از خارش‌های پای قطع‌شده

«یک پرنده بی‌پرواز صاحب خود را کشت». این تیتر خبر بی‌بی‌سی است. بی‌بی‌سی فارسی خیلی درپیت و داغان شده اخیراً و این هم یکی از نمونه‌هایش. یعنی چه پرنده بی‌پرواز و اصلاً گنجاندن این صفت توی تیتر چه موضوعیتی دارد؟ ارزش خبری گزارش هم که بماند. حالا من آمده‌ام از بی‌بی‌سی شکایت کنم؟ خیر. آمده‌ام […]

از اهالی نوشتن، که تا مدت‌ها بعد از آن که نمی‌نویسند، می‌نویسند که دیگر نمی‌نویسند؛ مثل پای قطع‌شده که درد کند

خیلی کار دارم. خیلی خیلی کار دارم. در افق هر چه چشم می‌گردانم کار است. کارهای آشفته که بدون قرار و جای مشخص و حتی مرز در هم می‌لولند. حالم چطور است؟ نمی‌دانم. می‌دانم که دلم می‌خواهد بنویسم. هم حرف‌های واقعی —آن‌ها که فکرها و دودوتاچارتا کردن‌هایم‌اند، چیزها را در ذهن و زندگی‌ام منظم کردن‌اند، […]

در طرف سایه دانایی

همه همین‌طورند؟ که روشنایی‌ها را در بچگی‌هایشان جا گذاشته باشند؟ به بچگی‌هایم که فکر می‌کنم روز روشن می‌آید پیش چشمم. نور تروتازه یک روز نیمه‌ابری که از پنجره‌های وسیع بی‌پرده ببارد به داخل اتاق. نمی‌گویم شادی می‌آید پیش چشمم. شاد نبودم بچه که بودم. شادی با روشنی فرق دارد. روشن بودم. چیزها درخشان بودند. رنگ‌ها […]

معجزه تماشا، یا همان ما هیچ ما نگاه

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم این استعاره فراکتال خیلی استعاره خوب و درست و دقیقی است. حتی مطمئن نیستم که استعاره باشد و نه توصیف. شخصیت آدم مثل فراکتال است: الگوهایی که در کلیت و در جزئیات تکرار می‌شوند. رفتارهای ریز ریز ریز خودت را که نگاه کنی همان شکل و الگویی را می‌بینی که […]

در جستجوی سایه ازدست‌رفته

یک حالی دارم من، که وقتی وضعیت فوق ‌عادی‌ای برقرار باشد، نمی‌توانم به کارهای عادی برسم —مخصوصاً کارهایی که به زعم خودم باید «سر فرصت» و به دل درست انجام بدهم. به نظر حال معقول و طبیعی‌ای می‌رسد. مشکل از وقتی است که هم «فوق‌عادی» و هم «عادی» خیلی گسترده و گل‌وگشاد تعریف شده باشند. […]

Just do it, for God’s sake

باید بنویسم. از کجا باید شروع کنم؟ احساس می‌کنم یک عالمه چیز هست که باید بنویسم. نه که اتفاق خاصی افتاده باشد؛ اما یک عالمه وضعیت اعلام‌نکرده دارم. یک عالمه حسب‌حال ننوشته. هر وقت که می‌خواهم بنویسم حس می‌کنم باید به همه آن چیزهایی که ننوشته‌ام فکر کنم و مرتبشان کنم و دانه‌دانه بنویسمشان تا […]

نردبان را، پس از استفاده، دور بیندازید

به نظرم می‌آید آن‌ها که دم از نسبی‌گرایی می‌زنند و می‌خواهند همه دسته‌بندی‌ها را دور بریزند، اتفاقاً بیشتر دلشان گرو مطلق است. به نظرشان مطلق اصل است و چون پیدا نمی‌شود می‌خواهند دست نیستی بگذارند روی همه‌چیز. آن دسته دیگر رضا داده‌اند به مرگ غم‌انگیز مطلق. همه را دعوت می‌کنند توی پرانتز حرف بزنند. چون […]