همه همینطورند؟ که روشناییها را در بچگیهایشان جا گذاشته باشند؟ به بچگیهایم که فکر میکنم روز روشن میآید پیش چشمم. نور تروتازه یک روز نیمهابری که از پنجرههای وسیع بیپرده ببارد به داخل اتاق. نمیگویم شادی میآید پیش چشمم. شاد نبودم بچه که بودم. شادی با روشنی فرق دارد. روشن بودم. چیزها درخشان بودند. رنگها شفاف بودند. هوا تروتازه و تمیز بود، خنکیاش دل را میلرزاند. واسطهای نبود بین من و دنیا، بین من و خودم، بین من و فکرهایم. من آن بودم که فکر میکرد، که حس میکرد، که —حتی— ادای فکر کردن و حس داشتن درمیآورد…
تیره شدهام الآن. کدر شدهام. خودم که نه؛ چشمم تیره و کدر شده. به پنجرههای اتاقم پردههای نازک خاکستری آویزان است، از خلالشان بیرون را میبینم. دور ذهنم را حجابی گرفته. واسطهای بین چشم من و رنگهاست، بین من و خودم، بین من و فکرهایم. گمم توی خودم. چشمم تار شده. چیزی گوشه قاب دیدم هست که وسعت دیدم را کم میکند. چشم میچرخانم که ببینم چیست، فرار میکند. گاهی چشمهایم را گشاد میکنم، تنگ میکنم، بر هم میزنم، میگویم «خوب نگاه کن. خوب میبینی که. رنگها را ببین. میز که سفید است. گلدان که سبز است. دختر توی عکس که قرمز پوشیده. چه را نمیبینی؟». چیزی هست که نمیبینم. رنگها کسل شدهاند. رنگها رنگ نیستند دیگر.
همه همینطورند؟


خیلی خوب بود. مثل یک شعر حسابی که اصل مطلب رو میگه. خانوم فروغ هم شاید سعی کرده بوده همینا رو بگه:
ای هفت سالگی
ای لحظههای شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطهای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
ولی خیلی غصهداره که همه همینطور باشند که… ینی درمانی نیست. جزو ذات بزرگ شدنه.