خیلی وقت است که ننوشتهام. خیلی وقت است که نمینویسم. چرا؟ بهانه زیاد دارم که بتوانم ردیف کنم، اما جواب درستش این است که نمیدانم. یکجور خاموشی گسترده و عمیق گریبانگیرم شده. خاموشی عمیق بر خلاف باقی چیزهای عمیق دیگر عمیق نیست. آدم را به عمق نمیبرد، آدم را به سطح میکشاند. آدم در سطح سپری میکند. در سطح چیزها حل میشود، تمام میشود، بدون این که چیزی از او به آن لایههای عمیق، آنجاها که «خود» آدم زندگی میکند برسد. آدم مثل چند قطره آب در لایههای رویی جذب میشود و بعد از مدتی هم بخار میشود و از بین میرود. و آن لایههای زیرزمینی، آن لایههای عمیق –جایی که ریشهها هستند– خشک میشوند و ترک میخورند.
روزهایم به تماشا میگذرند، به تماشای بدون حرف. به تماشای بدون اثرپذیری و اثرگذاری. تماشا میکنم که خیلی کار دارم که باید بکنم، تماشا میکنم که وقت میگذرانم و وقت تلف میکنم، تماشا میکنم که شر بعضی از کارهایی را که باید بکنم، میکنم. اما هیچ ندارم که بگویم. وقایع را شخصی خودم نمیکنم. روایت شخصیام خاموش شده. زاویه دیدم به زاویه دید سنگی که گوشه صحنه افتاده تقلیل پیدا کرده. (این فعل مرکب درست است؟ «تقلیل پیدا کردن»؟ معادل دیگری پیدا نمیکنم. «تقلیل یافتن» هم همان است. یکی از نکتههای کتاب زبان فارسی را یادم میآورد که درست هم یادم نیست چه بود. گمانم عدم استفاده از فعلهای مثبت برای معانی منفی، مثلاً از ضعفی برخوردار بودن. «یافتن» و «پیدا کردن» را انگار آدم باید برای چیزهای مثبت به کار ببرد. فرصت یافتن، شانس چیزی را پیدا کردن، رواج پیدا کردن، قوام یافتن، … . تقلیل عارض آدم میشود… شاید هم پیدا کردن فعل خنثایی است. آدم ممکن است یک جعبه جادویی پیدا کند که همه بدیهای عالم تویش باشند).
پینوشت: لحن این پست انگار زیادی افسرده شده. حالم بد نیست. در آن سطحی که به سر میبرم چیزها میگذرند و من بدحال نیستم.


باز هم به تو که بعد از این همه سال هنوز مینویسی. ما که کلا خاموش شدیم و رفتیم.
راستی به جای تقلیل یافتن شاید مثلا بشود گفت «فرو کاسته شده.» با این که یک کم زیاد رسمی به نظر میرسه اما تا از واژهها استفاده نکنیم از رسمیت و خشک بودنشان «کاسته» نمیشود به هر حال. مثل آدمهایی که اولش باهاشان خشک و رسمی هستی ولی بعد از مدتی گرم و صمیمی میشوی. در حالی که آدم همان آدم است و اسمش همان است که بود.