بچه که بودم زیاد بین کتاب‌های کتابخانه‌مان وقت می‌گذراندم. اکثر کتاب‌ها مال بابام بود. کتابخانه‌ها آن موقع توی پذیرایی‌مان بودند. اولش چند تا کتابخانه قفسه فلزی خیلی زشت داشتیم؛ بعدتر رفتیم سه تا کتابخانه چوبی قشنگ خریدیم. کتابخانه‌های چوبی هنوز هستند. دیگر همه کتاب‌ها مال بابام نیستند. یکی از کتابخانه‌ها الآن مال کتاب‌های من است. کتابخانه‌‌ها هم دیگر توی پذیرایی نیستند. توی اتاق خواب جلویی‌اند که اگر من برگردم ایران می‌شود جای من.
درست یادم نیست چه می‌کردم با کتاب‌ها. فهم و شعور درست‌وحسابی که نداشتم آن موقع‌ها که بخواهم سردربیاورم ازشان. فکر کنم خیلی وقت‌ها همین‌جور نگاهشان می‌کردم. بیشتر وقتم البته سر فرهنگ لغت‌ها می‌گذشت. هی توی فرهنگ معین می‌چرخیدم الکی. ولی گاهی هم سری به باقی کتاب‌ها می‌زدم. مثلاً یادم است یک‌بار —یازده، دوازده سالم بود گمانم— مقدمه ابن‌خلدون را برداشتم نگاه کردم. یادم هست که آن‌موقع به نظرم رسید این کتاب خیلی جالبی است و «یک‌وقتی» باید بیایم بخوانمش. الآن از فکر اعتمادبه‌نفس کاذب آن‌موقع‌هایم خنده‌ام می‌گیرد (و از این که این پترن «یک‌وقتی فلان کار را خواهم کرد» —«یک‌وقت»‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌رسند— از همان سن هم وجود داشته غصه‌ام می‌شود). به هر حال، یادم است یک چند باری هم سروکارم به تاریخ فلسفه غرب راسل افتاد. آن بخش‌های واقعی فلسفی‌اش که لابد به چشمم مثل خطوط میخی آمده‌اند و ردشان کرده‌ام، ولی یادم هست که آن بخش تاریخی‌ای را که در مورد ایران صحبت می‌کند دقیق می‌خواندم. توصیف و تمجیدهایش از فرهنگ و اندیشمندان ایرانی را می‌خواندم و کیف می‌کردم، حالا نه دقیقاً کیف از جنس خون پاک آریایی‌‌طور، که بیشتر از جنس «عه اینا بچه‌محلای مائن».
یک جمله‌ای داشت راسل که توی ذهنم خیلی محکم حک شده از همان زمان: ایران بعد از حمله مغول دیگر کمر راست نکرد. از آن جمله‌هایی شده که خیلی بی‌ربط و بی‌معنی الکی توی ذهنم تکرار می‌شوند هر از گاهی. مثلاً توی اتوبوس کارت می‌زنم و در حالی که می‌روم بنشینم روی صندلی می‌گویم ایران بعد از حمله مغول کمر راست نکرد. توی فروشگاه یک کیسه عدس می‌گذارم توی سبد خرید و می‌گویم ایران بعد از حمله مغول کمر راست نکرد…
حالا… این بی‌ربط‌ترین مقدمه جهان را نوشتم که بگویم این جمله بهترین وصف حال خودم شده. بعد از سال‌های سیاه، بعد از افسردگی سال‌های ۸۸ و ۸۹، کمر راست نکرده‌ام. لشکر مغول تارومارم کرده و من هنوز پخش زمینم. یک چیزی از دست رفته. البته کسی زندگی‌ام را نگاه کند نمی‌فهمد احتمالاً. دستاوردهایم توی این سال‌های بعد از سال‌های سیاه بیشتر از قبلش بوده. یک کارهایی کرده‌ام، که البته اصلاً شاخ غول شکستن نیستند، ولی برای خود سال‌های قبلم اصلاً انجامشان متصور نبود. مثلاً این که بروم یک رشته دیگر را شروع کنم خواندن، پایان‌نامه بنویسم، اپلای کنم و بیایم اینجا یک زندگی مستقل شروع کنم، به انگلیسی درس بخوانم و بدهم… ولی یک چیزی هست —یک چیز بزرگی— که از وجودم گم شده. یک شیرازه‌ای از زندگی‌ام کم شده. یک رشته‌ای گسسته شده و مهره‌های زندگی‌ام پخش‌وپلا شده‌اند این‌ور و آن‌ور. چیست که گم شده؟ می‌دانم و نمی‌دانم. مثل آن‌وقت‌ها که یک حس کلی و مبهم داری که کجای استدلال یکی غلط است، ولی باید بنشینی فکر کنی و تمرکز کنی تا درست بتوانی به زبانش بیاوری. حس می‌کنم باید این کار را بکنم. باید درست بنشینم تمرکز کنم که آن توده مه بی‌شکلی که دوروبر ذهنم پرسه می‌زند را شکار کنم؛ هی حواسم پرت می‌شود. هی تا می‌خواهم دقیق شوم، فکرم جاخالی می‌دهد، یا بدتر، اصلاً شروع نمی‌کنم که تمرکز کنم چون سرم گرم بازیگوشی می‌شود. وقتی وقتم آزاد است و فراغت بال دارم، عوض آن که بنشینم فکر کنم ترجیح می‌دهم وقتم را بکشم؛ نمی‌خواهم سختی فکر کردن را تحمل کنم. می‌نشینم عوضش توی یوتیوب مصاحبه‌های جیمز فرانکو  و لوئی سی‌کی را تماشا می‌کنم، یا آفیس را برای بار دوم و سوم می‌بینم.
ولی باید بنشینم فکر کنم. این مسأله را باید حل کنم. باید این فکرهای خام به قالب درنیامده را که دور سرم پرواز می‌کنند بگیرم و کنار هم مرتب کنم. توی همان سال‌های سیاه که حالم هنوز بد بود، یکی از دلایل کش آمدن بدحالی‌ام این بود که اصرار داشتم بفهمم چه به سرم آمده. نمی‌فهمیدم و به خاطر همین نفهمیدنم هم نمی‌خواستم بگذارم حالم خوب شود. مقاومت می‌کردم در مقابل چیزهای کوچک بی‌ادعایی که می‌توانستند حالم را خوب کنند بدون این که فهم و تحلیلی از اوضاع دستم بدهند. یکی از چیزهایی که باعث شد آخر حالم شروع کند بهتر شدن همین بود که دست از آن مقاومت ذهنی برداشتم. خیلی ساده وادادم. پذیرفتم که می‌شود آدم بدحالی را از سر بگذراند، بدون این که بفهمد قضیه چه بوده. که می‌شود مسأله‌ای حل شود بدون این که آدم خودش حلش کرده باشد. که لازم نیست آدم حتماً خوب‌حالی را به دست آورده باشد، می‌شود فقط لذتش را ببرد.
هنوز هم دلم می‌خواهد این باور کم‌رمق تازه‌یافته‌ام را حفظ کنم، چون فکر می‌کنم باور سالم‌تری است؛ مثل آن باور قبلی‌ام باشکوه و نجابتمندانه و شریف نیست، ولی سالم‌تر و معقول‌تر است. با این حال، همچنان فکر می‌کنم باید بنشینم و فکر کنم که چه اتفاقی افتاد و چه از وجودم کم شد توی آن سال‌ها. فهمیدن شاید شرط لازم خوب‌حالی نباشد، احتمالاً شرط کافی هم نباشد، ولی کمک‌کار است. خیلی وقت‌ها.
دسته بندی: دسته‌بندی نشده برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *