رسم تنها جشن گرفتن تولدم با یک لیوان چای و یک تکه شکلات تلخ و تماشای درختان پاییز از اینجا شروع شد؛ از دو سال پیش که توی خوابگاه بودم و بختیاری کمیابی حاصل شده بود که تنها باشم، خیلی اتفاقی روز تولدم. پارسال هم تولدم تنها بودم؛ دوران نوشته پایاننامه بود و توی خوابگاه بودم و دوستانم هم نبودند. امسال هم، ۲۱ آذر نه، اما دو روز بعدتر توانستم مناسک تولدم را به جا بیاورم. باز هم اتفاقاً سوروسات تنهاییام توی اصفهان جور شد. این شهری که هر چند اسمش کافی است که اضطراب و نفرت به دلم بیاورد، هنوز هم یکجورهایی دوستش دارم چون جایی است که جوانههای خود تازهام از خاکستر سر بیرون کرده. هوا آلوده و پردود بود، اما همین که آفتاب نبود و ابر بود برای من کفایت میکرد. قدم زدم رفتم تا شهر کتاب که برای خودم هدیه تولد بخرم. نبود آن چیزی که میخواستم. برگشتم سمت دانشگاه و رفتم توی کتابفروشی بغل دانشگاه. مجموعه شعرهای شاملو را خریدم برای خودم. این تصمیم را که امسال با این خودم را غافلگیر کنم چند وقت قبلتر گرفته بودم، یکوقتی که با هدو حرف میزدیم و میگفت شاملو خیلی خوب است و من میگفتم که یکجورهایی همیشه خودم را دور نگه داشتهام ازش به خاطر نمیدانم چه. بعد هدیهام را گذاشتم توی کولهام و رفتم دانشگاه. از بوفه دانشکده یک لیوان چای و یک تخته شکلات تلخ خریدم و آمدم نشستم روی صندلیهای سنگی بغل حوض. به صفه نگاه کردم و به درختهای پاییز و چایم را جرعهجرعه خوردم. دست چپم حلقهای بود که چند روز پیشتر خودم برای خودم خریده بودم. علت این کارم هم البته همان سفر اصفهان بود؛ میخواستم توی دانشگاه حلقه به دست باشم بلکه آدمهای مزاحم را گول بزنم، اما موقع خرید حواسم به این بود که خودم دارم برای خودم حلقه میخرم، و چه راضیام از این بابت، چه دلم خوش است از این وصلت، چه دوست دارم فکر بچههایی را در سرم بپرورم که خودم و خودم بناست به دنیا بیاوریم. رضا داده دلم به آنچه در سرم برایش بافتهام و دیگر شبها بیقراری نمیکند. یک رضایت آرام بیادعایی. الآن دیگر، نه با اطمینان (که دیگر فهمیدهام اطمینان سراب موهومی است) که بدون ترس، میتوانم بگویم که سالهای سیاه رفتهاند.
سالهای سیاه برای من سالهای مواجهه وحشتآور و خردکننده با حقیقت بیشکوه هستی (حبشه!) بود، حقیقت مطلقاً بیشکوه هستی (حمبشه؟). سپاهیان حبشه یکباره تمامقد جلویم صف کشیدند و من را زیر دستوپای فیلهایشان له کردند. سالهای سیاه، تا من تسلیم نشدم، نرفتند. اولین اشعههای نور آن وقت تابیدند که من دست از جنگیدن و خون خودم را هدر کردن برداشتم. سالهای بعد از سالهای سیاه را جا دارد که سالهای تسلیم شدن به حبشه بدانیم و بنامیم. سالهای وادادن، به رسمیت شناختن قدرت بیچونوچرای حبشه، پذیرش دهنصافی بیدلیل بشر و ناامیدی محترم. این سالی که گذشت -سیویکمین سال زندگیام- سال صلح با حبشه بود گمانم. سال پذیرش فعالانه مثلاً، سال نرمش قهرمانانه اصلاً. سال کمکم بلند شدن و تکان خوردن. سال سرآخر به عمل گذاشتن حکمت «به من چه» و «به دیگران چه» و حکمتهای ریز و درشت دیگر. سال دوباره بازیافتن ارزشهای ساده قدیم. سالی که تویش فهمیدم مشکلات بزرگ تراژیک بعضاً راهحلهای از شدت کوچکی ابلهانه دارند، راهحلهایی که آنقدر کوچک و دمدستیاند که معمولاً تصادف پیشپای آدم میگذاردشان تا فکر و تدبیر و مبارزه باشکوه (و البته که دیدن همان راهحلهای کوچک و فروتن، و تن دادن بهشان هم هوش و تلاش میخواهد). سالی که تویش فهمیدم و پذیرفتم که خوبحالیام را نه با ناپدید شدن دورههای گاهوبیگاه افسردگی، و نه حتی با کمتر پیدا شدنشان، که با آن حداقلهایی باید بسنجم که توی آن دورهها باثبات باقی میمانند، با تعداد آن سنگرهایی که حتی توی این دورهها هم از دست نمیروند… سال خوبی بود سرجمع. حتی میتوانم بگویم بهترین سال زندگیام از بعد از پایان کودکی تا به حالا. اولین سالی که تویش بالاخره یکچیزی را خواستم واقعاُ (سعی کردم خودم را مجبور کنم که نترسم و زیر بار خواستن چیزی بروم) و شروع کردم به خودم تکانی دادن برای به دست آوردنش. اولین سالی که یک برنامهای برای زندگیام داشتم و وقتی به آینده فکر میکردم تصویری پیش رویم بود.
سال آینده را تصمیم گرفتهام سال نهادینه کردن تکان نامگذاری کنم؛ نهادینه کردن تکان و تثبیت گامهای پایه. به اندازه کافی هم طولانی هست که جلوی تصویر را بگیرد زیر آرم شبکه.

