ذهن آدمی ایز عه بچ. حکمت چینی
ذهن آدم آدم را گول می‌زند. آدم نمی‌تواند آسوده‌خاطر باشد از دست ذهنش. نمی‌تواند مطمئن باشد که خودش می‌داند دلیل کارهایش چیست، که چه چیزی افسارش را گرفته این‌ور و آن‌ور می‌برد. آدم فکر می‌کند یک فکر و خیال نامعقول و مریضی را گرفته با ناخن از گوشت دلش کشیده بیرون، بعد از چند وقت می‌بیند همان فکر و خیال، تغییرشکل‌داده و موذی‌تر، یک جای مخفی‌تری از وجودش نشسته و دارد راه می‌بردش. و معمولاً این‌طور است آدم وقتی این را می‌فهمد که آن ساخته‌ای که آن فکر و خیال علم کرده با ضربه واقعیت می‌ریزد و آوار می‌شود (که محک مریض بودن فکرها و تمایلات این است که کفاف دنیای واقعی را بدهند یا نه). بعد آدم عکس‌های قبل از واقعه را که نگاه می‌کند یک‌هو همان موجود موذی تغییرشکل‌داده را می‌بیند که یک گوشه تصویر لابلای هیاهوی جمعیت پنهان کرده خودش را، چهره‌اش تار و محو است —فوکوس دوربین جای دیگری است— اما از برق چشم‌هایش معلوم است که زل زده به دوربین، تنها کسی که دارد به دوربین نگاه می‌کند.
من آدم صادقی‌ام. به خودم کم دروغ می‌گویم. آن‌وقت‌ها هم که دارم کم‌محلی می‌کنم به واقعیت —از سر بی‌تقوایی، یا جوگیری یا هرچه— آن صدای واقع‌بینانه‌ای که توی دلم دارد می‌گوید «اما…» به سطح خیلی نزدیک است. اما پیش آمده که این‌جور بد خورده باشم از ذهن خودم. و فکرش را که می‌کنم می‌بینم آن وقت‌هایی که این‌طور فریب ذهنم را خورده‌ام همه‌شان به معنا مربوط بوده‌اند. به این که خواسته باشم معنایی را پیدا کنم برای زندگی‌ام، هویتی را پیدا کنم برای خودم، طرحی را بریزم که نقش زندگی‌ام بشود. چرا این‌طور است؟ چرا در این‌جور موارد این‌طور احمق می‌شوم، اینقدر ناحساس می‌شوم به دروغ‌گویی به خودم؟ به نظرم چون معنا اساساً دروغ است. معنا لباسی است که به واقعیت می‌پوشانیم تا با تن عریانش مواجه نشویم. به معنایی راضی شدن تسلیم کردن هوشیاری است، دست شستن از زیرکی و رندی است. عنان مطلقاً به معنایی سپردن به آغوش کشیدن امنیت خوش‌دلانه و ساده‌دلانه است… ایرادی هم ندارد البته. باید کرد این کار را. باید این چند روز زندگی را سر کرد جوری. منتها من انگار نمی‌دانم آن موقعی که دارم فتیله صداقت را پایین می‌کشم کجا باید دست نگه دارم.
دسته بندی: دسته‌بندی نشده برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *