یکی دو ماه پیش بود. دراز کشیده بودم توی رختخواب و خوابم نمی‌برد. نمی‌دانم چطور شد که تصمیم گرفتم شروع کنم از این جمله‌های مثبت‌اندیشانه تکرار کنم برای خودم، بلکه این ناخودآگاه ترس‌خورده‌ام آرام بگیرد کمی. شروع کردم: «آدم‌ها خوبند، آدم‌ها من را دوست دارند، آدم‌ها با من مهربانند…». وسطش یک دفعه توجه کردم که یک‌جور مقاومت شدیدی توی دلم احساس می‌کنم. مقاومتی که آدم در برابر دروغ حس می‌کند. مثل مقاومت بچه‌ای که می‌داند می‌خواهند خرش کنند و عصبانی است؛ مثل آن‌وقت‌ها که مهمانتان می‌خواهد برود و به تو می‌گویند یک‌سر می‌رود بیرون و زود می‌آید، و تو می‌دانی که دروغ می‌گویند. خیلی عجیب و شوکه‌کننده بود برایم. واقعاً فکر نمی‌کردم این‌طور عمیق عکس آن جمله‌ها را باور داشته باشم. البته می‌دانستم که از همین ناحیه است که می‌ترسم همه‌اش -بالاخره یک چیزی بود که به نظرم رسیده بود باید شروع کنم آن وردها را خواندن- اما فکر نمی‌کردم باورم این‌طور قوی و شدید و این‌طور «رو» باشد.
واقعیتش این است که از آدم‌ها می‌ترسم. خیلی می‌ترسم. نمی‌دانم توی سرشان چه می‌گذرد و در مواجهه باهاشان همه‌اش نگرانم که از من بدشان می‌آید. فکر می‌کنم دستم رو شده جلویشان و می‌دانند من چه آدم مزخرفی هستم. خجالت می‌کشم خودم را نشان بدهم اصلاً. می‌خواهم یک‌جوری جمع شوم توی خودم که کسی مرا نبیند. توی خیابان که راه می‌روم، مردم را که از روبرو می‌آیند مثل دشمن‌های توی بازی‌های کامپیوتری می‌بینم، مترصدم که یک‌دفعه تیر نیاندازند سمتم. آشنا و غریبه، دوست و بیگانه، صمیمی و غیرصمیمی، نزدیک و دور هم ندارد. همه را فکر می‌کنم که درونم را دارند عیان می‌بینند و به نظرشان می‌آید که چه آدم خجالت‌آوری هستم. البته این‌ها که می‌گویم خیلی ناخودآگاه است. آنچه عملاً اتفاق می‌افتد این است که مثلاً با یکی که دارم حرف می‌زنم یک لحظه حرکت چشم‌هایش را که نگاهم می‌کند می‌بینم و غریبگی و ناامنی پخش می‌شود در فضای دلم. حالا خودم هم می‌دانم که احتمالاً درست نیست این تصوراتم. اصلاً همین که این کلمات را دارم می‌نویسم، مورمورم شده از میزان دیوانگی احتمالی خودم. اما باز هم موقع ارتباط با آدم‌ها نمی‌توانم جلوی احساسات ناخوشایندم را که رم می‌کنند و من را می‌کشند، بگیرم. می‌دانم که نباید این‌طور باشم، اما این‌طورم. 
این‌جور می‌شود که حرف زدن با آدم‌ها مثل امتحان دادن است برایم. یک‌جور امتحان شفاهی دادن. که حالا گیرم که نمره‌ات هم بد نشده باشد، تهش می‌بینی انرژی گرفته ازت. بعد از مواجهه با آدم‌ها، که می‌آیم توی خلوت خودم، که می‌رسم به خانه، می‌بینم که چقدر خسته‌ام. می‌خواهم زار بزنم از خستگی و بی‌چارگی و استیصال. می‌خواهم دست از سرم بردارند همه. دلم می‌خواهد چشم همه «آدم‌های جهان» را ببندم. چشم‌های درشت، تیزبین، شریف و سرزنش‌گرشان را.
پی‌نوشت: یک پروژه‌ای هست به اسم اصلاح تمایل شناختی (CBM). هدفش این است مغز را عادت بدهد که چیزهای خوشایند را بهتر رصد کند. یکی از تمرین‌هایش این است که بین همه صورت‌های اخمو، آن صورتی را که خندان است پیدا کنی. این تمرین را که می‌کنم (روشن است که دارم به همه دستاویزها متوسل می‌شوم دیگر؟)، به تدریج سریع‌تر می‌شوم توی پیدا کردن صورت‌های خندان. اما احساسم موقع نگاه کردن به صورت‌های خندان ناراحت‌کننده‌تر است. آن‌ها که اخم کرده‌اند، آن‌ها که مضطرب‌اند، انگار خودشان مشکل دارند، انگار سرشان به خودشان گرم است. آن‌ها که می‌خندند، آن‌ها که رویشان گشاده است و من نمی‌توانم مثل آن‌ها تحویلشان بگیرم معذبم می‌کنند؛ آدم‌های محترمی که می‌بینند رفتارهای خجالت‌آور من را و تعجب می‌کنند. خجالت می‌کشم ازشان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *