یک هفته گذشته را صرف غرق نشدن کردهام. نه، صرف تلاش برای غرق نشدن. نه، صرف تماشا کردن خودم که غرق میشوم و تکرار کردن این که نباید غرق شوم و دیدن این که هیچ تلاشی نمیکنم برای غرق نشدن. از غرق شدن که حرف میزنم از چه حرف میزنم؟ از روز را به هیچ گذراندن، نه هیچ کاری، نه هیچ فکری، نه هیچ حسی، کرختی محض. سریال میبینم، میگویم این آخرین قسمت است ببینم و بروم سر کارهایم، میآیم بروم سر کارم میبینم دلم نمیخواهد، برمیگردم یک قسمت دیگر میبینم، دوباره میروم سر کارم، عذاب وجدان هم به حال بد قبلم اضافه شده، بیشتر دلم نمیخواهد کار کنم، دوباره برمیگردم سمت سریال. هی به تدریج هم منگتر و کرختتر میشوم. چرخه کامل و بینقصی است. جای سریال باید الکل باشد تا به صورت قابل عرضهای بدبخت محسوب شوم. خوشبختانه محیط اجازه نمیدهد. و من هم ترجیح میدهم حتی در بدبخت بودن هم آماتور باشم.
چرا هیچچیز دلم نمیخواهد؟ چرا هیچچیزی جالب نیست برایم؟ چرا از آدمها گریزانم؟ چرا از آدمها به تنهاییام پناه میبرم و توی تنهاییام هیچچیز نیست؟ چرا خلوت خودم اینقدر تهی و نکبتبار است؟ چرا حتی ناراحت نیستم از چیزی؟ چرا هیچ فکری نمیگذرد از سرم؟ چرا افسردگی من باید اینطور ساکن و کرخت باشد؟ چرا باید در خلاء آویزان شوم هر بار؟ این باتلاق چیست که هر بار میآید سراغم؟ یک دوره تماشا میکنم غرق شدنم را و بعد بدون آن که به اختیار من باشد کشیده میشوم بیرون و میمانم با وقت تنگی که بیشترش را آن باتلاق بلعیده و حس خجالت از خودی که برایم به جا گذاشته؟
دارم میروم مسافرت. خوشحالم که دارم از اتاقم، و از پشت میزم، از توی این باتلاق میروم. امیدوارم همراهم نیاید.

