من Depersonalization disorder دارم. ویکیپدیا میگوید توی فارسی بهش میگویند اختلال زوال شخصیت. اسم بیخودی است به نظرم. حالا نه این که اسم انگلیسیاش خوب باشد. فکر کنم من اگر بودم اسمش را میگذاشتم زوال خودآگاهی یا یک همچو چیزی. خودآگاهی، self-consciousness، چیزی است که از دست دادهام. عادیاش این است که آدم حس کند «خود»ش مرکز آگاهیاش است. تجربه دیدن شیء مقابلتان احتمالاً دو بخش دارد، یکی آگاهی از آنچه مقابلتان است (همان کیفیات بصری که تجربه میکنید) و دیگری این حس که این شمایید که آن چیز را میبینید. من این دومی را از دست دادهام. اگر هم تا به حال این حس بهتان دست نداده (به عبارت دیگر، اگر تا به حال این حس را از دست ندادهاید)، فکر میکنم بهتر باشد زور نزنید که بفهمید چه میگویم. تجربه آگاهانه آدم چندلایه و پیچیده است. خیلی لایههایش هستند که تا حذف نشوند آدم نمیفهمد که داشته استشان و نمیتواند تجسم کند نداشتنشان چطور است. مثلاً میدانید این دانش که در هر لحظه بدنتان کجاست و اعضای بدنتان چه موقعیتی نسبت به هم دارند جزو تجربه آگاهانهتان است؟ میتوانید تصور کنید که اگر این عنصر از تجربهتان حذف شود حستان چطور خواهد بود؟ بعضیها هستند که این حسشان را از دست دادهاند و احتمالاً برای دیگران سخت است که کیفیت تجاربشان را تجسم کنند.
من حس خودآگاهی ندارم. به این معنا که حس نمیکنم این چیزها که در آگاهیام پدیدار میشوند متعلق به منند. اصلاً حس نمیکنم «من»ای وجود دارد. آگاهیای هست بدون صاحب. از این بدن اگر از تجربهاش بپرسید برایتان میگوید. اما «من»ای در کار نیست. این حس خودآگاهی به چه درد میخورد؟ اگر حذف شود به کجای کار برمیخورد؟ کسی نمیداند. واقعاً کسی نمیداند. اصل آگاهی را کسی درست و حسابی نمیداند به چه درد میخورد. خودآگاهی که خیلی چیز لوکس تجملیای است آن بالای همهچیز.
بوداییها که میگویند که این خودآگاهی توهم مضری است که باید رفع شود. اصلاً آمدهام همین را بگویم، وگرنه از وضعیتم که نوشتهام قبلاً (۱ و ۲ و ۳). بوداییها معتقدند این «من» اسباب رنج است. معتقدند آدم زیاد که در تجربهاش دقیق شود، وقتی عادت کند که ناظر دائمی آن چیزهایی باشد که در آگاهیاش میآیند و میروند، میبیند که هیچ «من»ی آنجا نیست. یکی از حسهایی هم که بعضاً آنها که مراقبه میکنند گزارش میکنند همین حس بیمنی است. منتها آنها از یک حس بسیار خوشایند حرف میزنند و این بیمنی که من تجربه میکنم خیلی غریب و هولناک و وحشتآور است. من خیلی قبلترها، همان موقع که هنوز اسم این وضعیتم را نمیدانستم و سعی میکردم برای دیگران توصیفش کنم، چند باری شنیده بودم از دیگران که مگر این حس خیلی خوشایندی نیست که عرفا و اینها ازش حرف میزنند؟ من نمیدانستم که این حس به آن حس ربطی دارد یا نه. هنوز هم نمیدانم. آن موقعها از این که این حال من شدیداً ناخوشایند است میگفتم لابد فرق دارد. یک دلیل دیگرم هم این بود که من چرا باید آن حسی را تجربه کنم که ملت بعد از کلی سیر و سلوک معنوی تجربه میکنند.
الآن که با مفهوم مراقبه اشنا شدهام میگویم شاید یک ربطی باشد، به این خاطر که فهمیدهام آن کاری که خیلی وقتها در بچگی میکردهام مراقبه بوده. مینشستم و تمرکز میکردم روی تجربهام. آنقدر که پیش چشمم آشناییزدایی میشد و از همه پسزمینه و اطرافش جدا میشد. روی چیزهای ساده کماهمیت. مثلاً پرزهای تو هوا که زیر نور درخشان شده بودند. مثلا شعلههای آتش. مثلا پستصویرها. یک کاری هم که از یک وقتی به بعد یاد گرفته بودم تمرکز کردن روی حسهای درونیام بود. یادم هست که آن زمانی که دردهای رشدم را داشتم میکشیدم روی درد تمرکز میکردم. یادم هست که به خودم میگفتم این هم یک کیفیت است دیگر، مثل تشنگی، مثل خوشحالی، چرا باید ناخوشایند باشد؟ بعد مینشستم و آنقدر روی درد تمرکز میکردم، آنقدر تماشایش میکردم تا فقط کیفیت خالصش به جا بماند، از ارزشداوریای که چسبیده بهش جدا شود. بعدها با خارش هم همین کار را میکردم. مینشستم و حس خارشم را با آرامش تماشا میکردم به جای این که بخارانم خودم را. الآن میدانم که این یکی از تکنیکهای مراقبه است و اتفاقاً خیلی هم به کار کسانی میآید که باید درد مزمن تحمل کنند.
گاهی میگویم شاید این که در آن سن کم آن کارها را کردهام باعث شد که فیوزی آن تو بپرد، سیمی قطع شود، قطعهای آب شود که در نتیجهاش در آن لحظه دوازده سالگیام یکهو جهان زیروزبر شد. این کمی معقولتر کرده برایم وقایع را. یک وقتی که داشتم درباره DPD كتابی میخواندم دیدم خیلیها میگفتند بعد از ماريجوانا کشیدن بیماریشان شروع شده. همیشه متعجب بودم که خب من چرا آنطور شدم. چند وقت پیش یک باری شنیدم که سم هريس میگفت که سایکودلیکها برای آنها که مستعدش باشند میتوانند آسیبهایی ایجاد کنند، همانطور که مراقبه میتواند. بیشتر از این حرفش را باز نکرد که ببینم جزئیاتش چیست و آیا بالاخره این دو به هم ربط دارند یا نه. من هم پیاش را نگرفتم دیگر.
خیلی وقت است که پیاش را نمیگیرم دیگر. خیلی وقت است که سعی میکنم بهش فکر نکنم. سعی میکنم نادیدهاش بگیرم. حتی آنوقتی که حس شدید ترسناک خودش را به رخ میکشد فقط سریع حواسم را منحرف میکنم که یادم برود. دیگر حرفش را نمیزنم با کسی. حتی سعی میکنم دیگر به صورت نظری هم بهش فکر نکنم. هر مطلب و بحث و مقالهای را که به خود و خودآگاهی میپردازد نادیده میگیرم. چرا؟ بخشیش همان کار همیشگیام که میخواهم از کارهای واقعی، از زندگی اصلی «فعلا» اجتناب کنم، تا «آماده»اش شوم. یک بخش دیگرش هم ترس. حقیقتش همیشه از این که تنها باشم میترسم. از این که کاری فقط به من محول شده باشد و بدانم که نمیتوانم روی کمک کس دیگری حساب کنم میترسم. و توی این وادی حس میکنم تنهایم، تنهای تنهایم. هیچ تجربه مشترکی نیست که بتوانم رویش حساب کنم، هیچ زمین سفتی زیر پایم نیست، زمینی که بدانم دیگران هم رویش ایستادهاند. حس میکنم اگر در موردش بخوانم باید قاضی درستی و نادرستی حرفها و نظریهها باشم. خودم یکه و تنها. و این میترساندم. مخصوصاً که این تجربهها برای خودم هم گنگ و گیجکنندهاند. آنقدر همهچیز عجیب و نامفهوم و از فهم متعارف دور است که دائم به تجربه خودم هم شک دارم.
یک ترس دیگر هم دارم. انگار حس میکنم که این «من» نیمبند قلابی، همین خودی که سعی میکنم بهش بچسبم، همان خودی که صرفاً عبارت است از فراموشی بیمنی، برای زندگیام مفیدتر است. حس میکنم اگر شروع کنم دوباره به حس و تجربهام فکر کنم ممکن است رشته زندگیام از دستم خارج شود و نمیدانم از کجا ممکن است سردربیاورم.
این ترم دستیار آموزشی کلاس فلسفه مقدماتی بودم. استاده موضوع «شخص» را برای کلاس انتخاب کرده بود. نظریههای فلسفی مختلفی را که هر کدام به نوعی به این موضوع ربط داشتند مطرح میکرد. یک بخش کلاس هم راجع به self بود. حرفهای هیوم را خواندیم (آنجا که میگوید نمیتواند برای این «خود» مبنایی پیدا کند) و بعد هم نظریههای فلسفی بودایی را که میگویند هیوم ازشان متأثر بوده. وقتی که مجبور شده بودم بخوانمشان، و میدیدم که واقعاً از حیث نظری هم به نظرم معقول میرسند، از سرم گذشت که چرا خودم را به یکباره رها نمیکنم و غرق نمیکنم توی این حسی که در وجودم هست و میتواند با این نظریهها همخوان باشد؟ همین حسی که هی میخواهد سربرکند و هی خفهاش میکنم؟ بعضی همه زندگیشان را ول میکنند و میروند دنبال همینها، من چرا نتوانم این راهی را که از سر تصادف یا بدشانسی یا کارهای کلهخرانه بچگیام تویش افتادهام دنبال کنم؟ من نکنم چه کسی؟ آدم از من بیتعلقتر هست؟ بیتعلق که میگویم به نظر میآید خیلی آزاد و رها هستم. نیستم. دست و پایم همه زنجیر است. زنجیر ترس و تکلف. ترس از جواب پس دادن به «آدمبزرگها»ی زندگیام. ولی جز آن هیچی نیست. درستترش آن بود که میگفتم دلبستگی هیچ ندارم. دلم بند هیچ جا و هیچ کس و هیچ گروه و هیچ فعالیتی نیست. آن تعلقهایی که دارم، همان ترسها و تکلفها، مگر جلوی این ماجراجوییهای ذهنی را میگیرند؟ نه. فقط در یک صورت ممکن است بگیرند: آن هم این که در اثر آن ماجراجوییها آن تنها ترس دیگرم محقق شود: این که دیوانه شوم. از دیوانگی میترسم. البته آن وقتهایی که به دیوانگی فکر میکنم (که کم هم نیستند) یک حس آرامشی بهم دست میدهد. حس رهایی از همه آن ملاحظات و تکلفها. اما میدانم که دیوانهها از بیرون رها به نظر میرسند. و میترسم که دیوانگی من برای خود دیوانهام خوشایند نباشد. میترسم که دیوانگیام دره سیاه پرخار بیانتهایی باشد. و میترسم که در دیوانگی اگر باز شد، اگر زمین سفت از زیر پای آدم خالی شد، دیگر نشود درستش کرد. دیوانگی… به کل ماجرای دیگری است…

