با هدو حرف میزدیم دیشب. پرسید اینها که الآن مینویسم و اینطور که الآن مینویسم، یعنی آن بدحالی و زبانبستگی و قلمشکستگیام که قبلاً حرفش را میزدم تمام شده؛ گفتم که آره، خیلی بهتر شدهام. واقعاً هم شدهام؛ اما چیزی که هست این که چیزی از دست رفته است انگار (و این جمله را که مینوشتم یک قید «برای همیشه» هم داشت که پاکش کردم. آن ذاتاً خوشبین و امیدواری که من باشم). چیزی گم شده. بین من و کلمات فاصله افتاده. شدهام از دسته آن آدمهای غریبهای که توی مدرسه و توی دانشگاه و همهجا از دور نگاهشان میکردم، از ورای خط پررنگی که جدایمان میکرد: آدمهایی که بین فکرشان و کلمات فاصله بود، که با کلمات فکر نمیکردند، که منمن میکردند برای گفتن آنچه میخواستند بگویند و باید کلمه، جمله پیشنهاد میکردی بهشان و میگفتند «آفرین! همین است!». آن تکه خودم که آنور خط جامانده این تکه را که رانده شده اینور خط نگاه میکند و غصه میخورد. برای من هیچوقت بین فکر کردن و حس کردن و محتوای به قالبزبانآمده فکرها و حسها، بین بودن و توصیف بودن فاصلهای نبوده. نمیگویم هرچه بوده کلمه بوده؛ من همانوقت هم که زبانم از همیشه بازتر بود، نشانی نوشتههایم «چمدان» بود که «سخت است فرو کردن فکرها و حسها به قالب تنگ کلمات و جملهها، انگار که لباسها و یادگاریها را به چمدان کوچک». اما آنموقعها آنچه حس میکردم ناتوانی خود زبان بود، نه ناتوانی من از زبان. زبان، انگار که مرکب رام و راهوار و نجیب، همیشه آماده بود، اما چه میشد کرد که توانش کم بود و همیشه چیزی بود که بریزد و پخش زمین شود و او نتواند با خودش ببرد تا زمانها، تا جاهای دیگر. الآن؟ الآن زبان، کلمات، عبارات چموش شدهاند، درمیروند از دستم؛ میخواهمشان، نیستند؛ میبینم که آن دورترها برای خودشان به چرایند و من –خیلی وقتها– خستهام از دنبالشان دویدن. خیلی وقتها، نگاهی میکنم به فاصله و بیخیال میشوم، خودم مینشینم کنار این بار روی زمین مانده، تا باد و باران و زمان بیاید و ذرهذره بفرساید و ناپدیدش کند.
از کی اینطور شد؟ از همان سالهای سیاه. آن وقت که برای اولین بار فاصله افتاد بین من و کلمات. آن وقت که هجوم فکرها و احساسات آنقدر مهیب شد که خودم هم ازشان جا ماندم، چه برسد به کلماتم. آنوقت که اولین فاصله افتاد بین من و کلمات، و این فاصله آنقدر زیادتر و زیادتر شد تا من تکوتنها ماندم توی بیابان ساکت و بیصدا و کر.
الآنها مینویسم باز. فرض کردهام بر خودم نوشتن را، با چنگ و دندان آویختن به این ریسمان متینی که نمیدانم سر زلف کیست، اما میدانم که رها کردنش برای من پایین رفتن است و غرق شدن. ریسمانی که پرگره شده این زمانها، دستانم را زخم میکند، اما من، نمیدانم به نفرین –یا آفرین– چه کسی، چارهای جز گرفتنش ندارم. نمیدانم این زخمها و این گرهها از ظاهر نوشتههایم پیداست یا نه، شاید نباشد، اما هست. نوشتن زمین سفت زیر پایم نیست دیگر؛ ریسمانی است که آویختن از آن خستهام میکند. نشانش؟ این همه پست نصفهکاره، این همه نوشته نیمهمانده که رها شدهاند گوشه و کنار لپتاپ و بعضی هم گوشه و کنار ذهنم. تا وسطشان خودم را کشانکشان رساندهام و بعد از خستگی نا نمانده برایم، ولشان کردهام که یک وقت دیگر برگردم سراغشان. هرچیز جدید هم که بخواهم بنویسم میبینم پیشنیازش حرفی است که توی یکی از همان نوشتههای نیمهکارهٔ رهاشده میخواستم بگویم…
اما خوب میشوم. میدانم. در من یک ابله کوچک همیشه خوشبینی هست. اگر سر ریسمان را دوباره به چنگ آوردهام، به زمین سفت هم خواهم رسید روزی. بلند بگو انشاءالله! چی؟ «الله؟»؟ خود خارجیها هم میگویند انشاءالله، ابله!

