مثلاً یکوقتی توی یکی از کامنتهای فیسبوک صادچه در جواب یک کسی گفته بود «گویا بله»، بدون آن که آن فاصله وسط را بگذارد. آن طرف کامنت گذاشته بود که خوانده است «گویابْله». بعد گویابله یکهو کسی شد توی فکر من. رفتم نوشتمش:
گویابْله تن چالاک و سیاهش را کش داد و
دراز کشید روی شن طلایی رنگ. باز آمده بود توی این تکه دایرهای عجیب جنگل که خاکش
یکهو شنی بود آن وسط و هیچ درختی نداشت. گذاشت آفتاب پهن شود روی تمام بدنش. منگی
پخش شد، از دماغش گذاشت و تا شکمش رفت. ذرات منگی که دانه دانه تا همه جای تنش
رفتند و سرجایشان آرام گرفتند، بلند شد و راست نشست. دماغش را چین داد، صورتش را
مالید و چشمهایش را باز کرد. گفت «سلام».
دراز کشید روی شن طلایی رنگ. باز آمده بود توی این تکه دایرهای عجیب جنگل که خاکش
یکهو شنی بود آن وسط و هیچ درختی نداشت. گذاشت آفتاب پهن شود روی تمام بدنش. منگی
پخش شد، از دماغش گذاشت و تا شکمش رفت. ذرات منگی که دانه دانه تا همه جای تنش
رفتند و سرجایشان آرام گرفتند، بلند شد و راست نشست. دماغش را چین داد، صورتش را
مالید و چشمهایش را باز کرد. گفت «سلام».
درخت سر تا پایش را برانداز کرد. «سلام».
خوشخلق نبود.
خوشخلق نبود.
گویابله دستهایش را باز کرد. دستهایش را
کشید و با یک حرکت ناگهانی – انگار که میخواست هوا را بغل کند – جمعشان کرد. هوا
جاخالی داد. روباهی که از حاشیه جنگل میگذشت، یک لحظه ایستاد، چشمهایش را ریز
کرد و از دور گویابله را وارسی کرد. با خودش گفت «تنش باید نرم باشد». دمش را
رقصاند، بعد سریع دور شد و رفت. گویابله بیدلیل خندید. حس میکرد بدنش زیر پوست
گرمشدهاش خنک است.
کشید و با یک حرکت ناگهانی – انگار که میخواست هوا را بغل کند – جمعشان کرد. هوا
جاخالی داد. روباهی که از حاشیه جنگل میگذشت، یک لحظه ایستاد، چشمهایش را ریز
کرد و از دور گویابله را وارسی کرد. با خودش گفت «تنش باید نرم باشد». دمش را
رقصاند، بعد سریع دور شد و رفت. گویابله بیدلیل خندید. حس میکرد بدنش زیر پوست
گرمشدهاش خنک است.
درخت گفت «کسی نیامد دنبالت؟»
گویابله کَمَکی یکه خورد، یک ابرویش را
انداخت بالا و درخت را نگاه کرد. فهمید کجخلق است.
انداخت بالا و درخت را نگاه کرد. فهمید کجخلق است.
«نه هنوز.» …
«میآیند. یکوقتی میآیند.»
«میآیند. یکوقتی میآیند.»
«شاید هم
نیایند. اگر میخواستندت اصلاً ولت نمیکردند از اول.» … «شاید هم مرده باشند.»
واقعاً بدخلق بود که اینقدر بدجنس شده بود. گویابله ترجیح داد ساکت باشد.
نیایند. اگر میخواستندت اصلاً ولت نمیکردند از اول.» … «شاید هم مرده باشند.»
واقعاً بدخلق بود که اینقدر بدجنس شده بود. گویابله ترجیح داد ساکت باشد.
«باید از باد
بپرسی. شاید هم بذرت را باد آورده باشد.»
بپرسی. شاید هم بذرت را باد آورده باشد.»
«من آدمم.»
«خب؟» قانع
نشده بود.
نشده بود.
«آدمها بذر
ندارند!»
ندارند!»
«همه چیز بذر
دارد.»
دارد.»
«آدمها
ندارند. همینجور هستند. از اولش آدمند.»
ندارند. همینجور هستند. از اولش آدمند.»
«هوم…» نمیفهمید.
«بذرهایشان
توی دلشان است. بعد که آدم درسته شدند میآیند بیرون.»
