چرا مارمولک را برای تشبیه بدجنسی پنهان و کمی آمیخته با حقارت به کار می‌برند؟ به شکل و شمایل مارمولک‌ها ربط دارد یا به این که مارمولک نسخه کوچک‌تر و بی‌آزارتر مار دانسته می‌شود؟ این را از آن جهت می‌پرسم که اگر بخواهم برای یکی از استادهایم اسم مستعار انتخاب کنم به نظر دکتر مارمولک اسم خوبی است، در حالی که من هیچ‌چیز بدی از آن آدم توی ذهنم نیست. یعنی اصلاً مارمولک‌ها توی ذهن من با آن صفات شخصیتی پیوندی ندارند. چیزهایی که به ذهنم متبادر می‌کنند یک‌جور تردی و نحافت، همراه با چابکی و عجله، معصومیت، کمی بامزگی و شاید اندکی هم شیطنت است. آن بچه مارمولکی که دیروز صبح روی میز آرایشم پیدا کردم و به مصیبت توانستم از پنجره بفرستمش بیرون، که آن شیطنت را هم نداشت،  عوضش به وضوح ترسیده و مظلوم بود.
پروژه موفقیت‌آمیز بیرون کردن مارمولک نقطه شروع خوبی بود برای دیروزم. یکی از پیروزی‌های زندگی‌ام این روزها همین است، که بتوانم مارمولک‌ها را -که از تصور خزیدنشان توی همه سوراخ‌سنبه‌های ممکن خانه‌ام: توی آشپزخانه، توی جیب کیفم، سینک دستشویی، میز آرایشم … حقیقتاً چندشم می‌شود- بیرون کنم از خانه‌ام، بدون این که مجبور باشم بکشمشان. کار سخت و طاقت‌فرسایی است. روزهای مابین دیدن یک مارمولک جدید توی خانه و سرانجام موفق شدن به بیرون کردنش واقعاً با دل‌واپسی و خیال ناراحت می‌گذارند. با این مارمولک دیروزی اما کار راحت بود. گمانم چون بچه بود نمی‌توانست خوب فرار کند. توانستم گیرش بندازم و با یک تکه کاغذ برش دارم بیندازمش از پنجره بیرون. معمولاً یک مارمولک را که زنده بیرون می‌کنم اقلاً تا چند ساعتی خوشحالم، خیلی به چشمم می‌آید انگار که یکی از موانع آسودگی خیالم را از سر راه برداشته‌ام و یک گام به خوشبختی مطلق نزدیک‌تر شده‌ام (و کیست که نداند ناچیز بودن گام‌ها هیچ اهمیتی ندارد؟). روزی که آن‌قدر خوب شروع شده بود می‌توانست روز خوبی باشد. این‌طور هم به نظرم می‌رسید. آغاز روز هیچ نشانی از این که چیزی بخواهد خراب شود نداشت. درواقع آن‌موقع هم که داشتم از خانه می‌رفتم بیرون که بروم کوچه مروی کرم بخرم، به چیزهای خوبی داشتم فکر می‌کردم. متناوباً یا به برنامه‌ریزی‌ام تا زمان اپلای -که نوشته بودم نه چنان است که به اضطرابم بیاندازد نه چنان که بتوانم وقتی تلف کنم- فکر می‌کردم یا داشتم توی ذهنم SoP می‌نوشتم یا همین پست را. و محتوای این پست هم گرفتاری‌هایی بود از قبیل بخار مسموم اینرسی‌ای که توی فضای خانه ما پراکنده است و رفتارهایی که درونی شده‌اند و ربط دادنشان به نتایج فلسفی‌ای مثل تبدیل عمل و نحوه زیست به نظریه و جهان‌بینی.
روز از وقتی خراب شد که رفتم سر کلاس دکتر ح. ح مخفف چیست؟ مخفف حیف‌که‌نمی‌شود‌بگویم‌مارمولک‌چون‌مارمولک‌بار‌منفی‌ای‌دارد‌که‌من‌اصلاً‌مرادش‌ندارم. بناست به کمک دکتر ح writing sample بنویسم برای اپلای. از یکی دو ماه پیش که بالاخره پیدایش کرده‌ام و از بلاتکلیفی راحت شده‌ام و امید دوباره‌ای پیدا کرده‌ام برای این که بتوانم چیز درست و درمانی برای اپلای داشته باشم، کیفیت زندگی‌ام عوض شده اصلاً. هردفعه بعد از کلاسش اندکی باهاش حرف زده‌ام و هربار کمی این که چه باید بکنم و از چه مسیری باید بروم برایم روشن‌تر شده؛ اول حیطه کلی موضوع را مشخص کرده‌ایم، بعد مقاله‌های مرتبط را بهم معرفی کرده و رفته‌ام خوانده‌ام، بعد از بینشان یکی را انتخاب کرده‌ام. حالا می‌خواستم بگویم یک‌وقتی مقرر کنیم که بروم پیشش و صحبت کنیم که چه فهمیده‌ام از مقاله‌ها و ببینیم دقیقاً کجا می‌شود دست گذاشت و چیزی نوشت. توی استراحت بین کلاس بهش گفتم. گفت زیاد وقت ندارد؛ دارد می‌رود مسافرت و الآن‌ها یک بار احتمالاً بتوانیم قرار بگذاریم و بعد او که برگشت مفصل‌تر حرف می‌زنیم. و او که برگشت یعنی کی؟ بهمن. تعجب کردم و گفتم من که تا آن موقع وقت ندارم. تعجب کرد که «چطور؟». تعجب کردم که تعجب می‌کند و گفتم چون ددلاین‌ها حول‌وحوش ۱۵ ژانویه است. تعجب کرد که می‌خواهم امسال اپلای کنم، که فکر می‌کرده سال دیگر می‌خواهم اپلای کنم، و این که خیلی بعید است که بتوانم چیزی بنویسم توی این فرصت. گفت معمولاً یکی دو سال ملت وقت می‌گذارند برای writing sample نوشتن.
خیلی حالم بد شد. سر نیمه دوم کلاس که نشسته بودم، در حالی که تلاش می‌کردم اشک‌هایم نچکد، داشتم فکر می‌کردم الآن می‌فهمم چرا اینقدر به‌دل بوده تا الآن. من اوایلش تعجب کرده بودم و بعد برداشت کرده بودم خب لابد می‌شود دیگر. یادم به دو سه روز پیش‌تر افتاده بود که یادم به دو سه ماه پیش افتاده بوده بود، که پکر به صادچه که توی کافه احوال پرسیده بود گفته بودم می‌خواستم امسال writing sample خوبی بنویسم ولی نشد و کسی را پیدا نکردم که کمکم کند و حالا هم که دیگر دیر شد؛ جوابم داده بود که خب بنشین الآن بنویس و من گفتم بودم «الآن؟! سه‌ماهه؟ هم بخوانم و هم بنویسم و هم فلان؟». او -با همان لحن همیشگی‌اش که وقتی می‌خواهد نتیجه‌ای حاصل شود کاری ندارد راه رسیدن بهش معقول باشد یا نه- گفته بود آره. همین دو سه روز پیش‌تر بود که فکر کرده بودم که انگار صادچه حق داشته و می‌شده. یادم افتاده بود به فکر دو سه روز پیشم. و حرصم گرفته بود از خودم که دستم نیست اوضاع رشته‌ای که درس می‌خوانم تویش از چه قرار است. خودم برآوردی ندارم توقعات چه اندازه است و چه حدودی را باید رعایت کرد و چقدر زمان می‌برند کارها، اصلاً معیار چیست که چیزی کار محسوب بشود یا نه. هر کس که بیاید یک‌چیزی بگوید بهم که چیزی ممکن است یا نه، چیزی خوب محسوب می‌شود یا نه، من عیار و معیارم جابجا می‌شود با حرفش. بعد از کلاس که باز هم داشتم تلاش می‌کردم اشک‌هایم نجوشد و داشتم می‌آمدم خانه، یکی از بچه‌های کلاس آمد باهام حرف زد که قبلاً شنیده بوده دارم راجع به sample حرف می‌زنم با استاد، و خودش هم می‌خواهد برای PhD اپلای کند سال دیگر و الآن هم دانشجوی دکتری است همان‌جا و می‌توانیم به هم کمک کنیم برای خواندن sampleها یا یک همچین چیزهایی (درست حقیقتش نفهمیدم این تکه‌اش را). او هم وقتی فهمید امسال می‌خواهم اپلای کنم لازم دید تعجب کند و بهم بگوید که نمی‌رسم احتمالاً.
خیلی بد حالم گرفته شده. رسماً ضربه خورده‌ام اصلاً. همه حساب‌وکتاب‌هایم برای زندگی منوط به این است که اپلای کنم امسال و بروم. از خودم هم البته حرصم گرفته که چیزی را که این‌قدر حیاتی و مهم و مرکزی است برایم و خیلی وقت هم هست که می‌دانم برنامه‌ام این است، اینقدر شل گرفته‌ام تا الآن که باز هم همه‌چیز آن‌قدر دیر شده که ناممکن شود. دیشب آن‌قدر گیج بودم از ضربه که اصلاً نمی‌توانستم فکر کنم که خب حالا چه کار کنم. خانه که رسیدم بالاخره نشستم گریه‌ام را کردم.

یک خوبی‌ای که دارم این است که، اگر توی دوره‌های افسردگی‌ام نباشم، معمولاً بعد از وارد شدن مصیبت خیلی توی فاز گریه و بلاتکلیفی نمی‌مانم. بالاخره بلند می‌شوم به این فکر می‌کنم که خب الآن بهترین راهی که پیش پایم هست چیست. دیشب هم همین کار را کردم. وسط اشک ریختن یک دفعه بلند شدم به مرتب کردن خانه و جمع کردن لباس‌ها که چند روز بود افتاده بود گوشه‌وکنار اتاق. تا خانه یک‌کمی مرتب شود، به این نتیجه رسیده بودم که این یک ماه نهایت زورم را بزنم که اپلای کنم و ببینم می‌رسم به ددلاین یا نه. اگر رسیدم که خوب است و اگر هم نرسم چیزی از دست نداده‌ام. این که بعدش قرار است چه کار کنم، هنوز فکرش را نکرده‌ام. ذهنم مشوش می‌شود بخواهم بهش فکر کنم. همین‌طور به این که چه شاکی‌ام از دست خودم؛ به این هم نمی‌توانم فکر کنم الآن. توان کافی ندارم که بخواهم صرف کنم برای سرزنش کردن خودم و عصبانی بودن از حماقتم. باشد بعد از ددلاین‌ها. دوم فوریه احتمالاً. آن موقع باید بنشینم تا می‌خورم بزنم توی سر خودم. من اگر یادم رفته بود، یادم بیاورید آن‌وقت. ممنون.
دسته بندی: دسته‌بندی نشده برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *