تصمیم برای بریدن و کندن از آدمی که عزیز است و نزدیک است یک‌جورهایی مثل خودکشی می‌ماند… 

یک‌وقتی که دستیار آموزشی درس Phil 100 بودم می‌خواستم این مقاله لوری پل را برای بچه‌ها توضیح بدهم. سؤال اصلی مقاله این است که معیار عقلانیت تصمیم‌های اصلی و بزرگ زندگی چیست. آدم وقتی می‌خواهد برای چیزی عقلانی تصمیم‌گیری کند، می‌نشیند انتخاب‌هایش را می‌گذارد پیش رویش، به هر کدام سودی و وزنی می‌دهد، بعد حساب می‌کند که کدام گزینه سر جمع ارزشمندتر و مطلوب‌تر است و همان را انتخاب می‌کند. آن‌وقت مشکل بعضی تصمیم‌گیری‌ها این است که بعضی گزینه‌ها به کل سیستم ارزش‌گذاری آدم را متحول می‌کنند. بعضی گزینه‌ها اگر محقق شوند، آدم عوض می‌شود، آدم بعد به کل ارزش‌هایش متفاوت است با آدم قبل، جوری که حتی می‌شود گفت آدم نمی‌تواند درک درستی از شرایط بعد از وقوع بعضی گزینه‌ها داشته باشد. مثلاً ارزش‌های فعلی‌ات سرجمع می‌گویند بچه‌دار شدن گزینه مطلوبی نیست، اما آن نسخه آینده‌ات که محبت بچه‌اش جانش را زیروزبر کرده می‌گوید که ارزش‌های آن آدم خام قبلی سطحی و بی‌ارزش بوده‌اند. با کدام سیستم ارزشی باید سنجید عقلانیت این‌جور تصمیم‌گیری‌ها را؟

برای بچه‌ها که می‌خواستم مثالی پیدا کنم که آن حس شهودی پشت مقاله را بفهمند، گفتم یک آدم را که خیلی از او بدشان می‌آید تجسم کنند. آدمی که ارزش‌هایش و شیوه زندگی‌اش و اصل بودنش دلشان را می‌زند. بعد گفتم فرض کنند که من قرصی دارم که اگر بهشان بدهم می‌شوند آن آدم، و در عین حال خوشحال‌ترین و خوشبخت‌ترین آدم روی زمین هم می‌شوند. پرسیدم حاضرند قرص را بخورند یا نه. بیشترشان گفتند نه. انگار آن آدم بعد، آن که این‌طور غریبه و بیگانه است، دیگر خود آدم نیست، یکی دیگر است. و این‌طور است که خوشبختی و خوشحالی‌اش، خوشبختی و خوشحالی کسی دیگر است. آدم نمی‌خواهد خودش را وابگذارد تا کس دیگری خوشحال باشد.

تصمیم برای بریدن و کندن از آن که عزیز است و نزدیک است مثل همین وضعیت است. آدم باید تصمیم بگیرد که خود الآنش را بکشد، کس دیگری شود، که آن کس دیگر، آن بیگانه، خوشحال‌تر باشد. آن خود آینده بیگانه است، غریبه است، چیزهای دیگری برایش مهم است، در دلش شاید محبت غریبه‌ دیگری باشد، آنچه برای ما مهم است را نمی‌فهمد و فراموش کرده، آنچه دل ما را می‌لرزاند برای او بی‌معنی است، غم و شادی آن که جانش به جان ما وصل است، برای او صرفاً اطلاعات کم‌ارزش است —اگر که اصلاً باخبرشان بشود. آدم چطور می‌تواند تصمیم بگیرد که خود الآنش را واگذارد و بشود آن بیگانه دور، به آن خاطر که او خوشحال‌تر است؟ 


تصمیم برای کندن و بریدن از کسی که عزیز نزدیک است به خودکشی می‌ماند… 

چه‌چیز آدم را برای خودش خاص می‌کند؟ این از آن سؤال‌هایی است که آدم حس پشتشان را درک می‌کند اما کمی که تویشان دقیق می‌شود می‌بیند که از دست فکرش درمی‌روند و معنایشان را می‌بازند. هم خودشان هم جوابشان. جایگاه ويژه آدم برای خودش از هیچ خصوصیت و ویژگی بخصوصی نمی‌آید. آدم برای خودش خاص است چون خودش خودش است. به همین سادگی و بی‌معنایی و بی‌دلیلی. آدم برای خودش خاص است چون آگاهی بلاواسطه‌ای هست از این مجموعه احساسات و ادراکات خاص، از این غم‌ها و شادی‌های خاص. چون از پشت این دریچه بخصوص است که جهان دیده می‌شود.

چیست که آن را که عزیز است برای آدم خاص می‌کند؟ که کسی را می‌نشاند در آن جایگاه ویژه نزدیک؟ ته تهش هیچ ویژگی و خصوصیتی نیست که دلیلش باشد. حتی مجموعه منحصربه‌فرد ویژگی‌ها و خصائل هم نیست. آن‌ها مؤثرند، اما ته تهش، یک بی‌دلیلی بی‌توضیح می‌ماند، آن است که این آدم را بند دل آدم کرده، که از بین این همه آدم او را آورده و نشانده در این جای خاص. آدم عزیز خاص است چون عزیز دل آدم است، همان‌طور که آدم برای خودش خاص است چون خودش است. همان‌طور بی‌دلیل و بی‌توضیح.

تصمیم برای گسستن از آن که عزیز است مثل تصمیم برای کشتن خود می‌ماند. تصمیم برای آن است که آن که در این جای خاص نشسته دیگر اینجا نباشد. که این مجموعه فکر‌ها و محبت‌ها و شادی‌ها و غم‌های بخصوص که وصل به دل آدم شده‌اند دیگر دور و نامربوط شوند، که اتصالشان با ادراک و آگاهی آدم قطع شود. تصمیم برای گسستن مثل خودکشی می‌ماند. انگار که آدم دست ببرد و این دریچه را که تصادفاً اینجا گشوده است ببندد.

دسته بندی: دسته‌بندی نشده برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *