زن‌ها برای کارهای خانه‌شان آداب دارند. برای کارهای ریز روزمره‌ای که هر روز باید تکرارش کنند، آگاهانه یا ناخودآگاه، شیوه و روشی پیدا کرده‌اند یا از مادرهایشان به ارث برده‌اند، روشی که به نظرشان می‌آید روش «درست» انجام کارهاست. وقتی یک غریبه دارد همان کار را به شیوه دیگری انجام می‌دهد، می‌توانی ببینی‌شان که –اگر طاقت بیاورند و چیزی نگویند– با نارضایتی نگاهش می‌کنند و آرام‌وقرار ندارند. بعضی‌شان دلایلی هم دارند برای آن نحو انجام دادن کارها، برای این که چرا روش خودشان روش درست است. یادم هست یک بار داشتم خانه کسی ظرف می‌شستم، بعد که کارم تمام شد ابر را گرفتم زیر آب و شستم؛ درآمد که «عه تو هم آخر کار ابر را می‌شوری؟ بعضی‌ها می‌گویند بهتر است کف تویش بماند که ضدعفونی شود، ولی من به نظرم کف‌هایش را بشوری تمیزتر است». من به ابر توی دستم نگاه کردم و با خودم فکر کردم نه تا به حال به این که بعد از اتمام ظرف شستن چه باید کرد فکر کرده‌ام، نه در این‌باره نظر خاصی دارم.
چند سالی هست که به این قضیه دقت کرده‌ام. همیشه به عنوان یک ویژگی مفرح زن‌ها توجه‌ام را جلب کرده؛ اما اخیراً از یک جهت دیگر برایم جالب شده. چندوقتی است که توجهم متمرکز شده روی روال و رویه داشتن، چه برای انجام کارهای مختلف خرده‌ریز، چه در مقیاس‌‌های بزرگتر برای چطور گذراندن روزها و هفته‌ها و ماه‌ها. به نظرم رسیده بهترین راه پرهیز از سردرگمی و اضطراب همین است که آدم یک روال معتادی داشته باشد، یک قالب همیشگی و ثابت برای محتوایی خطی و به‌پیش‌رونده. این چندوقته هرجا را که نگاه می‌کنم چیزهایی که به این مسئله ربط داشته باشند توجه‌ام را جلب می‌کنند. فیلم ژان دیلمان را هم که دو سه ماه پیش می‌دیدم همینش برایم جالب بود. زمان فیلم سه ساعت بود و توی این سه ساعت سه روز زندگی یک زن روایت می‌شد. گمانم توی کل فیلم کمتر از پنج دقیقه حرف زده می‌شد. فیلم اعتراضی بود به روزمرگی‌ای که کل زندگی زن‌ها را تشکیل می‌دهد، اما من حواسم به این بود که زن چطور بعد از تمام شدن آشپزی‌اش میز آشپزخانه را تمیز می‌کند و هر روز فلان موقع تا فلان موقع پنجره اتاق را باز می‌گذارد و هر شب توی فلان ساعت چند رج از بافتنی‌اش را می‌بافد (گمانم کارگردان فیلم اگر می‌فهمید چنین مخاطبی داشته فیلمش واقعاً متأسف می‌شد). اگر روال و رویه روزانه معطوف یک‌جور تفکر یا فلسفه‌ای باشد که دیگر تماشا کردنش واقعاً اسباب لذتم می‌شود. توی بینوایان فصلی که بیشتر از همه خوشایندم بود و بیشتر از بقیه خواندمش آنجا بود که احوالات و زندگی اسقف دین‌ی را وصف می‌کرد.
البته این توجه کردن به روال و نظم و برنامه داشتن چیز جدیدی نیست برایم. تا یادم هست من همه‌اش در حال برنامه‌ریزی بوده‌ام. همه‌اش توی سرم داشته‌ام مرور می‌کرده‌ام که روزهایم را چطور بگذرانم که همه کارهایی را که می‌خواهم، انجام بدهم و بعد هم کلی وقت گذاشته‌ام که برنامه را قشنگ و مرتب روی کاغذ یا توی کامپیوتر بنویسم؛ اما هیچ‌وقت موفق نشده‌ام برنامه‌هایم را عملی کنم. از روزی که زمان شروع برنامه‌هایم بوده هر روز یک بهانه‌ای پیدا کرده‌ام برای انجام ندادن برنامه و سرآخر هم برنامه‌هه را انداخته‌ام دور.
فکر می‌کنم –سوای این که مدوامت در انجام هر چیزی بالاخره کار سختی است– دو دلیل باعث شده که هیچ‌وقت موفق نشوم. اولیش این است که همیشه به جای این که از عمق شروع کنم، از سطحی‌ترین لایه شروع کرده‌ام نظم دادن. یعنی به جای این که یک کلیاتی را در نظر بگیرم که باید انجامشان دهم، هی به نحوه انجام جزئیات فکر کرده‌ام و خواسته‌ام خودم را مجبور کنم که آن جزئیات را پیاده کنم. مثلاً به جای این که به خودم بگویم می‌خواهم هر روز مدتی کتاب خوانده باشم و یک فیلم دیده باشم و فلان، هی سعی کرده‌ام خودم را مجبور کنم که حتماً از فلان ساعت تا فلان ساعت باید فلان کتاب را بخوانم، بعد از بهمان ساعت تا بهمان ساعت آن فیلم را ببینم و الخ. نتیجه‌اش یک برنامه خشک و نامنعطفی شده که یا همه‌اش اجرا می‌شود یا کلش دور انداخته می‌شود. برنامه‌ای که آنقدر دست‌وپاگیر بوده است که اصلاً دنبال بهانه می‌گشته‌ام که انجامش ندهم. آدم اگر بتواند مدتی خودش را به انجام کارهایی ملزم کند، حتی اگر برنامه دقیقی هم برای انجامشان در ذهن نداشته باشد، به تدریج روالی را که بیشتر از همه باب طبعش است پیدا می‌کند. مثل راه‌های روستایی، که مسیری که سهل‌تر و مناسب‌تر است بعد از مدتی پاکوب می‌شود و راهی درست می‌شود.
دلیل دوم، که یک‌جورهایی هم به اولی مربوط است، این است که همیشه برای اراده نقش زیادی قائل بوده‌ام. همیشه به جای این که بگردم ببینم که «چرا» یک برنامه عملی نشده، فکر کرده‌ام که اراده‌ام ضعیف است و نمی‌توانم برنامه‌هایم را اجرا کنم (کلاً به این نتیجه رسیده‌ام که تأکید زیاده بر اراده و تلاش باعث می‌شود که اتفاقاً آدم موجود تنبل‌تر و بی‌اراده‌تری از آب دربیاید). اگر برنامه‌ای محقق نمی‌شود شاید مشکلی سر راه انجامش هست که آدم موقع برنامه‌ریزی و از بیرون تماشا کردن روزهایش نادیده‌اش گرفته. اگر تصمیم گرفته‌ای که کتاب‌هایت همیشه توی فلان قفسه مرتب باشند و می‌بینی که همیشه پخش و پراکنده‌اند اطرافت، شاید به خاطر این است که قفسه کتابت جای مناسبی نیست، از میز تحریرت دور است مثلاً. خیلی وقت‌ها آدم به جای این که بچسبد به صورت و ظاهر برنامه‌اش و بخواهد به زور اراده برنامه نچسبی را به خودش قالب کند، باید برود در عمق و ببیند که در اصل چه‌چیزی را می‌خواهد به دست بیاورد و سهل‌ترین راه محقق شدن آن چیز چیست. خیلی وقت‌ها موقع این کار می‌بینی این که برنامه‌ها شکست می‌خورند به خاطر این است که خودت را درست نمی‌شناخته‌ای و نمی‌دانسته‌ای دقیقاً دنبال چه‌چیزی هستی. مثلاً فکر می‌کرده‌ای خوشگلی برایت از همه‌چیز مهم‌تر است و این که این قفسه کتاب فلان‌جای اتاق باشد که از همه‌جا قشنگ‌تر است، برایت بیشترین اهمیت را دارد؛ اما بعد از مدتی می‌بینی این قشنگی آن‌قدر برایت اهمیت ندارد که بخواهی به صورت مداوم برایش هزینه کنی و بلند شوی کتاب‌هایت را بگذاری سرجایشان، نتیجه‌اش اتاقی است که در اکثر موارد به خاطر به‌هم‌ریختگی خیلی هم زشت است. یعنی می‌بینی در طولانی‌مدت واقعاً راحتی را به قشنگی ترجیح می‌دهی. اگر بخواهی به زور اراده خودت را فروکنی در قالب تنگ چیزهایی که مناسبت نیست و یا حتی درواقع نمی‌خواهی‌شان، شروع‌نکرده محکوم به شکستی.

این‌ها که می‌نویسم منظورم این نیست که اراده مهم نیست. کل پست قبل در ستایش فضیلت خاک‌گرفته اراده و تلاش و تأکید بر زیاده لی‌لی به لالای خود نگذاشتن است؛ دارم می‌گویم آدم باید بداند چه جاهایی است که نقش اراده مهم است. اگر بخواهی جاهایی هم که مشکل از جای دیگری است تقصیرها را بیاندازی گردن ضعف اراده، آن‌چنان وامی‌دهی که حتی جاهایی هم که از پسش برمی‌آیی نمی‌توانی خودت را مجبور کنی به تلاش کردن. کلاً –همان‌طور که در یک فراز دیگری هم خدمت خواهران و برادران عزیز عرض کرده بودم– آن‌هایی که بازی ساده‌تر را انتخاب می‌کنند و با جدیت ساده‌دلانه انجامش می‌دهند رستگار می‌شوند، نه آن‌ها که خلاف.

1 دیدگاه برای “در آداب آدابمندی

  1. رها میگوید:

    آقا ما اینو خییییلی دوس داشتیم! نگفته از دنیا نریم یهو! بعد مدت های زیاد یه چیزی بود که آدم بخونه بهش فکر کنه. ما هم که مرض عشق به چیزی که بشه بهش فکر کرد داریم می دونی که…. 😀

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *