و یک روز هم مرد پاکشان و لخ‌لخ‌کنان آمد، کلید را در قفل چرخاند و در قفس را باز کرد. پرنده نگاهش را چرخاند دور باغ، و … هجوم وحشی تمام دنیای غریبه میخکوبش کرد.
بعد از آن نمی‌دانست به کدام امید، کدام خشم را باید به آواز تبدیل کند. دیگر نخواند.

1 دیدگاه برای “apocalyptic

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *