بهار چه حالم را خوب میکند همیشه. در همین چند روز، بوتههای تمشک و علف هجوم آوردهاند و راهم را به آن تکه جنگل که درختم آنجاست پوشاندهاند. عین خیالشان نبوده که چند روز نبودهام، که چند روز توی دخمه خودم، در تنهایی و تاریکی نشسته بودهام. یک وقتی هم خواهد بود که من نخواهم بود و تمشکها و درختم همینطور، هر بهار وحشیانه سبز خواهند شد، درختم که نمیداند درخت من است.

