دلم برای نوشتن همینجوری تنگ شده. نوشتن الکی. نوشتن از این که روز آدم چهجوری گذشته، یا نوشتن از یک حسی که آدم دارد، یا یک فکر جالب بهدردنخوری که آدم کرده، یک چیزی که قشنگ است، اما هیچ فایدهای ندارد. نوشتن از سر نوشتن، نه به خاطر این که آدم میخواهد افاضه حکمتی بکند، یا تحلیلی را بنویسد، چه تحلیل خود و احوالات خود، چه تحلیل یک واقعه و مفهوم و پدیده. نوشتههایی که وبلاگ قدیمم و فیسبوکم —آنوقتها که هنوز عضوش بودم— ازشان پر بود.
نمیدانم هیچوقت دیگر بتوانم آنجور بنویسم یا نه. آنجور نوشتن یک صبوری و فراغت و بازیگوشی ذهنیای میخواهد که ندارم دیگر. الآنها یا ذهنم خیلی شتابزده و سرشلوغ است، یا خیلی رخوتناک و تنبل. آن حد وسط را که لازمه آنجور نوشتن، آنجور روایت کردن، آنجور ایستادن و نگاه فکر را دنبال هر چیز جالبی کشاندن است از دست دادهام. اما این دلیل اصلیاش نیست که نمیتوانم. دلیل اصلیاش، این است که، رقاص درونم مرده.
یک میلی هست توی آدمها… میل دیده شدن و تحسین شدن، میل بازی کردن، نه به خاطر آن که بازی جالب است و کیف دارد، که صرفاً به خاطر عضوی از بازی بودن، به عنوان بازیکن دیده شدن و تأیید گرفتن… این آن میلی است که من اسمش را گذاشتهام رقاصی. همان میلی که جور ناب و خالصش را آدم در بچهها میبیند آنوقتی که آن جوکهای کذاییشان را میگویند. جوکهایی که هیچ خندهدار نیستند، اصلاً معلوم نیست چرا اسمشان جوک است، جز این که این بچه هم دلش خواسته «جوک بگوید». بچهها البته عزیز و بامزه و خنگند و تماشای همان میل عریانشان هم جالب است، اما خوشبختانه به تدریج که بزرگتر میشوند یاد میگیرند که باید چیزی هم اضافه کنند به آن میل، که باید جوکهایشان خندهدار باشد. این فقط به آن خاطر نیست که میخواهند واکنش بهتری به دست بیاورند، به این خاطر هم هست که تماشاگر جدیدی پیدا میکنند: خودشان تماشاگر خودشان میشوند؛ یاد میگیرند جوکهایی بگویند که خودشان را هم بخنداند، یاد میگیرند که رقصشان به چشم خودشان هم باید قشنگ بیاید. بهترین رقاصها آنها هستند که برای خودشان میرقصند، به شوق آن لذتی که از تماشاچی رقص قشنگ بودن حاصلشان میشود. این لذت البته همه کار نیست. اگر بود، نمیرقصیدند و فقط محو رقص دیگران میشدند. این رفتوآمد دائمی بین رقاص و تماشاچی است که رقص را ممکن میکند، رفتوآمدی که گاهی آنقدر متواتر میشود که این دو در هم ملغم میشوند: در هیچ لحظهای نمیتوان گفت کدام کدام است.
آدم بزرگتر که میشود، رقصیدن فقط به شوق رقاصی، بازی کردن فقط به خاطر بازی بودن، جوک گفتن فقط به خاطر جوک گفتن، نوشتن فقط به خاطر نویسنده بودن سختترش میشود. نه فقط این، که تحملش برای دیدن آن میل عریان رقاصی آدمبزرگها هم کمتر میشود؛ چشم آدم میگردد دنبال قشنگی رقصشان. این روزها زیاد پیش میآید که وقتی پستهای جدید توی اینوریدر را میبینم سرسری نگاهشان کنم و بگذرم. قبلترها یک التزام بیدلیلی داشتم که همه نوشتههای وبلاگهایی را که دنبال میکنم حتماً بخوانم. الآنها راحتتر بعضی نوشتهها را بدون واقعاً خواندن میبندم. بعضاً نوشتهها به نظرم فقط از سر «من هم مینویسم» میآیند، خیلی معلوم است که نویسندهشان فقط دارد میگوید من «همانم» که اینها را نوشتهام، که دارد هویت میگیرد از صرف حرف زدنش، که دارد «خود»ش «میشود» به واسطه نوشتن، همانطور که بچهها گاهی حرف میزنند، خودشان را نشان میدهند، جوک میگویند که باشند.
حالا البته اینها که مینویسم از سر تحقیر نیست. کلاً حس میکنم مدیران بلاگر و وردپرس و بلاگفا و غیره مشغول امضا جمع کردن باشند که به من بگویند بالاغیرتاً تو وبلاگ خواندن را تعطیل کن عوض این که هی بخوانی و بیایی چشم و ابرو نازک کنی. ولی واقعاً قصدم اصلاً این نیست. من رقاصها را دوست دارم. آن میل عریان رقاصی هم به نظرم چیز خوبی است. گفتم همان میل است که رقص را ممکن میکند. به نظرم این میل، مستمر که باشد، رقاصها را میبرد به سمت قشنگتر رقصیدن. همین میل است که چشم و گوش آدم را باز میکند که چیزهای قشنگ نامرئی را شکار کند و بپروراندشان و عرضهشان کند، که هم ذهن رقاص را به قشنگی آموخته میکند هم عضلاتش را برای رقصیدن پرورده. فقط دارم میگویم کمکم چشمهای سختگیرتری پیدا کردهام برای ارزش و قشنگی. همین است که خودم نوشتن برایم سختتر شده. این، و البته ضعیف و ناتوان شدن آن میل خالص رقاصیام. دیگر ذهنم بیخود و بیجهت نمیدود دنبال فکرها و خیالها که ورزشان بدهد و به شکل قشنگی درشان بیاورد. دیگر ذهنم گیر یک هیچچیز نمیشود و از قشنگیهای خردهریزی که میشود حول آن هیچچیز لطیف جمع کرد ذوق نمیکند. غمانگیز است. نه فقط از آن جهت که آدم دیگر نمیرقصد، بلکه از آن جهت که آدم قشنگیها را هم کمتر میبیند. به فکر عرضه بودن، به فکر تولید بودن —هرچند ناخودآگاه و خودکار— چشم آدم را برای شکار زیباییها هم تیزتر میکند. شاید کسانی هم هستند که صرف تماشاچی زیبایی بودن سر کیفشان میآورد. برای من لذت از زیبایی همیشه تا حدی ناشی از رابطه شخصی خودم با آن بوده، ناشی از قرابت با مؤلفش، فهمیدن آن که چرا من هم اگر بودم همان را تولید میکردم —یا بهتر— نمیتوانستم به آن خوبی تولید کنم… این اگر نه همه، که بخش بزرگی از لذت من از زیبایی بوده. من از بچگی رقاص بودهام آخر…
و آن رقاص، چند وقتی است که، دیگر، مرده است. چه شد که رقاصکم مرد؟ که فریادهایش در بالش بیصدا شد و دست و پایش کمکم از حرکت ایستاد؟… آه همیشه پای عشق در میان است.
پینوشت: بهترین رقاصها آنها هستند که برای خودشان میرقصند؟ شاید نه. شاید بهترین رقاصها آنها باشند که از خود تکان خوردن، از خود مرتعش شدن لذت میبرند. شاید. ولی بعید میدانم. گمانم افسانه رقاصی که با رقصش یکی میشود و در مستی رقصش بیخبر میشود دروغ باشد. راست باشد هم مواقع نادری رخ میدهد… نمیدانم… کلاً دارم چرتوپرت میگویم. نوشتهام پر از تناقض و ابهام است احتمالاً. و من توان بهتر، قشنگتر، ارزشمندتر کردنش را ندارم. چون رقاص، آن رقاصک…


اگر یادت مانده باشد و بدانی چه کیفی دارد که یک نفر بیاید چیزی بنویسد که مثل آنوقتها باشد که آقای مجری خطاب به تمام بچههای دنیا میگفت «بله خود شما رو میگم»، و تمام بچههای دنیا باور میکردند که خودشان را میگوید…
حیف که خری و نمی دانی! :)))
چه کنیم با رقاصای مردهمون رها؟ من که دارم مرده میرقصونم همهش (با گربه رقصوندن فرق داره).