امروز بنا بود صبح زود از خواب بیدار شوم، مقاله نیدا-روملین را بخوانم و یک شرحی بنویسم از این که به نظرم دعوای اصلی سر چیست در بحث بین او و نمیرو، بعد هم نگاهی بیندازم به مقاله لوییس. برنامه خوب و مناسبی بود برای امروز. نه زیادی سنگین بود و نه الکی سبک. مثل تمام کارهایی که برای این روزهایم -تا ددلاین اپلای- مقرر کرده‌ام. وقتم انگار به اندازه است. یک‌جوری است که از تنگی وقت به اضطراب نیفتم، در ضمن هیچ وقتی هم برای هدر دادن نداشته باشم.
با این حال، محل سگ هم نگذاشته‌ام به این برنامه ایده‌آل و مناسبم. برنامه‌هه الآن نشسته آن گوشه اتاقم، ابروهایش را گره کرده توی هم و از سر ناراحتی پایش را که انداخته روی آن یکی تکان‌تکان می‌دهد. موقر و متین است البته. اگر برنامه دیگری بود، الآن با قهر بغ کرده بود نشسته بود آن گوشه یا دادودعوا راه می‌انداخت یا می‌رفت توی گلدان‌هایم کارخرابی می‌کرد، اما این برنامه باشخصیتی است -مثل همه‌چیزهای معقول و به‌جا و به‌اندازه دیگر. دلگیر است فقط از دستم و مایل است من هم بدانم و به رسمیت بشناسمش که دلگیر است.
چه کرده‌ام در عوض امروز؟ هیچی. کار خاصی نکرده‌ام. صبح دیر بیدار شده‌ام، چون دیشب تا دیروقت الکی الکی خودم را بیدار نگه داشتم و نگذاشتم بخوابم.  فقط برای این که نخوابم نشستم به سرچ کردن چیزهای الکی توی گوگل و گذاشتم ببینم به کجا کشیده می‌شوم… تا بخوابم ساعت از ۲/۵ گذشته بود. صبح یک نگاهی به اسکایپ انداخته‌ام و دلم از بیزاری و خشم تکان خورده است. بیزاری و خشمی که مخصوص خودم است. می‌شناسمش دیگر. اصلاً می‌خواهم یک برند اختصاصی بسازم برایش. محصول انحصاری خودم، عرضه محدود، شعبه دیگری هم ندارد. بیزاری و خشم نامعقول و بی‌دلیل. می‌دانم که هیچ حسابی به کارش نیست که کی بیاید و کی نیاید. بخواهم بنشینم تحلیلش کنم ببینم چرا می‌آید هم… خب نمی‌نشینم. یک‌بار تلاش کرده‌ام و بد شکست خورده‌ام و فعلاً به همین بسنده کرده‌ام -ثمره آن شکست- که بشناسمش بار دیگر که آمد و این که قبولش کنم دربست… تا ببینم در آینده چطور می‌شود.
صبحی هی جان به جانم نبوده که بریزم خشمم را بیرون. توانسته‌ام جلوی خودم را بگیرم. به خودم گفته‌ام فقط کافی است به وسوسه‌اش فکر نکنم، به این که چه حرف‌هایی می‌توانم بزنم و چه کارهایی ازم برمی‌آید و چه حدهایی را می‌توانم جابه‌جا کنم و هی خودم را تحریک نکنم با فکر این که می‌توانم بکنم آن کارها را یا نه. خیلی عاقلانه نشستم به جای وسوسه‌ها به عواقبشان فکر کردم و دیدم سرجمع دلم نمی‌خواهد. پس جلوی خودم را گرفتم. بعد یادم افتاد به چند وقت پیش که از سرم گذشته بود که اولین بار است که این خشم و بیزاری که می‌آید سراغم فقط به خراب کردن همه‌چیز فکر نمی‌کنم، اصلاً خیلی هم جدی‌اش نمی‌گیرم، عوضش به این فکر می‌کنم که این دوره‌ای است که می‌گذرد. و خوشحال شده بودم از این فکر. که این وضعیت یا نشان می‌دهد که بزرگ شده‌ام یا که این رابطه برایم چیزی است که نمی‌خواهم بزنم خراب و ویرانش کنم. هر دو حالتش خوب است و دومی بهتر. این که بالاخره من هم چیزی داشته باشم، چیزی که بخواهم نگهش دارم برایم خوشایند است.
بعدش نشستم به وبلاگ خواندن. هی خواندم و هی خواندم. هی هم به خودم گفتم بس کنم دیگر و بس نکردم. به دخترک فکر کردم. به این که چه واقعی است حس‌هایش. چه سرراست و بی‌گره است، چه ساده و بی‌زحمت مهربان و خوب است، چه بی‌محابا می‌تواند غرق شود توی آن دریای عمیق و سرشاری که من را مثل جنازه بی‌جان و رنگ‌باخته تف می‌کند روی ساحل. حالم خوب شد از فکرش. و این هم از دستاوردهای اخیرم است. که دیدن این آدم‌ها فقط خوب کند حالم را، بی‌سایه غم و حسرتی، بی‌آن که فکر یک دنیا فاصله‌ای که هست مکدرم کند. انگار که ماهی‌ها را نگاه کنی که برای خودشان چه آزادند توی دریا و از فکر آزادی وسیعشان حالت خوب شود، بی‌آن که آن آزادی ربطی به تو و دنیای تو داشته باشد اصلاً…

سر جمع آرامم. آرامش و سکون خوشایند و بی‌هیجان و ناجذابی. آرامش و سکونی که هیچ‌چیز جالبی ندارد که بتوانم بنشانمش توی قابی و بگذارمش جلوی چشم کسی، اما برای خودم دلپذیر است. و اصلاً گمانم به همین خاطر وجود دارد که منفک شده‌ام از این فکر که باید چیزی برای عرضه داشته باشم. مثل سکون بی‌ادعای یک مکعب بتونی ساده که تصمیم گرفته باشی اتاقت باشد، به جای خانه‌های چشم‌نواز و زیبایی که سرشاخه گل‌ها دست دراز کرده باشند تا به ایوانشان برسند. سرجمع آرامم، حتی با وجود بیزاری و خشم مارک‌دارم و برنامه بدخلق نجیبم که الآن نشسته گوشه اتاق. اتاق سیمانی پاکیزه‌ام. که برای فکر چه ابعاد ساده‌ای دارد.
دسته بندی: دسته‌بندی نشده برچسب ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *