الآن که دارم کارهای اپلای را میکنم خیلی به چشمم میآید که تنها هستم. من هیچوقت برای تصمیم یا برنامهای تلاشی نکردهام. هیچوقت سعی نکردهام تا چیزی را به دست بیاورم. همهچیز، اگر شده، خودش شده. من هیچوقت حتی درست و حسابی نخواستهام. همیشه به نزدیکترین چیز دمدست رضا دادهام. تنها باری که کمی تلاش کردم شاید برای کنکور ارشد عمران بود، که آن را هم آنقدر نصفهنیمه و بد خوانده بودم که تهش به این بصیرت رسیدم که توانایی تلاش کردن هم یک استعدادی است که من ندارم.
حالا، برای اپلای باید تلاش کنی. دمدست نیست که بشود رضا بدهی بهش. باید درست و حسابی بخواهی و بگردی و انتخاب کنی و زور بزنی تا بشود. و من که بلد نیستم این کارها را، که هیچوقت هم نکردهام این کارها را، یکجورهای تنهای غریبی هم دارم اپلای میکنم که معمولاً کسی نمیکند. بیشتر آدمها یا زمان دانشجوییشان، توی جو اپلای و بین بقیه بچهها که همه دارند از ددلاین و رزومه و فلان حرف میزنند اپلای میکنند، یا همراه کسی که میخواهند باهاش بروند. نمیدانم چرا من همهاش این کار را میکنم؛ همهاش حسابم را از بقیه جدا میکنم و میروم تنهایی سر خودم را میگیرم، انگار که کارها را بلدم طوری انجام بدهم که بقیه بلد نیستند، در صورتی که آنطوری هم که بقیه بلدند من بلد نیستم. اینجور هم نابلدیام توی چشمم فرو میشود، هم تنهاییام.
سعی میکنم هی یاد خودم بیاورم که این همان چیزی است که خودم انتخاب کردهام و دوستش هم دارم، و هرازگاهی اینطور حس کردن هم طبیعی است، ولی اینها باز مانع این نمیشود که احساس تنهایی بغض به گلویم نیاورد و دلم نخواهد ول کنم همهچیز را. اگر به خودم بود باز همان کار همیشگیام را میکردم: یکدفعه راحت کردن خودم و بیخیال شدن با این امید که سال دیگر انجامش میدهم؛ اما بعد از این که کلی تلاش کردهام تا بابا راضی شده که پول اپلایم را بدهد، نمیتوانم اینطور راحت بیخیالش شوم. کاش بهانه خوبی پیدا میکردم که بیفتد برای سال بعد. چه میدانم، مثلاً کاش تصادف میکردم تا زمان ددلاینها میافتادم بیمارستان. خدایا نمیشود؟ یک تصادف کوچولو؟ یک بوس کوچولو؟… ها، خدا هم که نیست دیگر. خودمم و خودم. هی یادم میرود.

