یک حالی دارم من، که وقتی وضعیت فوق ‌عادی‌ای برقرار باشد، نمی‌توانم به کارهای عادی برسم —مخصوصاً کارهایی که به زعم خودم باید «سر فرصت» و به دل درست انجام بدهم. به نظر حال معقول و طبیعی‌ای می‌رسد. مشکل از وقتی است که هم «فوق‌عادی» و هم «عادی» خیلی گسترده و گل‌وگشاد تعریف شده باشند. مثلاً اگر بنا باشد بعدازظهر بروم دکتر، از صبح تا بعدازظهر هم اگر وقت داشته باشم، نمی‌توانم بنشینم به کارهایم برسم. نمی‌توانم مثلاً بنشینم سر خواندن مقاله‌ای که باید. تنها کاری از دستم برمی‌آید وقت تلف کردن و انتظار برای رسیدن بعدازظهر است. البته بهانه‌های وقت تلف کردن و دررفتن از انجام دادن وظایف، اگر بیشتر از راه‌های رسیدن به خدا نباشد، قطعاً کمتر نیست. ولی در این مورد واقعاً قضیه چیزی بیشتر از تمایل به وقت تلف کردن است.
وضعیت فوق‌العاده تا وقتی که جایی بالای سرم وزوز می‌کند —حتی اگر زمانش هنوز سرنرسیده باشد— نمی‌گذارد به چیز دیگری برسم، آرامش ذهنم را به هم می‌ریزد. اگر بخواهم ذهنم را کنترل کنم، باید مجاهدت زیادی بکنم، باید «کاری» کنم، انگار که بخواهم یک اهرم سنگینی را به زور بکشم تا جلوی جریان آب زیادی را بگیرد.
یکی از مهم‌ترین چیزهایی که برایم حکم وضعیت فوق‌العاده را دارد حضور دیگران است. حضور دیگران آرامشم را به هم می‌ریزد. حس می‌کنم یک چیز غیر عادی‌ای در اطرافم هست که تا برطرف نشود نمی‌توانم خود عادی‌ام باشم، و از جمله، نمی‌توانم فکر کنم. واقعاً در حضور دیگران توانایی تمرکز و دنبال کردن فکرهایم را ندارم. حالا فکر کردن خودش عبارت مبهمی است. آدم وقتی می‌گوید «فکر کردن» معلوم نیست دقیقاً دارد از چه حرف می‌زند. مخصوصاً از آن جهت که فکر کردن انگار کاری است که آدم می‌کند، حال آن که یک بخشی از آن فرآیند خودبخود انجام می‌شود. معلوم نیست که آن خطی که فکر کردن را از خطور کردن فکری به ذهن آدم جدا می‌کند کجاست. ولی به هر حال در حضور دیگران فقط ممکن است فکرها به ذهنم خطور کنند، من توانایی پی گرفتنشان و حتی روشن دیدنشان را ندارم. این که در حضور دیگران بخواهم فکر کنم، برایم مثل این است که زیر نور قرمز و میان آژیر مقطع وضعیت فوق‌العاده بخواهم بنشینم شعر بگویم. 
حالا نه که حضور دیگران به اضطرابم بیاندازد و اذیتم کند؛ نه، اتفاقاً من معمولاً حضور دیگران را دوست دارم. حضور دیگران بهم انرژی می‌دهد. حتی باعث می‌شود فکرها و ایده‌های زیادی به سرم خطور کند، اما در حضورشان —هر چقدر هم که نزدیک و صمیمی و از خودم باشند— نمی‌توانم آن فکرها را به دل درست پی بگیرم. معمولاً آن موقع با خودم فکر می‌کنم باشد بعداً که تنها شدم، می‌نشینم بهش فکر می‌کنم. اما مسأله —آن چیزی که برایم حکم پارادوکس پیدا کرده— این است که خودم که تنها هستم هیچ انرژی و انگیزه‌ای برای پیگیری هیچ فکری ندارم. اصلاً فکری به ذهنم خطور نمی‌کند، آن‌ها هم که قبلاً به ذهنم رسیده بودند گم و دور و محو به نظر می‌رسند و من نمی‌فهمم چرا باید خودم را تکان بدهم و بروم دنبالشان. خودم که تنها هستم، یک حال رخوت صلح‌آمیزی دارم. یک سکون متعادلی دارم که دلیل و انگیزه‌ای برای به هم زدنش حس نمی‌کنم.
مشکلم، مشکل بزرگ و اساسی زندگی‌ام همین است. زیاده‌ مشوش بودن ذهنم در حضور دیگران و زیاده ساکن بودن ذهنم در تنهایی. قضیه هم چیز جدیدی نیست. همیشه همین‌طور بوده‌ام. اما یک بخش مشکل جدید است: تنها معاشری که به تشویشم نمی‌اندازد، خودمم است. خودم، ذهن خودم، ساخته‌های ذهن خودم. یک قابلیتی داشته‌ام که ذهنم را دو تکه کنم: یک تکه مصاحب و ناظر آن تکه دیگر. و این آن قابلیتی  است که از بعد از سال‌های سیاه از دست داده‌ام. این آن رشته تسبیحی است که از زندگی‌ام پاره شده. یک تکه خیالی ساخته بودم در ذهنم که تماشایم می‌کرد. دروغ بود، روح بود، باد هوا بود، اما معاشر امنم بود. و حالا آن تکه دیگر ذهنم را، آن را که همیشه همراهم بود، از دست داده‌ام و آن تکه باقیمانده هیچ دلیلی برای شکستن رخوتش ندارد. 
دسته بندی: دسته‌بندی نشده برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *