فکر میکنم فهمیدن یعنی ارتباط برقرار کردن. فهمیدن یک چیز یعنی فهمیدن این که چطور آن چیز به چیزهای مرتبط بهش مرتبط میشود، یعنی پیدا کردن جای آن چیز در یک شبکه کلی. مثلاً من اگر بخواهم معنی کلمه مهربان را بفهمم، باید ببینم این کلمه در چه موقعیتهایی به کار میرود و چطور به آن موقعیتها مرتبط میشود، باید ببینم مهربانی چطور به باقی رفتارها و احساسات و عواطف مرتبط میشود. در یک سطح دیگر میتوانم دقت کنم که مهربان مهر است به علاوه بان؛ و آنوقت این کلمه مرتبط میشود به «مهر» و شبکهای که به آن متصل است، و «بان» و کاری که این پسوند با کلمهها میکند.
وقتی چیزی که آدم میخواهد بفهمد مرکب است، علاوه بر فهم پیوندش با چیزهای بیرونی، فهمیدن پیوندهای درونی هم مهم است. معنای جمله را که بخواهی بفهمی باید بفهمی هر کدام از اجزای جمله چه میکنند و چطور به هم مرتبط میشوند. یک متن را که بخواهی بفهمی، باید بفهمی هر تکه متن چطور به بقیه تکههایش مرتبط میشود، باید ساختاری را پیدا کنی که آن تکهها تویش مینشینند و با هم یک کل میسازند.
حالا مستقل از این که این برداشت از فهم درست باشد یا نه، به نظرم فهمیدن دو جور است: یا خودآگاه است و یا ناخودآگاه. میشود که آدم به آن پیوندها و ربطها آگاهانه فکر نکرده باشد (یا حتی نتواند بکند)، اما پایش که افتاد جوری عمل کند که آن چیز در جای درستش در شبکه چفت شود. علاوه بر آن، به نظرم فهمیدن یا خودکار و غیرارادی است، یا ارادی و غیرخودکار. گاهی آن پیوندها و ربطها بیهیچ تلاشی پیش چشمت روشن میشوند، بدون این که لازم باشد دنبالشان بگردی؛ چیزی چیزهای دیگر را تداعی میکند خودبخود. گاهی هم باید تلاش کنی تا پیوندها را پیدا کنی، باید آن گرههایی را که به این گره ربط دارند پیدا کنی و بفهمی ربطشان از کدام نوع است، گاهی حتی باید گره یا گرههایی را فرض کنی و امتحان کنی و ببینی اگر باشند تصویر کلی معنادار میشود یا نه. فرق این دو جور فهمیدن مثل فرق گوش دادن و شنیدن است، یا فرق راه رفتن و سر خوردن.
حالا این دو جور که میگویم خیلی تروتمیز و مجزا نیستند. مرز روشنی ندارند، و حتی فکر میکنم آخر آخرش همیشه قضیه غیرارادی میشود، ولی از مرز که دور میشوم میبینم فرقشان خیلی معنادار و روشن است برایم. آن تکه ارادیاش مستلزم تلاش است و غلبه بر اینرسی ذهنی.
بعد فکر میکنم فهمیدن، همین ربطها و پیوندها را پیدا کردن و چیزها را در شبکهای جا دادن، یک جور مهارت است و مثل باقی مهارتها خوب بودنت تویش متأثر از این است که چقدر انجامش داده باشی. اگر بیشتر در آن تکه ارادی مداومت بورزی، فهمیدن برایت آسانتر میشود. از دو جهت. یکی آن که مثل باقی مهارتها با تمرین تکه غیرارادی بزرگتر و سهلتر میشود، و دوم آن که شبکهات غنیتر و فربهتر میشود. گرههای بیشتری با پیوندهای بیشتری به هم مرتبط میشوند، فاصله گرهها کمتر میشود و در نتیجه راحتتر میشود گره جدید را به شبکه وصل کرد.
من خیلی وقت است که تنبل شدهام در تکه ارادی. حوصله فهمیدن ندارم. اگر چیزی خودبخود برایم روشن شد خوب است، وگرنه من حال تلاش کردن برای فهمیدن ندارم. وقتی نوشتهای را میخوانم حال ندارم حواسم را جمع کنم، دوست ندارم ذهنم را درگیرش کنم. نه که ذهنم جای دیگری باشد و حواسم پرت شود ها، نه، ذهنم هیچجای خاصی نیست. لم داده گوشهای و متن را دورادور تماشا میکند. حتی اگر بتوانم خودم را مجبور کنم که مقالهای را که باید بخوانم بخوانم، معمولاً نمیتوانم ذهنم را مجبور کنم که دل بدهد به نوشته. آن مجبور کردن اولی خیلی آسانتر است. اینطور میشود که مجبور میشوم مقالهها را چندباره بخوانم اگر لازم باشد که بفهممشان. وقتی چندبار با چیزی مواجه میشوی، آن فهمیدن غیرارادی بالاخره به حد قابل قبولی میرسد.
حالا خیلی نمیخواهم این وضعم را وصف کنم، چون حس میکنم چندوقتی است نوشتههایم —اگر بنویسم— فقط تکرار همین یک نکته است، همین که از پس لختی ذهنم برنمیآیم. آمدهام چیزی را بنویسم که چندوقت پیش معلومم شد، که این فرار کردن از آن بخش ارادی فهمیدن فقط ناشی از تنبلی نیست، تا حدی ناشی از محافظهکاری و احتیاط درونیشده و اغراقشده است. باید مقالهای را میخواندم که باید بعداً چیزی در موردش مینوشتم. معمولاً اینطور است که بین فهمیدن و تولید کردنم —نوشتن، حرف زدن، ارائه کردن— فاصلهای است؛ تا چیزی را کامل نفهمم هیچچیز نمیتوانم در موردش بگویم یا بنویسم. اینبار گفتم خودم را مجبور میکنم هر تکه مقاله را که خواندم خیلی خلاصه —در حد یکی دو جمله— خلاصهاش را بنویسم. به خودم گفتم حتی اگر چیزی نفهمیده باشم، باید یک چرتی تولید کنم. وقتی که آمدم این کار را بکنم دیدم که هی یک تمایلی دارم که برگردم به مقاله و عبارات مقاله را پیدا کنم و بنویسم. یک ترسی داشتم از این که کلمات خودم را استفاده کنم. آنوقت بود که یک دفعه معلومم شد که این ترس و محافظهکاری چقدر مانع از این میشود که ذهنم در چیزی دخل و تصرف کند، که بخواهد تکههایی را به نظرش مهماند شخصی کند و نگه دارد و باقی را بریزد دور، که بخواهد ساختاری را بازسازی کند. خیلی خوب نمیتوانم توصیف کنم آن چیزی را که معلومم شد. خیلی هم حوصله ندارم. خیلی وقت است که میخواستهام این نوشته را بنویسم و هی از زیرش دررفتهام و الآن هم آخر شب است و میخواهم شر این نوشته را بکنم قبل از آن که بروم بخوابم. ولی آن لحظه خیلی ربط آن فرار کردن از تلاش برای فهمیدن و محافظهکاری معلومم شد. خلاصه این که یک پیوندی را دیدم. که معنیاش این میشود چیزی را فهمیدم. حتی اگر حال نداشته باشم برای شما تعریفش کنم. قبلتر که فکر نوشتن این نوشته را کرده بودم مفصلتر و بهتر بود، ولی الآن فقط میخواهم پستش کنم که طلسم ننوشتنهایم بشکند.

