر آسیبم بزند. و همین که خودم را چیزی جدا دیده‌ام که می‌تواند توسط او آسیب ببیند یعنی این که توانسته‌ام –گاهی– بین «خود»م و او فاصله بیاندازم. وقت‌هایی که آتشش دوباره نفیر می‌کشد، بتوانم بگویم «دوباره شروع کرد!» و دوباره شروع کرد یعنی می‌تواند تمام شود؛ یعنی همان نقش و نگاری که می‌تواند شسته شود. نتیجه این پذیرش و جدایی نورسیده همان پیدا شدن شکل‌ها و به چشم آمدن تمایزها و شکل گرفتن دسته‌بندی‌هاست. پیدا کردن دسته‌ها، جا دادن پدیده‌ها در طبقه‌بندی‌های ذهنی همان شناخت است که نتیجه دیدن و تماشا کردن است، نتیجه مشاهده. و آن که مشاهده می‌کند با آن که مشاهده می‌شود دو تاست. مثل آدم و طبیعت.
* این مال آن روزهاست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *