زشت است که این‌طور دل‌مشغول خودمم؟ منظورم از دل فکر است البته. نود درصد اوقات بیداریم یا به وقت تلف کردن می‌گذرد یا به از سر باز کردن ددلاین‌ها؛ توی آن ده درصد باقیمانده فقط دارم به خودم فکر می‌کنم. هی دارم با فکر خودم ورمی‌روم. خودم یک عمارت بزرگ غریب و تاریکی هستم که تمام مدت دارم راه می‌روم تویش. هی می‌روم بیرونش و از بیرون مه‌آلود نگاهش می‌کنم و باز برمی‌گردم تویش و در راهروهای پیچ‌ و واپیچش می‌گردم و در سیاهی دست به دیوارها می‌کشم. همین است که معمولاً حرفی ندارم به دیگران بزنم. وقتی که زمان‌هایت این‌طور بگذرند (و حتی وقت تلف کردن‌هایت جور جالبی نباشد که بشود حرفی ازشان کشید بیرون) آدم‌ها را که می‌بینی عزا می‌گیری که حالا با سکوت چه کنی. 
به چه فکر می‌کنم آن موقع‌ها که به خودم فکر می‌کنم؟ آیرانیکلی، به این که چرا به هیچ‌چیز دیگری فکر نمی‌کنم. که چطور شده (یا از اول چطور بوده) که هیچ‌چیز دیگر توجهم را جلب نمی‌کند. کلش فرآیند بی‌مغز و مایه‌ای است. ساختار است که هی در خودش بتند بدون این که به محتوایی شکل دهد. مثل دو آینه روبرو که هی در هم تکرار شوند بدون این که چیزی را نمایش دهند. همین است که من این‌طور بی‌حاصل و سترونم.
زشت است که این‌طور دل‌مشغول خودمم؟ نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم. من در خیلی حیطه‌ها که مردم شهودهای قاطع اخلاقی دارند، هیچ قضاوت یا حس اخلاقی خاصی ندارم. در حیطه اخلاق فردی که به قطع و یقین ندارم. حتی دو روز پیش توی راه دانشگاه داشتم فکر می‌کردم که آیا بد است که آدم پارتنرش را شکنجه کند. نه آزار و اذیت جنسی که دو طرف ممکن است قرارداد کنند با هم. آزار و اذیت واقعی روانی. و خیلی جوابش به نظرم سرراست و ساده نبود راستش. اینقدر اوضاع اخلاقی‌ام وخیم است یعنی. یک خرده که مسئله از حیطه مسائل معمول و روزمره اخلاقی خارج شود، من هیچ نظری نمی‌توانم بدهم. «باید»ها هیچ تکان احساسی‌ای نمی‌دهندم. البته می‌دانم چه هستند بایدها، اما به نظرم در برابر «است»ها خیلی ضعیف و بی‌رمقند. است‌ها، واقعیت‌ها برایم آن چنان اصالت جامدی دارند که بایدها را به سخره می‌گیرند. نمی‌دانم پای بایدها به کجا بند است. بایدها به نظرم چهره‌های جدی و محترمی نمی‌رسند که است‌ها باید جوابگویشان باشند؛ برعکس، سربه‌هواهای خوش‌خیالی‌اند که باید در برابر واقعیت خشن شرمنده باشند. تنها زمین محکمی که می‌شناسم که پای بایدها را به جایی بند می‌کند این است که درد بد است. درد و رنج، و متعاقبش هرچه درد و رنج به بار بیاورد، بد است. و رنج، فقط وقتی رنج خالص است که تماماً از بیرون فرد نشأت بگیرد. وقتی که فقط یک فرد مطرح است (یا در آن فاصله نزدیک نزدیکی که معلوم نیست دیگری خود است یا دیگری) و فرد رنجی را یا آن‌چیز را که سبب رنجی می‌شود می‌خواهد، وقتی که آن خط قاطع بین رنج و لذت محو و گم می‌شود، وقتی مطلوب و نامطلوب به هم آمیخته می‌شوند، کل سیستم اخلاقی من سردرگم و ناکارآمد می‌شود. می‌شود البته با محاسبه سود و زیان درازمدت فکرهایی کرد و نتایجی گرفت، اما این محاسبه‌گری‌ها—اقلاً برای من— کم‌زورند، آن احساس اخلاقی را که انگیزه یا مانع عمل می‌شود ایجاد نمی‌کنند…
به بیراهه رفتم. فقط می‌خواستم توضیح بدهم که چرا نمی‌دانم این‌طور دل‌مشغولی دائم به خود بد است یا نه. یک حسکی دارم که احتمالاً بد است، ولی چندان جدی نیست. فقط در این حد است که قضاوت دیگران خیالی را که نوشته‌هایم را می‌خوانند تصور کنم و ببینمشان که سرزنش‌کنان رو برمی‌گردانند که بس است دیگر، خفه‌مان کردی بس که دست توی امعاء و احشای خودت کردی. سعی می‌کنم نادیده‌شان بگیرم. سعی می‌کنم احساس گناه نکنم در برابر روترش کردن خیالی‌شان. نوشتن برای من لازم است. اگر ننویسم از دست می‌روم. و چاره‌ای ندارم جز نوشتن از فکرهایم. فکرهای بی‌مایه‌ام که تکرار می‌کنند «من، من، من…» و در خود مکرر می‌شوند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *