دیشب رفته‌ام توی جمع بچه‌های دانشکده و طبق معمول یک خرده باید وقت و انرژی صرف کنم تا احساس‌های نامطلوبم بگذرند: کمی افسردگی، احساس خالی بودن، یک احساس ناخوشایندی که دقیقاً نمی‌دانم چیست، مثل وقتی که مزه ناخوشایند چیزی هنوز زیر زبان آدم است.
معمولاً از جمع‌های دانشکده استقبال چندانی نمی‌کنم. آن اوائل فکر می‌کردم مجبورم بروم، چون اگر نروم از جمع جدا می‌افتم. آن تصویر کلیشه‌ای ایرانی‌هایی هم که نمی‌توانند قاطی جمع خارجی‌ها شوند و در نتیجه یا منزوی می‌شوند یا فقط با هم می‌جوشند، مثل تابلوی هشدار بالای سرم بود همیشه. الآن‌ها خیلی دیگر اذیت نمی‌کنم خودم را. به خودم می‌گویم وقتی این‌طور احوالت بد می‌شود بعد از بودن توی جمعشان، چه کاری است که خودت را اذیت کنی؟ این است که معمولاً پرهیز می‌کنم از جمعشان. سعی می‌کنم زیادی توی دورهمی‌هایشان نباشم، و فقط هرازگاهی بروم که خیلی هم غریبه نشوم ازشان. معمولاً وقت‌هایی می‌روم که یک مناسبتی باشد. دیروز هم دفاع یکی از بچه‌ها بود و بعد از دفاع همه راه افتادند سمت یک باری که تو دانشگاه است و محل دورهمی‌های همیشگی است. یک حد محدودی از بدحالی بعد از بودن توی جمع را می‌توانم تحمل کنم و به فوائدش می‌صرفد (این‌طور موجود سود و زیان حساب‌کننده‌ای شده‌ام).
قبلترها فکر می‌کردم این بدحالی همان بدحالی معمولی است که همیشه بعد از حضور توی جمع‌های نه چندان صمیمی دارم؛ همان خالی بودن و گیجی معمول، و البته تشدیدشده به خاطر این که خب بالاخره زبانم در حدی نیست که پابه‌پای حرف‌هایشان پیش بروم و موضوع صحبت‌هایشان هم برایم غریبه است. الآن‌ها فهمیده‌ام که چیزی بیشتر از آن است، چیزی که مختص همین جمع بچه‌های دانشکده است.
به نظرم بچه‌هایی که توی دانشکده با هم می‌پرند کم‌وبیش دو تا دسته شده‌اند: دسته بچه‌باحال‌ها و دسته dorkyها (واقعاً نمی‌دانم معادل فارسی‌اش چیست، وگرنه فارسی‌اش را می‌نوشتم). درست و حسابی نمی‌دانم چه ویژگی‌هایی هستند که این دو تا گروه را از هم جدا می‌کنند، ولی توی ذهنم دو تا گروه از هم کاملاً مجزایند. بچه‌باحال‌ها خوش‌مشرب‌ترند، بیشترشان آمریکایی و کانادایی‌اند، جوان‌ترند (مستقیم بعد از دبیرستان رفته‌اند دانشگاه و مستقیم بعد از لیسانسشان هم آمده‌اند اینجا)، آبجو و علف را دوست دارند و بدشان نمی‌آید چیزهای دیگر را هم امتحان کنند. دورکی‌ها آن‌قدرها خوش‌مصاحبت نیستند (زیاد ممکن است سکوت معذب‌کننده پیش بیاید اگر در جمعشان باشی)، غیر‌آمریکایی و غیرکانادایی بیشتر توی جمعشان دارند، سنشان معمولاً بالاتر است (بعضی‌هاشان چند سالی وقتشان را تلف کرده‌اند سر چیزهای دیگر)، آبجو و علف هم نقطه مرکزی جمعشان نیست. موضوع صحبت‌های دو تا گروه هم به نظرم با هم فرق می‌کند، هرچند که درست نمی‌دانم موضوع صحبت هرکدامشان چیست، مخصوصاً بچه‌باحال‌ها را؛ صحبت‌هایشان بیشتر به نظرم امتداد small talkها می‌آید (مجدداً نمی‌دانم چه معادل فارسی‌ای انتخاب کنم برایش)؛ یک مجموعه‌ای از اسمال‌تاک‌هایی که دنبال هم می‌آیند و خب بعضی هم بیشتر کش پیدا می‌کنند. دورکی‌ها را بیشتر دیده‌ام در مورد چیزهایی حرف بزنند که زمان بیشتری می‌خواهند: کتاب و فیلم و تفاوت‌های فرهنگی کشورهای مختلف و این‌جور چیزها. بچه‌باحال‌ها به نظرم در دنبال کردن فلسفه خیلی جدی‌تر و حرفه‌ای‌ترند. فلسفه را قشنگ به عنوان حرفه‌شان نگاه می‌کنند و جاه‌طلبی آکادمیک دارند و برایش تلاش هم می‌کنند. دورکی‌ها بیشتر از آن جهت فلسفه می‌خوانند که مغزشان تعطیل است یک کمی، که توی مکالمات معمولی آدم‌ها خارج می‌زنند چون فکرشان می‌رود سمت سؤال‌های عجیب غریبی که توی فلسفه فقط می‌شود دنبالشان گشت. بحث‌هایی که دقیقاً فلسفه آکادمیک نیستند، اما چیز دیگری جز فلسفه هم نیستند را توی جمع دورکی‌ها بیشتر می‌شود شنید.
حالا این ویژگی‌ها و تفاوت‌ها که می‌گویم خیلی دقیق و روشن نیستند (مخصوصاً آن تکه موضوع صبحت‌هایشان)، اما یک ویژگی هست که برایم خیلی پررنگ است: بچه‌باحال‌ها بیشتر در مورد بقیه آدم‌های دانشکده و به خصوص در مورد آن کارهایی که به نظرشان ضایع است حرف می‌ز‌نند، معمولاً هم یک‌طور ریشخندکننده‌ای. خیلی خیلی کمتر دیده‌ام دورکی‌ها این کار را بکنند. همین ویژگی‌شان است که به طور خاص حال من را بد می‌کند وقتی باهاشان وقت می‌گذرانم (البته هر کس من را یک‌کمی بشناسند با خواندن آن توصیفات قبلی هم می‌داند که من با دورکی‌ها آبم بیشتر توی یک جوب می‌رود —حتی شاید بدون خواندن آن توصیفات و فقط با شنیدن اسم دو تا گروه). این‌جور بی‌رحمی در مقابل مردم —همین که آدم اینقدر راحت از ویژگی‌های بد آدم‌های غائب حرف بزند— من را ناراحت می‌کند. آدم‌های مورد علاقه من آن‌ها هستند که ضایع بودن کارهای و رفتارها و بعضاً کل وجود آدم‌ها را می‌بینند و واکنششان —اگر نشانه‌ای ازش پیدا باشد— شرمندگی و احساس گناه و نهایتاً عصبانیت همدلانه و شریف است. اذیت شدنم را البته آن‌وقتی که توی جمعشان هستم نمی‌فهمم؛ آن موقع‌ها معمولاً تا حدی برایم جالب هم هست که سر دربیاورم در دانشکده چه می‌گذرد و بفهمم نظر عمومی راجع به فلان آدم و فلان کار و فلان اتفاق چیست، ولی معمولاً بعد از یک‌کمی وقت گذراندن باهاشان می‌بینم یک احساس تلخی و عدم امنیت و عذاب وجدانی نشسته ته دلم. این است که دلم می‌خواهد حذر کنم ازشان.
جالبی‌اش این است که بچه‌باحال‌ها جداجدا خیلی بچه‌های خوبی هستند. خیلی مؤدب و خوش‌برخورد و مهربانند. اما انگار با هم که می‌گردند آن بخش‌های نامهربان هم را تقویت می‌کنند. کلاً به نظرم جمع‌ها یک سری ویژگی‌هایی دارند که ورای ویژگی‌های تک‌تک اعضایشان است. بعضی ویژگی‌های فردی هستند که اثر تشدیدکننده دارند، دو نفری که آن ویژگی را دارند اگر به هم بیفتند هم را تشدید می‌کنند. راحت بودن در قضاوت کردن آدم‌ها، مسخره کردن کارهای ضایع، اساساً این دسته‌بندی ذهنی ضایع/باحال را داشتن از آن دست ویژگی‌هاست و به نظرم اتفاقی که توی جمع بچه‌باحال‌ها افتاده همین است. هر کدامشان یک اندکی این تمایل را داشته‌اند و این تمایل شده یک ویژگی جمعشان و حتی به آن‌هایی هم که این تمایل را نداشتند سرایت کرده. یک سریشان هستند که به نظرم جزو اعضای مرکزی گروه نیستند. ویژگی‌هایشان طوری است که عضو هر دو گروه می‌توانستند باشند، و آن اوائل با آدم‌های آن یکی گروه هم می‌گشتند، ولی کم‌کم یک‌دل عضو این یکی گروه شدند. این‌ها به طرز ویژه روی اعصاب منند. از دیدنشان یاد اعضای دون‌پایه گنگ‌ها می‌افتم. آن‌ها که خوشحالند که توی گنگ پذیرفته شده‌اند. که هر کار که می‌کنند فوراً ذوق‌زده نگاه می‌کنند به اعضای بزرگ‌تر ببیند واکنش آن‌ها چیست. همان‌ها که به قول جی لنو خنده‌هاشان زیرتر است. این‌ها آن آژیر خطری توی مغز من را که رویش درشت نوشته «رقت‌انگیز» به صدا درمی‌آورند و پشت‌بندش مجموعه احساسات درهم ناخوشایندی را که به این کلمه گره خورده‌اند در من زنده می‌کنند (من که مردم روی سنگ قبرم خواهند نوشت «اینجا آرامگاه آن است که همه عمر از رقت‌انگیز ترسید…»). اعضای اصلی گروه بچه‌باحال‌‌ها هیچ به قدر‌ این‌ها عصبانی‌ام نمی‌کنند.
حالا البته کل قضیه آنقدری شدید نیست. یعنی اصلاً این توصیف‌هایی که کردم همه تا حدی اغراق‌شده‌اند (البته به جز عصبانیت نامعقول من از آن‌ها که به نظرم دون‌پایه‌های گروه بچه‌باحال‌ها رسیده‌اند). گروه بچه‌باحال‌ها، حتی وقتی که با همند به نسبت مهربان و خوش‌قلب و سالمند. کلاً هم من در تشخیص این که دقیقاً چیست که از آدم‌ها روی اعصابم است خوب نیستم. فقط می‌فهمم که بعد از بعضی معاشرت‌ها بدروحیه و کج‌خلق و کم‌تحمل می‌شوم، و وقتی می‌خواهم دست بگذارم روی علتش معمولاً توصیفات پیچیده و برای دیگران غیرقابل‌فهمی به ذهنم می‌رسد. همیشه دلم می‌خواهد‌ با آن‌ها که دوستشان دارم و نظرشان را قبول دارم بنشینیم حرفش را بزنیم که ببینم آن‌ها می‌فهمند چه می‌گویم یا نه. مثلاً همین مورد هم. دلم می‌خواست می‌شد با هدو و راشکا و دیبو می‌نشستیم فیلم بازی را بازبینی می‌کردیم ببینم آن‌ها چه می‌گویند. معمولاً یک کمی من را دست می‌اندازند بابت این توصیفات عجیب غریبم از چیزهایی که روی اعصابم می‌روند. هدو مخصوصاً می‌گوید که سر درنمی‌آورد این چیزهای پیچیده‌ای که می‌گویم یعنی چه. ولی چند باری شده که بعدش «مستقلاً» شروع کرده یک چیز دیگری را که اذیتش می‌کند توصیف کند و آخرش معلوم شده داشته همان را که من می‌گفته‌ام می‌گفته با یک بیان دیگری.
حالا خلاصه این که دارم مرحله ریکاوری بعد از دورهمی را می‌گذرانم. ولی یک چیزی که دیشب بهش دقت کردم و خوشحالم کرد این بود که پشت سر گذاشتن بدحالی‌های بعد از معاشرت‌ها خیلی برایم راحت‌تر و سریع‌تر شده. دلیلش؟ یکی همین که یک توصیفی دارم از این که چیست که روی اعصابم است، و چیست که دوست نداشته‌ام توی جمع. دلیل مهم‌ترش، خیلی مهم‌ترش، این که یک چیزی دارم که مال خودم است و دوستش دارم. یک تصویری از خودم توی ذهنم شکل گرفته که در مقابل هجوم دیگران می‌توانم بهش پناه ببرم. یک‌جور هویت، متشکل از چیزها و کسانی که دوست دارم، چیزهایی که سلیقه‌ام می‌پسندد، آرزوهایم، هدف‌هایم، اصولی که حتی اگر پایه محکمی نداشته باشند، برایم مشخص‌اند و دلبستگی دارم بهشان… این‌ها انگار کوچک و نازک، ولی گرم و صمیمی و آشنا نشسته‌اند ته دلم و بعد از دیدن غریبگی‌های دنیای خارج که رویم را می‌گردانم طرفشان لبخند می‌نشیند به لبم از دیدن آشنایی‌شان. یک جور حال آهوی از طویله خران برگشته‌ای.

One thought on “بکوش که در دلت طویله‌ای برای خودت داشته باشی، ناتانائیل

  1. رها میگوید:

    آخ از این…….

    من همیشه یاد خباثت بچه‌ مدرسه‌ای‌ها می افتم از این خباثت این جمع‌هایی که نمی‌شود هیچ جوری خبیث خواندشان و پذیرفته شد. خباثت آدم‌های قاعدتا معصوم و سالمی که جمع که می‌شوند تازه معلوم می‌شود. خباثت شاید از تایید نشأت گرفته.
    من هیچ وقت نتوانستم بر آن حال بد حاصل از بودن در این جمع‌ها فائق بیایم و همیشه بعدتر که از جمع فاصله‌ی زیاد گرفتم جرأت کردم صراحتا اعتراف کنم بهش…

  2. هدو شود سبب خیر میگوید:

    احساس می‌کنم این دو تا جمعی که می‌گی توی همه مدرسه‌ها و دانشگاه‌هایی که رفته‌م وجود داشته. و من همیشه با افتخار یکی از سرکردگان گروه دورک‌ها بوده‌ام :‌))

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *