خیلی کار دارم. خیلی خیلی کار دارم. در افق هر چه چشم می‌گردانم کار است. کارهای آشفته که بدون قرار و جای مشخص و حتی مرز در هم می‌لولند. حالم چطور است؟ نمی‌دانم. می‌دانم که دلم می‌خواهد بنویسم. هم حرف‌های واقعی —آن‌ها که فکرها و دودوتاچارتا کردن‌هایم‌اند، چیزها را در ذهن و زندگی‌ام منظم کردن‌اند، آن‌ها که بیشتر سهم دفترچه یادداشت‌های شخصی‌ام می‌شوند— هم حرف‌های الکی، حرف‌های “وبلاگی”، حرف‌هایی که آدم می‌نویسدشان چون خوش دارد که بنشیند با کلمه‌ها بازی کند، چون از کنار هم چیدن جمله‌ها و تصویرها و حس‌ها لذت می‌برد. بعد آن‌وقت این‌طور است که اگر آدم قبلاً واقعاً زندگی کرده باشد، اگر قبلاً واقعاً فکر کرده باشد و حس کرده باشد، اگر قبلاً یک‌وقت‌هایی «بوده باشد»، آن بودن‌ها و حس کردن‌ها و فکر کردن‌ها، آرام و نرم و بی‌اراده می‌خزند زیر پوست نوشته‌های الکی‌اش هم. اگر آدم قبلاً یک‌وقت‌هایی واقعاً بوده باشد، آن کلمه‌ها و حس‌ها و تصویرها را، که موقع نوشتن نوشته‌های الکی آدم فقط سرش به این گرم است که مثل قطعات لگو بگذاردشان کنار هم و از قشنگی ترکیبشان لذت آرام عمیق ببرد، لحظات بودن تولید می‌کنند. انگار لحظات بودن گذشته می‌شوند مصالح بازی‌های آینده، می‌شوند گوشت تن کلمات. این‌جور می‌شود که موقع بازی ساده هم —حتی اگر فکر گفتن نباشی، اگر فکر چیزی را از درون خودت بیرون کشیدن و نمایش دادن نباشی، اگر فقط حواست به زیبایی سازه‌ای باشد که می‌سازی— چیزی گفته‌ای، چیزی که از یک جای خیلی عمیق درونت می‌آید، حتی شاید عمیق‌تر از آن که می‌توانستی قصد کنی…
خلاصه دلم نوشتن می‌خواهد. دلم تولید کردن می‌خواهد. شهوت استفاده از کلمات را دارم. یک میل ملموس واقعی‌ای احساس می‌کنم در دهانم، که کلمه بریزم بیرون، و در ذهنم که بنشینم و منظم کنم و بسازم… وقت ندارم. باید عوضش بنشینم بخوانم که اعداد طبیعی در اصل اوردینالند یا کاردینال و آیا اصلاً این مسأله به آن مسأله‌ای که باید درباره‌اش بنویسم —که عدد ضدصفر وجود دارد یا نه— مربوط است.
اوضاعم مثل جهنم ایرانی‌هاست: وقتی که وقت و فراغ‌بال دارم، گنگی و سکوت تا هزار لایه وجودم را خشکانده، وقت‌هایی که میل حرف زدن دارم، وقت ندارم… کلاً هم که آب ما را با خود خواهد برد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *