«یک پرنده بیپرواز صاحب خود را کشت». این تیتر خبر بیبیسی است. بیبیسی فارسی خیلی درپیت و داغان شده اخیراً و این هم یکی از نمونههایش. یعنی چه پرنده بیپرواز و اصلاً گنجاندن این صفت توی تیتر چه موضوعیتی دارد؟ ارزش خبری گزارش هم که بماند. حالا من آمدهام از بیبیسی شکایت کنم؟ خیر. آمدهام بنویسم که خبر را که خواندم –سوای همین فکرها که نوشتم– به این فکر میکردم که اگر چند سال پیش بود و جوانتر بودم این جمله بیمعنی دستمایه نوشتن میشد برایم. پرنده بیپرواز را ربط میدادم به یک درد و مصیبتی از خودم و کشتن صاحب را هم به یک درد دیگری و یک متن وبلاگی خوشگل «عه چه جالب» یا «آه بلی…» تولید میشد. متنی که بعداً هم که میخواندمش میدیدم که چه اتفاقاً و بی غرض خودآگاه راست گفتهام تویش.
الآن این کار را نمیکنم دیگر. ناراحتم که نمیکنم؟ بله و نه. مثل کسی که بین یک لول و لول بعدی گیر کرده باشد.

