رفتهام بالا. تلویزیون روشن است و دارد والیبال نشان میدهد. ایران و برزیل. ایران یک ست باخته. ست دوم را هم عقباند. بد هم دارند بازی میکنند و هی عقبتر میافتند. بابام نشسته با بداخلاقی تماشا میکند. با عصبانیت ناشی از بهتنگآمدگی. با اشمئزاز نگاه میکند بازی بدشان را، لغزیدنهایشان را و دستوپا گم کردنشان را. با چندشی که به نفرت تبدیل شده انگار. میگوید «اَه، اَه، اَه…». اَه را غلیظ میگوید، با «هـ»ی از ته حلق، جیمی… من طاقت نمیآورم، میآیم پایین.

