ماجرای نجفی اعصاب نداشته این روزهایم را خرد کرده. همین‌جوریش حالم طوری است که در جواب «چطوری؟» مردم توی راهروی دانشکده ممکن است یک دفعه منفجر شوم و های‌های گریه کنم؛ این است که نمی‌نشینم هی به قضیه فکر کنم و خیال ببافم و جزئیات نادانسته‌اش را زندگی کنم. اما فکرش هی پس فکرها و لحظه‌هایم هست، هی یک لحظه‌هایی از ماجرا ظاهر می‌شود پیش چشمانم. نه آن لحظات شب قبلش که رفته تفنگ را آماده کرده (و من چه خوب می‌توانم بفهمم آن حال را، اگر بخواهم، که الآن نمی‌خواهم)، و نه آن لحظه بعد از تمام شدن ماجرا که لابد نگاه کرده به درودیوار خونی و همه چیز خواب به نظر آمده، نه حتی آن لحظات بعد، سفر به قم و برگشتن —آن لحظات لابد سکوت و خلاء و آرامش، مثل حال آن کس که خودش را از پرتگاه انداخته پایین آن چند ثانیه‌ای که هنوز به زمین نرسیده— نه، هیچ‌کدام این‌ها نه… فقط آن تصویرش که توی آگاهی نشسته بود و زیرچشمی دوربین روبروی خبرنگار را نگاه می‌کرد… آن لحظات رفتن توی آگاهی و حرف زدن با پلیس‌ها می‌آید پیش چشمم هی. آن لحظات برگشتن به دنیای عادی آدم‌ها، دنیایی که زندگی خیلی عادی و معمولی تویش جریان دارد. آدم فکر می‌کند باید همه‌چیز تمام شده باشد، باید خلاء همه چیز را بلعیده باشد و در خود حل کرده باشد، اما نکرده. همه‌چیز هست. همه‌چیز هست و یک‌جورهای عجیبی هم عادی است، همان‌طور که همیشه بود. کلمات همانند که قبلاً بودند. سلام و تعارف‌ها، دست دادن و دست روی سینه گذاشتن موقع خداحافظی، چای و قند، صدای فنجان وقتی می‌گذاری‌اش روی میز، شکل مبل و میز و تلفن، همه‌اش همان‌جور است که همیشه بوده. همه‌چیز جور غریبی، بی‌نهایت غریبی، عادی است… به جز حضور مداوم فاجعه که پشت و پس همه‌چیز پرپر می‌زند. فاجعه که خودت مرتکبش شده‌ای. بالاخره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *