آرشیو نویسنده: majira ya machipuko

دو تا دریای پر غم پیش رومه، داد بیداد

قبل‌ترها خودم توی خواب‌هایم نبودم. خواب‌هایم گاهی بی‌سروته بود و گاهی چفت‌وبست‌دار. گاهی داستان‌های قشنگی هم داشت. ولی هیچ‌وقت خودم نبودم تویشان. یک دوره‌ای این خیلی رفته بود روی اعصابم. به نظرم خیلی به رخ می‌کشید که چه بیرون زندگی‌ام، چه نشسته‌ام به نظاره زندگی و تلاش می‌کنم هیچ‌کاره باشم حتی در زندگی خودم. خواب‌هایم […]

دشمن در خانه

 یکی توییت کرده بود که یکی از پست‌های کانال تلگرام سارینا اسماعیل‌زاده را بعد از مرگش ویرایش کرده‌اند که این‌طور نشان بدهند که فکر خودکشی توی سرش بوده. رفتم چک کردم خودم. بالای پست نوشته شده بود ویرایش‌شده و موس را که نگه می‌داشتی رویش تاریخ لعنتی ویرایش را نشان می‌داد که ۹ روز بعد […]

بی‌ربطیات – وقایع‌نگاری یک جنایت

 «چیز» را بابا آورده بود خانه. مامان فرستاده بودش برود سیب‌زمینی بخرد و بیاورد، و بابا خیلی زودتر از آنچه که باید با یک کیسه عجیب برگشته بود خانه. گفته بود قبل از رسیدن به میدان میوه یک پیرمرد ناآشنایی دیده بوده با یک گاری چوبی پر از سیب‌زمینی. پیرمرده ظاهر ژنده غریبی داشته بود. […]

غوره‌نشده لردبسته

علاقه‌ام به این که «کار»ها را سر آن فرصت معهود انجام بدهم، به علاوه خوشبینی و خوشخیالی‌ام نتیجه می‌دهد که همیشه حس می‌کنم فعلا از انجام کارها معافم، حس میکنم از من توقع نمی‌رود کاری بکنم –من که هر چه نباشد بچه‌ام و فعلا زود است برایم کاری کردن، من که معلوم است عذرم موجه […]

به کشتن خود برخاستن

 تصمیم برای بریدن و کندن از آدمی که عزیز است و نزدیک است یک‌جورهایی مثل خودکشی می‌ماند…  یک‌وقتی که دستیار آموزشی درس Phil 100 بودم می‌خواستم این مقاله لوری پل را برای بچه‌ها توضیح بدهم. سؤال اصلی مقاله این است که معیار عقلانیت تصمیم‌های اصلی و بزرگ زندگی چیست. آدم وقتی می‌خواهد برای چیزی عقلانی […]

بوی گلی مانده است و رنگ نسترنی؟

 فال تولد امسالم این بود. دلم می‌لرزد و نگران می‌شود هی که می‌خوانمش. بیت یکی به آخرش را تکرار می‌کنم که دلم آرام شود. دو یار زیرک و از باده کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی من این مقام به دنیا و آخرت ندهم اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی […]

چرتکه انداختن یا شاید هم آن یادداشت روی در یخچال که «من رفتم»

من Depersonalization disorder دارم. ویکی‌پدیا می‌گوید توی فارسی بهش می‌گویند اختلال زوال شخصیت. اسم بیخودی است به نظرم. حالا نه این که اسم انگلیسی‌اش خوب باشد. فکر کنم من اگر بودم اسمش را می‌گذاشتم زوال خودآگاهی یا یک همچو چیزی. خودآگاهی، self-consciousness، چیزی است که از دست داده‌ام. عادی‌اش این است که آدم حس کند […]

آتیکم بشهاب قبس لعلکم تصطلون

این التهابم همان بلندی گرفتن آخرین شعله است پیش از خاموش شدن… تا که خاکستری به جا ماند از این پس، گهواره ققنوس، یا آتشی که گلستان شود به ابراهیم…