باید بنویسم. از کجا باید شروع کنم؟ احساس می‌کنم یک عالمه چیز هست که باید بنویسم. نه که اتفاق خاصی افتاده باشد؛ اما یک عالمه وضعیت اعلام‌نکرده دارم. یک عالمه حسب‌حال ننوشته. هر وقت که می‌خواهم بنویسم حس می‌کنم باید به همه آن چیزهایی که ننوشته‌ام فکر کنم و مرتبشان کنم و دانه‌دانه بنویسمشان تا برسم نوشتن حال الآن. بعد گیج می‌شوم. انگار که همه آن چیزهایی که ننوشته‌ام یک دفعه به سمتم هجوم بیاورند و دور سرم شروع کنند چرخیدن. آن‌قدر تند بچرخد که نتوانم ببینمشان. دور سرم را یک جریان پیوسته سفید رنگ بگیرد که هیچ‌چیز از پشتش پیدا نیست. این‌جور می‌شود که مه و سفیدی دور سرم را می‌گیرد و سرم از همه‌چیز خالی می‌شود. پس نمی‌نویسم.
اصلاً وضع همه‌چیزم همین است. نه فقط نوشتن. به خصوص وضع فکر کردنم همین است. از فکر کردن دست شسته‌ام، چون یک عالمه مسأله نیمه‌کاره رهاشده دارم که اول باید آن‌ها را حل کنم. اما نمی‌شود دست کنم توی آن جریان به هم پیوسته‌ای که همیشه احاطه‌ام کرده و چیزی را بکشم بیرون و از آن‌جا شروع کنم به فکر کردن. چون فکرهای دانه‌دانه پیدا نیستند در آن جریان یکنواخت سیال. این است که فکر نمی‌کنم. اوضاعم با همه کارهایی هم که دوست دارم توی زندگی‌ام پی بگیرم همین است. اوضاعم با خود زندگی هم همین است.
«اولی در کار نیست. زندگی سر ندارد. اگر منتظر سرش بنشینی یک‌باره می‌بینی به تهش رسیده‌ای. فرزندم… کره‌خر…
بوس، لقمان»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *