خواب دیدم یک زرافه کوچولو داشتم. داشتم به فکوفامیل نشانش میدادم و میگفتم «شب کودتا به دنیا اومده. اسمشو گذاشتیم گولن».
آرشیو ماهانه: جولای 2016
دستهبندی نشده
بیربطیات
بشقابم را دادم دست مادر. بشقاب خالی پدرم را هم دادم. پدرم زودتر شامش را تمام کرده بود و نشسته بود جلوی تلویزیون. مادر صدا زد: «نمیخوری؟ جمع کنم؟». برادرم مکثی کرد، سبکسنگین کرد و سرآخر گفت نه. مادر بشقاب غذای دستنخورده را خالی کرد توی دیس. بندوبساط سفره را گذاشت توی سینی دایرهای بزرگ […]
فرزندم، پایاننامهات را چنان بنویس که دلت بخواهد به کسی تقدیمش کنی. بوس، لقمان

