قبلاً از این سرگرمی ذهنی‌ای که برای خودم پیدا کرده‌ام حرف زده بودم. خیلی البته سختگیرانه پایبندش نبوده‌ام، اما هرچه می‌گذرد بیشتر می‌فهمم که چه کار مفیدی است. یک‌جور مراقبه دائم است. منظورم از مراقبه تماشاست. مشاهده‌گری خالص است، تماشای بی‌طرفانه آن چیزی که از ذهن می‌گذرد. این با بیرون رفتن از خود و تماشا کردن رفتار خود فرق دارد؛ با تماشاچی خیالی رقص خود بودن هم فرق دارد. مشاهده کردن خالص محتوای ذهن است. نشستن لب رودخانه ذهن و تماشا کردن جریانش است (این البته استعاره‌ای بسیار کلیشه‌ایست. اما استعاره درست همین است. دم آن کسی که استعاره درست را پیدا کرده و دم همه آن کسانی هم که از به کار بردن کلیشه‌های درست نترسیده‌اند گرم. دم لول دو گرم کلاً).
آدم این کار را که زیاد بکند خودش را بهتر می‌شناسد. مثلاً آدم فکر می‌کند از فلان کسَک بریده و دل کنده، بعد می‌بیند تا چشمش به پیامش می‌افتد یک جرقه کوتاهی از شادی توی دلش می‌درخشد. بعد می‌فهمد که آن بچه‌ای که دل‌بسته آن آدم بود هنوز توی دلش زنده است. و خب دانستن این‌جور چیزها خوب است. آدم را همگن‌تر و منسجم‌تر می‌کند. فایده دیگرش (که شاید زیرمجموعه همان خودشناسی است) این است که آدم دلیل کارهایش را بهتر می‌فهمد. ربط و ارتباط رفتارهایش را پیدا می‌کند. الگوهای تکرارشونده رفتارهایش را تشخیص می‌دهد. مثلاً می‌بیند آن حالی که توی دلش دارد آن موقع که خواسته از زیر انجام دادن تکلیفش دربرود، همان حالی است که موقعی که به فلان مهمانی فکر می‌کرده داشته، یا همان حالی است که باعث شده سرآخر قید دوچرخه خریدن را بزند، یا همان حالی است که باعث شده یک رابطه را الکی کش بدهد. این‌طور نیست که آدم این کارها را نگاه کند و بگوید این‌ها همه فلان وجه مشترک را دارند، پس من فلان الگوی رفتاری را دارم. چیزی که این‌ها را به هم پیوند می‌دهد آن حال درونی، آن کیفیت، آن «جور»ی است که آدم احساس کرده قبل از آن که آن‌طور تصمیم بگیرد و رفتار کند (کوالیا، عزیزان فلسفه ذهن خوانده، منظورم کوالیاست).
حالا چرا باید حال آدم در مقابل تکلیف انجام دادن و تصمیم گرفتن برای یک رابطه یکی باشد؟ چون این دو تا در سطحی از انتزاع یک چیز بوده‌اند، و واکنش مغز به محرک یکسان یکی است. خیلی ساده و سرراست. این‌طور می‌شود که یک سری الگوهای رفتاری از خرد تا کلان زندگی آدم تکرار می‌شوند. انگار که زندگی آدم یک فراکتال باشد. به نظرم این همان چیزی است که ایده اصلی پشت روانکاوی و این بند و بساط‌ها بوده («روانکاوی و این بند و بساط‌ها». من واقعاً به خاطر ادبیات بی‌مبالاتم از خواهران و برادران روانکاو و بندوبساط عذرخواهی می‌کنم). خیلی ایده ساده و ترتمیز و معقولی است، منتهی نمی‌دانم چرا این عزیزان بندوبساط یک‌جوری می‌گویندش که اسرار‌آمیز و مرموز می‌شود. انگار که یک نیروی غریب و مرموزی نشسته باشد توی وجود آدم و سرنخ تمام امور را گرفته باشد دستش و عمد هم داشته باشد که آدم را گمراه کند.
البته غرابت آن چیزی که روانکاوها ممکن است تحویل آدم بدهند فقط به خاطر ایدئولوژی عجیبشان نیست. به این خاطر هم هست که روانکاو طبیعتاً قدرتش محدود است برای شناسایی آن کیفیت‌های مشترک. روانکاو به ذهن آدم دسترسی ندارد و چاره‌ای ندارد جز این که رفتارهای آدم را مشاهده کند و الگوها را پیدا کند، و مجموعه داده‌هایش هم چندان بزرگ نیست، چون نمی‌تواند تمام مدت همراه آدم باشد. این است که نظریه‌های آن‌ها خیلی وقت‌ها نچسب و نامناسب از آب درمی‌آیند؛ انگار که می‌خواهند رفتارهای آدم را به زور توی یک قالبی که اندازه‌اش نیست جا بدهند و سعی هم می‌کنند که آدم را متقاعد کند که اندازه آن قالب شود (به علاوه در این حیطه هم مثل باقی حیطه‌ها متأسفانه خیلی‌ها احمق و تنبلند و ترجیح می‌دهند، به جای این که خودشان واقعاً کاری انجام دهند، از قالب‌های از پیش‌آماده استفاده کنند). 
کلاً هم این دل دادن به نظریه خیلی وسوسه‌انگیز است. یعنی حتی وقتی آدم خودش می‌خواهد ذهن خودش را مشاهده کند —اگر بخواهد این کار را نه به خاطر جالبی‌اش، که به خاطر فوایدش، بکند— خیلی وقت‌ها وسوسه می‌شود که رفتار بیرونی‌اش را نگاه کند و به خودش بقبولاند که این رفتار و آن یکی رفتارش و احساسات قبلشان یکی هستند، چون آن رفتارها وقتی از بیرون دیده شوند، یک وجه مشترک انتزاعی توی چشمی دارند. اما همیشه آن وجه مشترک باعث نمی‌شود که آن رفتارها یکی باشند یا از یک جا آب بخورند. یعنی آن کیف احساس‌شده قبلشان یکی نیست. به عبارت دیگر، ذهن آدم یک‌جور ندیده استشان، ذهن آدم یک‌جور دیگری تجرید کرده؛ آن ویژگی‌ای که ذهن بین دو تا موقعیت مشترک دیده و بر اساسش حکم کرده که این دو تا یکی هستند، ممکن است با آن که آدم بعداً تحلیل می‌کند و می‌بیند فرق کند. این که آدم قبول کند که تماشاچی صرف باشد، که با فکر و نظریه‌های خودش وسوسه نشود می‌تواند سخت باشد، به سختی این که آدم یک ربع یک‌جا بنشیند و مطلقاً هیچ کار نکند.
خوبی این که آدم این الگوهای رفتاری را ببیند این است که می‌تواند بهشان واکنش نشان بدهد. آن «حال»ای که باعث می‌شود یک سری کارها را بکنی، خودش می‌شود یک چیزی که مستقیماً مشاهده‌اش می‌کنی. خودش را به عنوان یک موجود می‌شناسی و می‌توانی دقیقاً نسبت به همان چیز واکنش نشان بدهی، نه نسبت به جزئیات موقعیتی که پیش رویت داری. مثلاً من دیده‌ام آن‌موقع که باید بنشینم سر کارم، آن موقع که یک جای مقاله را نفهمیده‌ام، آن موقع که نمی‌دانم جمله بعدی نوشته چیست و دلم می‌خواهد بنشینم تتریس بازی کنم، آن موقع که وسط ظرف شستنم و بیشتر ظرف‌ها شسته شده، یا آن موقع که صبح‌ها می‌خواهم صورتم را بشویم، یک حال را تجربه می‌کنم، دلم یک جور است تمام این وقت‌ها. یک حال اسکارلت اوهارا ‌طوری، یک حال «حالا نه، باشد بعداً»طوری. بعد خب کاری که می‌کنم این است که نسبت به همان «حال» واکنش نشان می‌دهم و سریع عکسش را عمل می‌کنم، می‌گویم «همین الآن» و بعد ذهنم را مشغول آن چیزی می‌کنم که باید. 
حالا همیشه هم نه ها. این که می‌گویم یعنی مثلاً از پنجاه بار هشت بار. ولی خب همین خودش پیشرفت است برای من. خیلی وقت است که احساس می‌کرده‌ام دارم یک روند نزولی قهقرایی‌ای را طی می‌کنم، ولی از وقتی شروع کرده‌ام این کار را کردن —هرچند که همین اندازه کم و ناچیز— احساس می‌کنم بعد از مدت‌ها دارم از شیب مثبتی بالا می‌روم. این که تازگی‌ها شروع کرده‌ام دوباره نوشتن نتیجه همین کار است. چندباری پیش آمده توی اتوبوس که نشسته بوده‌ام که بروم سر کلاس یک موضوعی از ذهنم گذشته، طبق معمول این چند سال اخیرم خواسته‌ام ولش کنم و بنشینم اطراف را نگاه کنم، بعد گفته‌ام «همین حالا» و ذهنم را مجبور کرده‌ام که بند شود سر جایش. حال خوبی است. حس می‌کنم موجودتر و مجموع‌ترم. احساس می‌کنم بیشتر «خودم»ام. کلاً هم یک‌وقتی باید بنشینم درباره نسبت اراده و «خود» بنویسم. حالا نه البته، باشد بعداً.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *