فکر میکنم آگاهی در اکثر موارد چیزی بیشتر از یکجور تجمل نیست. دارم از مغز و ذهن انسان حرف میزنم. فکر میکنم در خیلی از موارد این که آن چیزی که اسمش «من» است باخبر باشد که چه دادههایی دارند پردازش میشوند و چطور پردازش میشوند و نتیجه پردازش چیست، هیچ اهمیتی ندارد (و در واقع باخبر هم نمیشود یا اگر بشود خیلی با تأخیر باخبر میشود). مثل گزارش دادن به یک مقام مافوق تشریفاتی که بود و نبودش تأثیر زیادی در عملکرد شرکت ندارد. نمیدانم این فکر و احتمالاً فکرهای هماهنگ ملازمش کی به تدریج رسوب کرده در من، اما اولین بار را که خیلی به وضوح حسش کردم یادم هست. پنج، شش ماه پیش بود. داشتم از پارک روبروی خانهمان میگذشتم. پارک راههای آسفالتی باریک و پیچانی دارد که دو طرفشان درختهای زبانگنجشک کاشتهاند. طبق معمول همیشهام داشتم با سر زیر انداخته و قدمهای تند از یکی از این راهها میگذشتم که یک دفعه سرم را چرخاندم و با باغبانی که آنطرفتر توی چمنها ایستاده بود چشمدرچشم شدم. چند لحظه بعدترش با خودم فکر کردم چه شد که سرم را گرداندم. نگهبان را پیش از سر بلند کردن و چرخاندن اصلاً ندیده بودم و اینطور سر گرداندن ناگهانی و بیدلیل هم اصلاً کار معمولی نیست برایم. احتمالاً اتفاقی که افتاده بود این بوده که از گوشه چشم موجودی با دو تا چشم را دیده بودهام و پیش از آن که بفهمم که دیدهامش سرم را گرداندهام و این بار طوری دیدهامش که خودم هم بفهمم.
حالا قصدم از نوشتن اینجا دفاع از این نظر نیست؛ این یک زاویهدید کلی است که تا حدی برای خودم هم مبهم است. میخواهم از نتایج مفرحش برای خودم بگویم. یک کاری که بعد از توجه به این قضیه میکنم و برایم لذتبخش است این است که روندی را که طی شده و من ازش بیخبر ماندهام دوباره برعکس و آگاهانه طی کنم. میخواهم بفهمم این وسط چه اتفاقهایی افتاده که من نفهمیدهام. مثلاً یکهو میبینم که بیهوا یاد آن دختره تپل توی خوابگاه افتادهام. بعد دنبال دلیلش میگردم و میبینم توی این کتابی که پیش رویم است چشمم خورده به کسی که اسم فامیلش قهرمان است، و من یاد دلآرا قهرمان افتادهام و اسم آن دختره هم دلآرا بوده. یا مثلاً میبینم که یکدفعه توی دلم احساس خوشحالی کردهام، بعد نگاه میکنم میبینم صدای زنگ خانه مامانبزرگم آمده و این صدای زنگ برای من ملازم آمدن کسی است که از آمدنش خوشحال میشوم. اینها تحلیل نیست، که یعنی با خودم فکر کنم «لابد» این روند طی شده، خیلی به قطعیت میفهمم که اینطور شده. انگار که چیزی را که هنوز در سطح است، فرصت کنم قبل از آن که ناپدید شود و برود در اعماق ببینم. کار خوشایندی است برای من، هرچند که نتایجش را (مثل همین مورد آخری) خیلی دوست نداشته باشم. چیزی که باعث میشد مرتب انجامش بدهم همین جالبی و خوشایندیاش بود. اما به تدریج میبینم که نتایج خیلی خوب و مفیدی هم داشته است. صرفنظر از شناخت بهتری که آدم بعد از مدتی از خودش پیدا میکند، حاصلش یکجور پذیرش و یکجور صداقت تاموتمامی است. خیلی ساده میپذیری که فلان احساس را داری، یا واقعاً فلان جور فکر میکنی. صداقتی که به این ترتیب به دست میآوری صداقت بیپیرایه و بیادا و اصولی است (همانطور که از تعریف صداقت برمیآید که باشد)، با ژست صداقت و با فرض کردن صداقت بر خودت به خاطر این که باور داری صداقت ارزشمند است فرق دارد. همین صداقت است که نبودش به نظرم مادر تمام فسادهای جهان است (پدرشان را نمیدانم هنوز). این پذیرش بیسروصدا و ساده خیلی تکلیف آدم را با خودش معلومتر میکند و زندگی آدم را بیگرهتر میکند.
البته واقعاً معلوم نیست که این صداقت کاملاً معلول این بازی باشد. این صداقت با طبیعتگراییای که آن دیدگاه بالا در مورد آگاهی ازش درمیآید و این بازی را نتیجه میدهد، خیلی هماهنگ است. شاید همین طبیعتگرایی علت اصلی باشد.

