آرشیو ماهانه: اکتبر 2015

apocalyptic

و یک روز هم مرد پاکشان و لخ‌لخ‌کنان آمد، کلید را در قفل چرخاند و در قفس را باز کرد. پرنده نگاهش را چرخاند دور باغ، و … هجوم وحشی تمام دنیای غریبه میخکوبش کرد. بعد از آن نمی‌دانست به کدام امید، کدام خشم را باید به آواز تبدیل کند. دیگر نخواند.

from within

یکی دو ماه پیش بود. دراز کشیده بودم توی رختخواب و خوابم نمی‌برد. نمی‌دانم چطور شد که تصمیم گرفتم شروع کنم از این جمله‌های مثبت‌اندیشانه تکرار کنم برای خودم، بلکه این ناخودآگاه ترس‌خورده‌ام آرام بگیرد کمی. شروع کردم: «آدم‌ها خوبند، آدم‌ها من را دوست دارند، آدم‌ها با من مهربانند…». وسطش یک دفعه توجه کردم که […]

باتلاق

یک هفته گذشته را صرف غرق نشدن کرده‌ام. نه، صرف تلاش برای غرق نشدن. نه، صرف تماشا کردن خودم که غرق می‌شوم و تکرار کردن این که نباید غرق شوم و دیدن این که هیچ تلاشی نمی‌کنم برای غرق نشدن. از غرق شدن که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؟ از روز را به هیچ […]