توی دلشان است. بعد که آدم درسته شدند میآیند بیرون.»
«آها» این شده
بود یک چیزی. «یعنی توی دلشان خالی است؟» خودش یک کرم داشت توی تنش. یک لانهای هم
بود که الآن خالی بود. آه! آن لانه خالی!
بود یک چیزی. «یعنی توی دلشان خالی است؟» خودش یک کرم داشت توی تنش. یک لانهای هم
بود که الآن خالی بود. آه! آن لانه خالی!
«شاید…
لابد…» به خودش فکر کرد. به خودش فکر کرد و خالی بزرگی که همیشه همراهش داشت.
ولی این فرق میکرد. بعد هم فکرش آمد سمت این تکه خالی جنگل. توی هر خالیای میشد
بذری کاشت؟ «نمیدانم… شاید هم تنشان جا باز میکند برای بذر».
لابد…» به خودش فکر کرد. به خودش فکر کرد و خالی بزرگی که همیشه همراهش داشت.
ولی این فرق میکرد. بعد هم فکرش آمد سمت این تکه خالی جنگل. توی هر خالیای میشد
بذری کاشت؟ «نمیدانم… شاید هم تنشان جا باز میکند برای بذر».
نگاهش را گرداند روی قد بلند درخت. به نظرش
رسید الآن کمتر بداخلاق است. «طوطی کو؟»
رسید الآن کمتر بداخلاق است. «طوطی کو؟»
درخت دوباره سگرمههایش را کرد توی هم.
«نمیدانم. همین دوروبرها لابد. رفته.»
«نمیدانم. همین دوروبرها لابد. رفته.»
«دعوایتان شده
باز؟»
باز؟»
درخت شاخه بالا انداخت.
گویابله با خودش فکر کرد «حسود است».
درخت جواب فکرش را داد «من حسادت نمیکنم.»
«این که او میتواند
برود دلیل خوبیاش نیست. خب تو هم میتوانی بایستی.»
برود دلیل خوبیاش نیست. خب تو هم میتوانی بایستی.»
درخت با نوک یکی از ریشههای بیرون زدهاش
زمین را خراش داد. لب برچید و هیچی نگفت.
زمین را خراش داد. لب برچید و هیچی نگفت.
«طوطیها
پرواز میکنند، درختها میایستند. همین است که هست.»
پرواز میکنند، درختها میایستند. همین است که هست.»
درخت رویش را کرد آنور. خوشش نمیآمد گوش
کند. گویابله هم چیزی نگفت. فکرش گیر کرده بود توی خالی و بذر.
کند. گویابله هم چیزی نگفت. فکرش گیر کرده بود توی خالی و بذر.
«میخواهی از
باد بپرسم برایت؟»
باد بپرسم برایت؟»
«چی؟» رشته
فکرش پاره شده بود. «چی را بپرسی؟»
فکرش پاره شده بود. «چی را بپرسی؟»
«که بذرت مال
کجاست؟»
کجاست؟»
«ها.» شانه
بالا انداخت. «نه… خودم اگر خواستم میپرسم.» حالا او رویش را کرد آنطرف. توی
هوا نقطه سیاهی بود که نزدیک میشد. «برگشت.»
بالا انداخت. «نه… خودم اگر خواستم میپرسم.» حالا او رویش را کرد آنطرف. توی
هوا نقطه سیاهی بود که نزدیک میشد. «برگشت.»
درخت تند پرسید «کی؟!»
«طوطی. طوطی
برگشت.»
برگشت.»
درخت هیچی نگفت. شاخههای بالایش لرزید.
اما خودش تکان نخورد. به روی خودش نیاورد. طوطی آمد نشست روی شاخهاش. او هم چیزی
نگفت. پنجههایش را دور شاخه هی باز و بسته کرد. بعد سر برد پرهایش را مرتب کرد.
اما خودش تکان نخورد. به روی خودش نیاورد. طوطی آمد نشست روی شاخهاش. او هم چیزی
نگفت. پنجههایش را دور شاخه هی باز و بسته کرد. بعد سر برد پرهایش را مرتب کرد.
گویابله حس کرد مزاحم است، بلند شد و رفت.
با خودش فکر کرد «امروز آبتنی میکنم».


مثال، از نبوغ آدمی که خیلی چیزها میداند ولی تعریف نبوغ توی دایرهالمعارف همهچیزدانیاش نبوده است… اینست که خود همهچیزدانش نمیداند….