سه چهار هفته پیش ایران بودم. اولین بار بود که بعد از اینجا آمدنم برمی‌گشتم. سفرم سر جمع با آن دو روزی که توی راه بودم دو هفته هم نشد. خیلی راغب نبودم که بروم راستش. اینجا سرم، شلوغ که نه، گرم بود و ایران هم چندان خبری نبود که ترغیبم کند به رفتن. من راستش چندان دلتنگ کسی نمی‌شوم. یعنی اصلاً نمی‌شوم. اصلاً دقیقاً نمی‌دانم دلتنگی که می‌گویند کدام حس است. بچه‌تر که بودم گاهی، خیلی بی‌خبر و بی‌ربط، حس دلتنگی و دل‌گرفتگی برای یک نفر بهم هجوم می‌آورد. ولی آن خیلی شدید و ناگهانی بود، و بعد هم مرتفع می‌شد. این دلتنگی که مردم می‌گویند انگار یک حال مدام، یک وضعیت است، که من نمی‌دانم چیست. اگر به کسی بگویم دلتنگش شده‌ام (که معمولاً در جواب اظهار دلتنگی دیگران است) احتمال قریب به یقین دارم دروغ می‌گویم. حالا دقیقاً دروغ که نه، دارم به یک تعریفی که توی ذهنم برای این کلمه قرارداد کرده‌ام ارجاع می‌دهم: که خیلی خوشحال خواهم شد اگر طرف را ببینم، و این یکی را معمولاً دروغ نمی‌گویم.
با وجود این که قبل رفتن چندان دلم به رفتن نمی‌کشید، اما بعد که رفتم خوشحال شدم که رفته‌ام. سر جمع خوب بود. خوشحال شدم از دیدن همه و محبتشان توی دلم تازه شد. چند تا خبر بد هم شنیدم البته. بهم خبر دادند که مادربزرگم دو سه ماهی است که مرده. مادر پدرم. خیلی پیر بود. ولی ازکارافتاده و زمین‌گیر نبود. برای خودش آهسته آهسته می‌رفت و می‌آمد. مثل این که یک بار خورده زمین و جاییش شکسته. بعد که داشته خوب می‌شده، یک بار سکته مغزی کرده و بعد از سکته مغزی دیگر سر پا نشده. انگار قدرت تکلمش را از دست داده و بعد از به هوش آمدن توی بیمارستان که خودش  وضعیتش را فهمیده خیلی روحیه‌اش را باخته. از خیلی قبل‌تر هم گوش‌هایش سنگین شده بود. این است که آن دو سه ماهی که بعد از سکته زنده بوده، خیلی نمی‌توانسته ارتباطی برقرار کند با کسی.
من حدس زده بودم که شاید مرده باشد. یک بار که زنگ زده بودم با مامان و بابام حرف بزنم راهی مسافرت شده بودند که بروند دیدنش. به من گفتند که حالش بد شده. بعد هم گفتند که بهتر شده و من باور کرده بودم. هر بار مخصوصاً حالش را پرسیده بودم که ببینم چه می‌گویند، و وقتی گفته بودند خوب است باور کرده بودم. یعنی خیلی ارادی ترجیح داده بودم باور کنم و خیلی فکر نکنم به احتمال آن‌وری‌اش. 
خیلی ناراحت شدم از مردنش. به هم نزدیک نبودیم. زندگی توی دو تا شهر و سالی دو سه بار همدیگر را دیدن، و وجود شصت، هفتاد نوه و نمی‌دانم چند تا نتیجه و نبیره و ندیده خیلی امکان نزدیکی نمی‌گذاشت، آن هم با آن فضای یک‌جورهایی رسمی‌ای که روابط آن فامیل دارد. ولی دوستش داشتم. خیلی خیلی مهربان بود. اصلاً نمی‌توانم تصور کنم که هیچ‌وقت به کسی اخم‌وتخمی کرده باشد یا حرف ناخوشایندی راجع به کسی از دهانش درآمده باشد. من به خاطر این مهربانی و خوش‌قلبی‌اش، و تا حدی هم از لج جو مردسالارانه آن فامیل و آن ابهتی که همه‌شان برای شوهرش —که پدربزرگم باشد— قائل بودند، خیلی محبتش را داشتم.
چند روز اول که آنجا بودم بهم نگفتند که مرده. یعنی اصلاً هیچ‌وقت نگفتند. حتی وقتی که سوغاتی‌هایی که برایش آورده بودم را نشانشان می‌دادم. یک‌وقتی سر ناهار خبر مرگ شوهرخاله مامانم را بهم دادند. ظاهراً او هم سکته کرده بوده. کمی بعد از رفتن من. خیلی تعجب کردم. سر حال بود و اصلاً کسی فکر مردنش نبود. بعد که این را گفتند، من دوباره حال مادر —مادربزرگم را صدا می‌کردیم مادر— پرسیدم. بابایم یک چیزی گفت تو مایه‌های این که مادر هم راحت و خوب‌اند و من باز خواستم باور کنم. چند دقیقه بعدش که توی اتاق تنها نشسته بودم اما دیدم دیگر نمی‌شود باور کنم. رفتم از لابه‌لای بغض از مامانم پرسیدم «مادر مرده‌اند؟» و گفت آره.
نمی‌دانم چه فکری کردند که به من خبر ندادند، و اصلاً کی می‌خواستند بگویند. ولی چندان هم ناراحت نشدم که نگفتند. راستش من را مردن آدم‌ها چندان تکان نمی‌دهد. زیادی به واقعیت زندگی و این که همه می‌میرند فکر کرده‌ام و ارتباط بین آن حقیقت کلی و موارد جزئی‌اش برایم چندان ارتباط بعیدی نیست. به جز البته در مورد مرگ پدربزرگم، بابای مامانم، که مرگش هنوز هم برایم یک واقعیت انتزاعی دوری است که هر بار واقعاً-اتفاق‌-افتادگی‌اش از نو متعجبم می‌کند و هر از گاهی بی‌ربط و بی‌گدار به گریه‌ام می‌اندازد. به جز او، اگر مرگ کسی توی روابطم تأثیر چندانی نداشته باشد چندان حالم را عوض نمی‌کند. به نظرم خوب بود که نگفتند چون واقعاً تغییری توی حال من ایجاد نمی‌کرد: من عزاداری به سبک خودم را خواهم کرد؛ این که هر از گاهی یک هو یادش بیفتم و اشک به چشمم بیاید، کمی بهش فکر بکنم و بعد حواسم پرت چیز دیگری شود. اگر گفته بودند، فقط آن موقعی که راهی رفتن بودم و آن دیدارهای اولی که باهاشان می‌داشتم معذب می‌شدند. درست نمی‌دانستم چه حسی باید نشان بدهم و اذیت می‌شدم. من دوست ندارم نشانه‌های احساسات واقعی بروز بدهم در برخوردم با خانواده. احساسات سرسری و بوس و بغل چرا، اما احساسات واقعی‌ام را نه. چندان هم البته جلوی خودم را نمی‌گیرم، اگر گریه‌ام بگیرد گریه‌ام را نمی‌خورم. ولی سعی می‌کنم گریه‌ام نگیرد. یعنی خودبخود توی یک مود مصنوعی‌ای قرار می‌گیرم که احساسات واقعی‌ام چندان برانگیخته نمی‌شوند، مگر موارد این‌جوری. 
یک بار آن اواخر که آنجا بودم، دایی‌ کوچکه‌ام جلوی جمع پرسید که آیا از مردن شوهرخاله مادرم ناراحت شده‌ام. یک کمی با وحشت نگاهش کردم. تعجب آمیخته به وحشت از این کاری که دارد می‌کند. تنها واکنشی که به ذهنم رسید که نشان بدهم این بود که سری تکان بدهم که معلوم است. بعدش اضافه کرد که «مادرت هم که مردند…» و من دیگر اشک‌هایم راه افتاد. زنش گمانم زیر لبی دعوایش کرد که این چه کاری بوده که کرده، ولی من می‌فهمم چرا. یک بار هم، در اوج عزای پدربزرگم، آن یکی دایی‌ام ازم پرسیده بود که آیا من هم می‌فهمم پدربزرگم مرده یا نه. فکر می‌کنم به چشم آن‌‌ها من جانور غریبی می‌رسم. یک موجودی که سر و چشمش معلوم نیست کدام است، اصلاً معلوم نیست موجود زنده است یا نه، و آدم سیخونکی بهش می‌زند که ببیند تکان می‌خورد یا نه. بهشان حق می‌دهم… نه حق نمی‌دهم، به نظرم بی‌شرف و سنگدلند، اما می‌فهم چرا باید این‌طور باشند نسبت به من. از بعد از افسردگی‌های دوران نوجوانی‌ام، خیلی وقت است که نگذاشته‌ام هیچ تکه واقعی‌ای از من پیششان درز کند (حالا بماند که خودم هم چندان دستم به تکه‌های واقعی خودم نمی‌رسد). اصلاً نمی‌دانم از من چقدر می‌دانند. فقط از اتفاقات جامد زندگی‌ام خبردار می‌شوند. از اصفهان رفتنم فهمیدند که زده‌ام به فلسفه، دم آمدنم اینجا فهمیدند که می‌خواهم از ایران بروم، یک ازدواج خیلی معمولی ازم دیده‌اند (و اصلاً نمی‌دانم اینقدر من را می‌شناسند که بدانند ازدواج خیلی معمولی برای من چیز غریبی است) و بعدتر یک طلاق عجیب بدون توضیح کافی…
شاید هم این بخشی از ماجراست البته، بخشی از توضیح برخوردهایشان با من. بخشیش هم شاید این است که من بالاخره یک کسی هستم که توی وبلاگش می‌نویسد اصلاً نمی‌داند دلتنگی یعنی چه. گاهی از دریچه چشم دیگران که خودم را نگاه می‌کنم به نظر موجود عجیبی می‌رسم. بعد از دریچه چشم خودم به خودم نگاه می‌کنم و می‌گویم کجایش را دیده‌اند…
دسته بندی: دسته‌بندی نشده برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *