مثال، از گیر کردن ذهن در هیچ‌چیز

مثلاً یک‌وقتی توی یکی از کامنت‌های فیس‌بوک صادچه در جواب یک کسی گفته بود «گویا بله»، بدون آن که آن فاصله وسط را بگذارد. آن طرف کامنت گذاشته بود که خوانده است «گویابْله». بعد گویابله یک‌هو کسی شد توی فکر من. رفتم نوشتمش: گویابْله تن چالاک و سیاهش را کش داد و دراز کشید روی […]

پیری، عشق و رقاص مرده

دلم برای نوشتن همین‌جوری تنگ شده. نوشتن الکی. نوشتن از این که روز آدم چه‌جوری گذشته، یا نوشتن از یک حسی که آدم دارد، یا یک فکر جالب به‌دردنخوری که آدم کرده، یک چیزی که قشنگ است، اما هیچ فایده‌ای ندارد. نوشتن از سر نوشتن، نه به خاطر این که آدم می‌خواهد افاضه حکمتی بکند، […]

خوشحالم که خانه‌ام

سه چهار هفته پیش ایران بودم. اولین بار بود که بعد از اینجا آمدنم برمی‌گشتم. سفرم سر جمع با آن دو روزی که توی راه بودم دو هفته هم نشد. خیلی راغب نبودم که بروم راستش. اینجا سرم، شلوغ که نه، گرم بود و ایران هم چندان خبری نبود که ترغیبم کند به رفتن. من […]

فکر می‌کنم فهمیدن یعنی ارتباط برقرار کردن. فهمیدن یک چیز یعنی فهمیدن این که چطور آن چیز به چیزهای مرتبط بهش مرتبط می‌شود، یعنی پیدا کردن جای آن چیز در یک شبکه کلی. مثلاً من اگر بخواهم معنی کلمه مهربان را بفهمم، باید ببینم این کلمه در چه موقعیت‌هایی به کار می‌رود و چطور به […]

بی‌ربطیات – فواره‌های سبز ساقه‌های سبکبار

مادربزرگم می‌گفت خورشید اول دی راستگوست. می‌گفت شب چله خورشید ترسیده. مرگ را یک قدمی‌اش دیده و صداقت روز اول دی ماهش صداقت کسی است که مرگ را به چشم دیده. به تو اگر بگویم می‌خندی، اما من می‌دانم که راست می‌گفت. من دیده‌ام. خورشید روز اول دی دست تو را برای من رو کرد. […]

Cut through the heart, cold and clear, Strike for love and strike for fear, There’s beauty and there’s danger here, Split the ice apart, Beware the frozen heart

خیلی وقت است که ننوشته‌ام. خیلی وقت است که نمی‌نویسم. چرا؟ بهانه زیاد دارم که بتوانم ردیف کنم، اما جواب درستش این است که نمی‌دانم. یک‌جور خاموشی گسترده و عمیق گریبانگیرم شده. خاموشی عمیق بر خلاف باقی چیزهای عمیق دیگر عمیق نیست. آدم را به عمق نمی‌برد، آدم را به سطح می‌کشاند. آدم در سطح […]