خاکستری، خاکستری، خاکستر

قبلاً نوشتم بودم این را… خرده‌ها بدند؛ خرده‌ هوش، خرده زیبایی، خرده مصیبت، خرده خواستن، خرده نخواستن، خرده رذالت… خرده‌ها آدم را معلق نگه می‌دارند بین زمین و هوا، نمی‌گذارند آدم در آرامش قطعیت و امنیت اطمینان پناه بگیرد. خرده‌ها خرده‌خرده روان آدم را می‌فرسایند و تمام می‌کنند.

زبان زندگی جمله‌های جاری جشن طبیعت

بهار چه حالم را خوب می‌کند همیشه. در همین چند روز، بوته‌های تمشک و علف هجوم آورده‌اند و راهم را به آن تکه جنگل که درختم آنجاست پوشانده‌اند. عین خیالشان نبوده که چند روز نبوده‌ام، که چند روز توی دخمه خودم، در تنهایی و تاریکی نشسته بوده‌ام. یک وقتی هم خواهد بود که من نخواهم […]

ملاقات در شب

چند وقت است که بدحالی آمده و ماندگارم شده. همین یکی دو هفته پیش بود که چنان اسیرم کرده بود که بی‌تاب و بی‌قرار شده بودم. مثل حیوان درنده زخم‌خورده‌ای بودم. به تنم نگاه می‌کردم و یادم نمی‌آمد کی آن‌طور زخمی شده‌ام. بی دلیلی که بتوانم به زبان بیاورم از دوستانم رنجیده و دلزده بودم. […]

ماجرای نجفی اعصاب نداشته این روزهایم را خرد کرده. همین‌جوریش حالم طوری است که در جواب «چطوری؟» مردم توی راهروی دانشکده ممکن است یک دفعه منفجر شوم و های‌های گریه کنم؛ این است که نمی‌نشینم هی به قضیه فکر کنم و خیال ببافم و جزئیات نادانسته‌اش را زندگی کنم. اما فکرش هی پس فکرها و […]

Sage

سال‌های سیاه از نظر سلبی واقعی‌ترم کرده. خیلی بخش‌های دروغی را به چنگ و ناخن کنده‌ام از خودم و ریخته‌ام دور. اما از نظر ایجابی نه؛ هر چه را هم که قبلاً داشتم انگار زده خراب کرده. ویرانه‌ای باقی است از من که خاک از هر گوشه‌اش پس می‌زنی صدای مرثیه برای ازدست‌رفته‌ها می‌آید. و […]