مادربزرگم میگفت خورشید اول دی راستگوست. میگفت شب چله خورشید ترسیده. مرگ را یک قدمیاش دیده و صداقت روز اول دی ماهش صداقت کسی است که مرگ را به چشم دیده.
به تو اگر بگویم میخندی، اما من میدانم که راست میگفت. من دیدهام. خورشید روز اول دی دست تو را برای من رو کرد. توی باغچه بودی. داشتی میرفتی که برف را از روی شاخههای نارنج بتکانی. رویت به خورشید بود و باد پیراهنت را تکان میداد… و من دیدم. دیدم که دو سایه داشتی. دیدم که دو تا بودی. هر دو سایهات را روی برفها دیدم که پشت سرت قدم برمیداشتند. همقد هم، دستشان توی دست همدیگر، یکی کمی رنگپریدهتر از آن دیگری، باد پیراهن هر کدام را جوری تکان میداد.
همان موقع بود که فهمیدمت. که همه چیز دستگیرم شد. فهمیدم که چرا تو از تنهایی نمیترسی. که چرا تنهایت و با دیگرانت یکجور است، که چرا رفتن هیچ کس ویرانت نمیکند. فهمیدم که چرا خندهات، هر چه هم که واقعی، هر چه هم که از ته دل، دور است. فهمیدم که چرا بین آغوش من و تن تو همیشه فاصلهایست. خودت محیط است دور خودت. خودت پناه است بین خودت و آغوش من، دنیا. فهمیدم که چرا نمیشود با تو یکی شد. فهمیدم که تو تنهایی من را پر نمیکنی. و من —نمیتوانم دروغ بگویم— از تنهایی میترسم. ترس کسی که مرگ را به چشم دیده.


فکر میکنم تو هم دو تا سایه داشته باشی. نمونهاش همین پست. چرا باید آنقدر کامل بنویسی که نشود کامنت گذاشت؟ آدم هی این مطلب را میخواند و هی احساس میکند باید کامنت بگذارد، اما هیچ سوراخ سنبهای پیدا نمیکند. پنجرههای دوجدارهات را درزگیری کردهای و آدمها رو مجبور میکنی از پشت شیشه با حسرت به درونات سرک بکشند. ولی عجیب است که با این که دو تا سایه داری، تنهایی من را پر میکنی. البته برای من که چندان عجیب نیست، به نظرم این حرف تو بیشتر عجیب، و حتی عمیقا ترسناک است که: «فهمیدم که چرا نمیشود با تو یکی شد. فهمیدم که تو تنهایی من را پر نمیکنی.» اعتراف میکنم برای نخستین بار در این سالها ازت ترسیدم 🙂
راستی… https://t.me/PhilZnu
خورشید روز اول دی راست گفته بود
از سایهای که با هم و تنهاست گفته بود
از سایهای که پیرهنش غرق باد بود
از سایهای که از سر قدّت زیاد بود
از سایهای که رنگ دی و رو به مهر بود
از سایهای که پشت به نور سپهر بود
آن روز راز بُعد تو را درک کردم و
خود را به مقصد عدمت ترک کردم و
از ترس رفتنت به نبودت گریختم
به روزهای قبل ورودت گریختم
در خالیای که با بدنت پر نمیشود
حتی به شرط آمدنت پر نمیشود
یک قطعه از زمین عدم رهن کردهام
یک سفره در برابر غم پهن کردهام
جامی به یاد سردی دی نوش میکنم
افسوس میخورم که فراموش میکنم
هدوجان…
چیز مناسبو متأسفانه پیدا نمیکنم که بگم، اما میدونم چیز مناسب در محدوده شباهت خانوادگی "آفتابه خرج لحیم"، "کت دوختن برای دگمه" و "حاشیه مهمتر از منن" واقعه.
همیشه بی ربطیات بدجوری جذبم میکنند. ربط عجیب محکم پشت بی ربطیشان.
خیلی هم کنجکاوم بدانم این شخص با این کمالات عجیب غریب روی زمین جا میشود یا نه!