بچه که بودم خیلی فکر میکردم. برای خودم پروژههای ذهنیای داشتم که خیلی وقتها مشغولشان بودم. اگر کسی از بیرون نگاهم میکرد البته نمیفهمید. نه اهل سؤال پرسیدن بودم، نه اهل کار علمی کردن و پروژه علمی انجام دادن و چیزی ساختن. همه بچگیام به نوعی به چریدن گذشته. که البته خیلی هم از این بابت خوشحالم. خیلی از پدر و مادرم ممنونم که عوض این که بفرستندم کلاسهای مختلف یا مجبورم کنند کار مفید کنم، گذاشتهاند همینجور بچرم برای خودم. خیلی وقتها —توی ماشین، توی سرویس مدرسه، موقع دوچرخهسواری توی کوچه، موقع ول گشتن توی باغچه— همینجور ذهنم درگیر حل کردن مسائل خودم بود. مسائل خیلی بیاهمیتی که نمیدانم چطور رویشان حساس شده بودهام.
الآن که فکر میکنم میبینم دو دست مسأله بوده که توجهم را جلب میکرده: یکی این که معنی جملهها را بفهمم، و آن یکی این که عدم تقارنها را توضیح بدهم. اولیش احتمالاً بیتأثیر از علاقه خانواده مادریام به ادبیات و زبان نیست. همیشه یک حس خاصی داشتهام نسبت به کلمات؛ یک ترکیب خاص از کلمات یک حسی، یک حالی، یک کیفیتی برایم داشته که با ترکیب متفاوتی که همان معنی را میدهد فرق میکرده. الآن آن حساسیت بچگیهایم را تا حد خیلی زیادی از دست دادهام، ولی قبلترها وقتی مردم که از کسی یا چیزی نقلقول میکردند، من همهاش ناراضی بودم چون کلمات را عوض میکردند… به هر حال، فهمیدن معنی جملهها و عبارات و ترکیبها از پروژههای شخصی دنبالهدارم بود. مثلاً فکر کنید میشنیدم یکی میگفت «چشمم آب نمیخوره فلان…». بعد من یک دفعه از خودم میپرسیدم یعنی چه «چشمم آب نمیخوره». بعد فکر میکردم احتمالاً یعنی «آب به چشمم نمیخوره» و این یعنی توی بیابان در افق که چشم میگردانم آب نمیبینم، و خب این یعنی امیدی ندارم (حالا البته نمیدانم به این فکر کرده بودم یا نه بچه که بودم، همینطوری گفتم که دستتان بیاید چهجور چیزهایی توجهم را جلب میکرد و منظورم از فهمیدن معنی جملهها چیست).
آن چیز دیگری که ذهنم را درگیر خودش میکرد عدم تقارنها بود. اگر جایی عدم تقارنی به چشمم میخورد، ذهنم ناآرام بود تا بفهمم مسببش چیست. این خیلی صاف و ساده از وسواس ذهنی میآید. البته واقعاً وسواسم شدید نیست، ولی خب یک جاهایی عدم تقارن اذیتم میکند؛ مثلاً من هنوز نمیتوانم تحمل کنم که فقط یک دستم خیس باشد، اگر یکی خیس شد باید آن یکی را هم تر کنم. خیلی مثال ترتمیزی یادم نمیآید از چیزهایی که آن موقعها بهشان فکر میکردم —مثالی که نشان بدهد به چه چیزهای مزخرفی میگویم مسأله— پس یک مثالی میزنم از چیزی که همین چندوقت قبل فکرم را درگیر کرد. داشتم شلوارم را پایم میکردم و وسط کار متوجه شدم که شلوارم پشت و روست… پشت و رو؟ نمیدانم چه کلمهای به کار ببرم. منظورم inside out نیست، منظورم back to front است (خیلی هم خارجی و فارسی-را-فورگت-کرده). بعد دیدم که برای این که درستش کنم مجبورم شلوار تا نیمه پوشیده را دربیاورم و درستش کنم، در حالی که اگر بلوز بود لازم نبود کامل درآورمش. بعد خب سؤال برایم ایجاد شد که فرق شلوار با بلوز چیست. همین. منظورم از مسأله دقیقاً یک همچو چیزهای احمقانهای است. بعد هم واقعاً نشستم فکر کردم تا جوابش را پیدا کنم.
جوابش البته این است که بلوز از سر وارد بدن میشود اما شلوار از پا. اما فرق سر و پا چیست؟ البته از بعضی تفاوتهای اساسی سر و پا مطلعم، منظورم این است که تفاوت مربوط سر و پا چیست که عدم تقارن را ایجاد میکند؟ خب فرقشان این است که حجمی که توسط لباس مربوطه ایجاد میشود نسبت به تقارن نقطهای سر بسته است اما نسبت به تقارن نقطهای پا نه. مشابهش در مورد سر و دست هم هست. حجمی که توسط بلوز ایجاد میشود نسبت به تقارن نقطهای سر (به طور دقیقتر گردن) بسته است، اما نسبت به دست نه. این اصطلاح بسته بودن نسبت به تقارن یک چیزی است که الآن از خودم درآوردم تا منظورم را توضیح بدهم. منظورم چیست؟ فرض کنید یک محوری باشد که دقیقاً از وسط بدنتان بگذرد، از فرق سر تا بین دو تا پا. از یک نقطه روی پوستتان شروع کنید مستقیم بروید تا محور و همینجور ادامه بدهید تا برسید به یک نقطه دیگر روی پوستتان، آنور بدنتان، به این میگویم نقطه متقارن نقطهای. مثلاً نقطه متقارن جلوی ران چپتان میشود، نقطهای پشت ران راستتان؛ نقطه متقارن ابروی راستتان میشود یکجایی سمت چپ پس سرتان. حالا آن حجمی را تصور کنید که بین بلوز و بدنتان محصور شده و فرض کنید میخواهید از یک نقطه روی دیواره داخلی این حجم که مماس بدنتان است بچرخید و بروید به نقطه تقارن نقطهایاش. اگر آن نقطه روی گردنتان باشد میتوانید از داخل حجم برسید به نقطه متقارن —چون حجم نسبت به این مسیر بسته است— اما اگر نقطه روی آستینتان باشد نمیتوانید از داخل حجم بروید، باید از حجم خارج شوید و دوباره داخل شوید —حجم بسته نیست. وقتی که میخواهید یک لباس چپه را درست کنید، دقیقاً میخواهید همین کار را بکنید. فرض کنید یک بابایی نشسته باشد جلوی بازوی راستتان —سلام آدم روی بازوی راست :)— این آدم وقتی با لباس چپّه مواجه میشود میبیند که مکانی دارد بهش عرضه میشود در واقع متعلق به آدم پشت بازوی چپ است —سلام آدم پشت بازوی چپ. بنابراین میخواهد از آن نقطه سفر کند و برود به محل تقارن نقطهای (چون در واقع مهم نیست که بدن بچرخد یا لباس؛ همهچیز، عزیزانم، نسبی است). بعد این آدم نمیتواند از داخل لباس سفر کند، برمیخورد به دیوار لباس. پس باید یا لباس را پاره کرد یا از تن درش آورد. چنین مشکلی برای آدم روی سمت چپ گردن —سلام فلان— اتفاق نمیافتد، چون میتواند از داخل لباس سفر کند. فرق سروگردن، و بازو یا پا همین است. به خاطر همین فرق هم هست که کت یا جلیقه یا شلوار را، اگر چپّه شروع کرده باشید، باید کامل دربیاورید، اما بلوز را فقط لازم است تا جایی undo کنید و با دامن از هفت دولت آزادید.
این مسأله احمقانه است؟ البته. من دیوانهام؟ شکی نیست. این مسأله بهدردنخوری است؟ ها… اینجاست که قضیه جالب میشود. در یک سطحی جواب این سؤال «قطعاً» است، اما در سطحی دیگر این مسألهها بهدردبخورند. اگر کارتان حل کردن این مسألهها باشد —همانطور که کار بچگیهای من بود— اولاً ذهنتان عادت میکند به جنبوجوش و این عادت پسندیدهای است. ثانیاً، و مهمتر از آن، یک شبکه مفهومی غنیای پیدا میکنید. یک شبکه پروپیمان و منسجم. شبکهای که ربط و مسیرهای مختلف بین گرههایش را پیمودهاید و نسبت بهشان حس دارید. قبلاً نوشته بودم که فهمیدن به نظرم پیدا کردن جای یک چیز در یک شبکه کلی است. هر چه بیشتر از این مسألهها حل کرده باشید، چیزهای بیشتری را در شبکهتان جا دادهاید، چیزهای دنیا برایتان بهسامانترند، ربط و ارتباط چیزها برایتان معلومتر و دمدستتر است، و تصورتان از اطرافتان منسجمتر و کمتضادتر است. علاوه بر آن، بعضاً ممکن است برای پیدا کردن جای یک چیز در شبکه مجبور باشید گرههای اضافهای خلق کنید، مفاهیم جدیدی برای خودتان تعریف کنید (مثل بسته بودن نسبت به تقارن نقطهای) و این مفاهیم جدید ممکن است در فهم چیزهای جدید به کارتان بیایند (برخلاف بسته بودن نسبت به تقارن نقطهای).
من بچه که بودم یکجورهای خستگیناپذیری مشغول اینجور مسألهها بودم دائم. وقتهایی که تنها بودم —که میشود بیشتر وقتها— اگر چیزی نمیخواندم و تماشا نمیکردم یا داشتم خودم را توی یک موقعیت خیالیای تصور میکردم یا داشتم توی ذهنم مسألههایم را پی میگرفتم. سربههوایی و گیجی و بیتفاوتیام نسبت به محیط هم از همین بابت بود (گیجی و گمیای که هنوز هم دارمش). همین عادت ذهنی بچگیام بوده که باعث شده که من با وجود این که آدم باهوشی نیستم، تا اینجای کار را بتوانم بدون زحمت و تلاش چندانی پیش بروم. نمیدانم این تمایز بین هوش ارثی و هوش اکتسابی واقعاً چقدر معنادار است؛ در ذهن من تمایز معناداری است و همیشه هم احساس کردهام اولی را ندارم. به نظرم آدم کمهوشی هستم. یعنی دقیقترش این است که احساسات و باورهای متضادی دارم در این مورد. تهته دلم میدانم که چندان باهوش نیستم، ولی یک خرده که از ته میآیم بالا آنقدر دلم میخواهد باهوش باشم که تا حدی گول هم میخورم. وقتی دیگران فکر میکنند باهوشم احساس گناه میکنم و میخواهم از اشتباه درشان بیاورم، و در عین حال وقتی میبینم حرفم را باور نمیکنند دلم خوش میشود و خودم هم دلم میخواهد طرف آنها باشم.
واقعیتش این که من بیشتر تواناییهایم مرهون همان سختکوشی ذهنی مجدانه بچگیهایم است. و این خلاف تصوری است که تا به حال از خودم داشتهام. من همیشه در نظر خودم آدم تنبلی بودهام. فکر میکنم در نظر دیگران هم. خیلی از کسانی که میشناسندم من را آدم باهوش ولی تنبلی میدانند و خودم هم همیشه دوست داشتهام این تصویر از خودم را باور کنم. همیشه البته تلاش کردهام آن تکه باهوشش را اصلاح کنم، و خب در جواب این که پس چرا در فلان چیز و فلان چیز موفق شدهای حرفی نداشتهام بزنم، و گفتهام خب شاید راست میگویند. الآن میبینم انگار عکس آن تصویر درست است. و برایم جالب است که این اصلاً خوشایندم نیست. آن تصویر باهوش و تنبل خیلی هیجانانگیز و باحال است، اما کمهوش و سختکوش خیلی ناجالب و کسالتآور و ترحمبرانگیز است. و جالبیاش هم این است که تا حالا هی سعی داشتهام به خودم بقبولانم که در زندگی تلاش ارزشمند است و آنها که تلاش میکنند محترم و ارزشمندند. تا حالا نمیدانستم چقدر موفق شده بودم این طرز فکر را به خودم قالب کنم، اما حالا که یک تصویر پررنگی پیدا کردهام از خودم که میافتاده آن طرف خط، میبینم که بور شدهام و خورده توی ذوقم. مثل یک آدم ثروتمندی که خطابه کند که ثروت ارزش واقعی ندارد و تنگدستی باعث میشود آدم قشنگیهای واقعی زندگی را تجربه کند و بعد ثروتش را ازش بگیرند و بخورد توی حالش.
فکر میکنم این طرز فکر را جامعه و به طور دقیقتر مدرسه توی سرم فروکرده. لازم نیست سخت فکر کنم تا کلی مورد یادم بیاید از معلمهای دبستانم که با تحسین از آنها یاد میکردند که باهوشاند و تلاش نمیکنند، و با تحقیری مخفی اما آشکار از آنها که «خیلی زحمت میکشند». شاید هم واقعاً فقط تقصیر جامعه نیست. این باهوش و تنبل بودن جذابیت دمدستی آشکاری دارد، و آدم باید یک کمی بزرگ شده باشد تا بفهمد چیزهای جذاب الزاماً ارزشمند نیستند.
حالا به هر حال من هر کدام که باشم و هر کدام هم جالب یا ارزشمند باشد، آن تلاش خستگیناپذیر بچگیهایم را خیلی وقت است که فروگذاشتهام. از همان سالها که افسردگی و کنارهگیریام از زندگی شروع شد، ذهنم هم کمکم آرام نشست. اول از فعالیتهای مشهود زندگی کناره گرفتم، و به تدریج این یکجانشینی و جمود به ذهنم هم سرایت کرد. هی بیشتر و بیشتر پیش آمد که سؤالی برایم ایجاد شود و بگویم ولش کن حال ندارم فکر کنم. و اگر این اتفاق بیفتد، اگر دنباله مسألهها را نگیری، کمکم سؤالهای کمتری هم برایت ایجاد میشود. کمکم میشوی نظارهگر صرف آنچه اطرافت میگذرد بدون این که روایت و فهم شخصیای از آن داشته باشی.
به همین خاطر است که من همهاش احساس میکنم دارم از گنجینه گذشتههایم استفاده میکنم بدون این که چیزی اضافه کنم؛ همهاش دارم از جیب میخورم و هی نگرانم یک روزی برسد که دستم بخورد به تهش. احتمالاً هم این نگرانی بیتأثیر نبوده توی این که این روزها حس کنم باید یک تکانی به خودم بدهم؛ که هر ازگاهی خودم را به زور مجبور کنم که از زیر بار یک مسألههای کوچکی که هنوز برایم ایجاد میشوند درنروم و امید داشته باشم برگردم به آن روزهای پرجنبوجوش ذهنم؛ که وقتی همان حال آشنای مقاومت را ته دلم دیدم خودم را مجبور کنم که عکسش واکنش نشان بدهم. امید دارم که صبوریهای کوچک در برابر وسوسه تنبلی به تدریج وسوسهها را کمزورتر کنند و مقاومت در برابرشان را آسانتر. نمیدانم تا چه حد ممکن است. بعضی چیزها هستند که تا کشفشان نکردهای هیچ کاری به کارت ندارند، اما یک بار که امتحانشان کنی دیگر تا همیشه گیر وسوسهشان هستی. تنبلی و رخوت و وادادن از آن چیزهاست.

