آرشیو برچسب های: حسب‌حال

در طرف سایه دانایی

همه همین‌طورند؟ که روشنایی‌ها را در بچگی‌هایشان جا گذاشته باشند؟ به بچگی‌هایم که فکر می‌کنم روز روشن می‌آید پیش چشمم. نور تروتازه یک روز نیمه‌ابری که از پنجره‌های وسیع بی‌پرده ببارد به داخل اتاق. نمی‌گویم شادی می‌آید پیش چشمم. شاد نبودم بچه که بودم. شادی با روشنی فرق دارد. روشن بودم. چیزها درخشان بودند. رنگ‌ها […]

در جستجوی سایه ازدست‌رفته

یک حالی دارم من، که وقتی وضعیت فوق ‌عادی‌ای برقرار باشد، نمی‌توانم به کارهای عادی برسم —مخصوصاً کارهایی که به زعم خودم باید «سر فرصت» و به دل درست انجام بدهم. به نظر حال معقول و طبیعی‌ای می‌رسد. مشکل از وقتی است که هم «فوق‌عادی» و هم «عادی» خیلی گسترده و گل‌وگشاد تعریف شده باشند. […]

Just do it, for God’s sake

باید بنویسم. از کجا باید شروع کنم؟ احساس می‌کنم یک عالمه چیز هست که باید بنویسم. نه که اتفاق خاصی افتاده باشد؛ اما یک عالمه وضعیت اعلام‌نکرده دارم. یک عالمه حسب‌حال ننوشته. هر وقت که می‌خواهم بنویسم حس می‌کنم باید به همه آن چیزهایی که ننوشته‌ام فکر کنم و مرتبشان کنم و دانه‌دانه بنویسمشان تا […]

بی‌هدف، طولانی، شخصی – از هوش و تنبلی

بچه که بودم خیلی فکر می‌کردم. برای خودم پروژه‌های ذهنی‌ای داشتم که خیلی وقت‌ها مشغولشان بودم. اگر کسی از بیرون نگاهم می‌کرد البته نمی‌فهمید. نه اهل سؤال پرسیدن بودم، نه اهل کار علمی کردن و پروژه علمی انجام دادن و چیزی ساختن. همه بچگی‌ام به نوعی به چریدن گذشته. که البته خیلی هم از این […]

Constant Vigilance

قبلاً از این سرگرمی ذهنی‌ای که برای خودم پیدا کرده‌ام حرف زده بودم. خیلی البته سختگیرانه پایبندش نبوده‌ام، اما هرچه می‌گذرد بیشتر می‌فهمم که چه کار مفیدی است. یک‌جور مراقبه دائم است. منظورم از مراقبه تماشاست. مشاهده‌گری خالص است، تماشای بی‌طرفانه آن چیزی که از ذهن می‌گذرد. این با بیرون رفتن از خود و تماشا […]

حال گل، بعد چنگیز مغول

بچه که بودم زیاد بین کتاب‌های کتابخانه‌مان وقت می‌گذراندم. اکثر کتاب‌ها مال بابام بود. کتابخانه‌ها آن موقع توی پذیرایی‌مان بودند. اولش چند تا کتابخانه قفسه فلزی خیلی زشت داشتیم؛ بعدتر رفتیم سه تا کتابخانه چوبی قشنگ خریدیم. کتابخانه‌های چوبی هنوز هستند. دیگر همه کتاب‌ها مال بابام نیستند. یکی از کتابخانه‌ها الآن مال کتاب‌های من است. […]

بکوش که در دلت طویله‌ای برای خودت داشته باشی، ناتانائیل

دیشب رفته‌ام توی جمع بچه‌های دانشکده و طبق معمول یک خرده باید وقت و انرژی صرف کنم تا احساس‌های نامطلوبم بگذرند: کمی افسردگی، احساس خالی بودن، یک احساس ناخوشایندی که دقیقاً نمی‌دانم چیست، مثل وقتی که مزه ناخوشایند چیزی هنوز زیر زبان آدم است. معمولاً از جمع‌های دانشکده استقبال چندانی نمی‌کنم. آن اوائل فکر می‌کردم […]

هزار لایه آن پوسته میان‌تهی

زشت است که این‌طور دل‌مشغول خودمم؟ منظورم از دل فکر است البته. نود درصد اوقات بیداریم یا به وقت تلف کردن می‌گذرد یا به از سر باز کردن ددلاین‌ها؛ توی آن ده درصد باقیمانده فقط دارم به خودم فکر می‌کنم. هی دارم با فکر خودم ورمی‌روم. خودم یک عمارت بزرگ غریب و تاریکی هستم که […]

پیری، عشق و رقاص مرده

دلم برای نوشتن همین‌جوری تنگ شده. نوشتن الکی. نوشتن از این که روز آدم چه‌جوری گذشته، یا نوشتن از یک حسی که آدم دارد، یا یک فکر جالب به‌دردنخوری که آدم کرده، یک چیزی که قشنگ است، اما هیچ فایده‌ای ندارد. نوشتن از سر نوشتن، نه به خاطر این که آدم می‌خواهد افاضه حکمتی بکند، […]

خوشحالم که خانه‌ام

سه چهار هفته پیش ایران بودم. اولین بار بود که بعد از اینجا آمدنم برمی‌گشتم. سفرم سر جمع با آن دو روزی که توی راه بودم دو هفته هم نشد. خیلی راغب نبودم که بروم راستش. اینجا سرم، شلوغ که نه، گرم بود و ایران هم چندان خبری نبود که ترغیبم کند به رفتن. من […]